جنین عیسا

ابوبکر عتیق نیشابوری نوشت: «در اخبارست که مریم بار گرفت به عیسا در آن ساعت که جبرئیل در بادبانِ وی دمید... در بعضی اخبارست که مریم هشت ماه عیسا را در شکم داشت...» و بعضی می‌گویند شش ماه.

و در انجیل لوقا، عیسا که از گور خود بیرون آمده، گفت: «بر همین منوال مکتوب است و بدین‌طور سزاوار بود که مسیح زحمت کشد و روز سوم از مردگان برخیزد.»

عیسای کلمه‌الله را چه کار با رحم و گور، که ساحت سکوتند و بی‌زبانی. جنین که بیرون بیاید می‌میرد، در معرض نام و زبان. پس تمام جنین‌ها بر صفحه‌ی سفید کاغذ مرده‌اند. عیسا اما نه جنینی کرد، نه مردگی. برای ما او، که از تمام فضاهای بسته می‌گریخت، همیشه فقط، بر صفحات، مکتوب بوده است:

مکتوب است روزی زورقی از جلیل در مردگی باد و آب میانِ دریا ماند. عیسا نامش بر بادبان نوشت و زورق به راه افتاد مثل این خودکار روان روی کاغذ.

—کیوان طهماسبیان، جنگ پردیس، ۱۳۸۶

قطعات

کمی خون در شقیقه‌ها
کمی آتش در انگشتان
چهره‌ی تو را رسم می‌کنم
بر پوسته‌ی بی‌خوابی

کمی خون بر لب‌ها
کمی آتش در چشمان
(و بادبادک خنده‌ات
که به ستاره‌ها گیر کرده است)
من چهره‌ی تو را رسم می‌کنم
همانگونه که در آن زیسته‌ام

تو باز برای من راه می‌روی
در منظره‌ای واقعی
هر یک از گام‌هایت در گذشته جاری است
اما با چنان ارزشی
که آتشی از برگ‌های خشکیده
افروخته شود
با بویی فراموش‌نشدنی

—ژرالد نوو، ترجمه‌ی رضا سیدحسینی

حیات مجسم

من هم گاهی نامه می‌نویسم، همان‌طور که یان قریبِ دو سال برایم می‌نوشت، برای منی که هیچ‌وقت ندیده بودمش. بعد هم خودش آمد، شد جایگزینِ نامه‌هایش. امکان ندارد که بی‌عشق بشود سر کرد، حتا اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد ــــ گرچه کلمات همیشه وجود داشته‌اند. بدترین چیز دوست‌نداشتن است، و من گمان نمی‌کنم چنین چیزی وجود داشته باشد.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

آن شب هم

ابرها با من بودند
ابرها آن شب هم
               که کنارت بودم
               با من بودند

ابرها بارانی دارند
ابرها آن شب هم
               که کنارت بودم
               بارانی بودند

ابرها ماهی پنهان دارند
ابر و
     آن شب که کنارم بودی
               ماهم بودی...

—شایان حامدی

حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

گفتم: «عزیز جان اگر زیباترین آدم روی زمین را از من بگیرند، چکار باید بکنم؟»
فا گفت: «من هیچ خوب نیستم. امشب می‌آیی یا نه؟»
گفتم: «حتماً حتماً می‌آیم. مطمئن باش.»
گفت: «دیوانگی‌هایت را برای خودت نگه‌دار.»
گفتم: «باشد. باشد. هرچه تو بخواهی. هرچه تو بگویی.»

آه فا من گفتم. همه‌ی اینها را من گفتم. اما مگر می‌شود. میان آنهمه طاقت آورد. مگر می‌شود آنها را تحمل کرد. من فا را می‌خواهم که بیاید برویم ولگردی کنیم. همیشه‌ی همه‌ی شب‌ها را بخوانیم. از همه‌ی کوچه‌های دنیا بگذریم. من فا را اینجا نمی‌خواهم. من اعتراض می‌کنم. یک اعتراض معرکه می‌کنم. برمی‌خیزم. می‌آیم. اسطوره‌هاتان را برای هم تفسیر کنید دوستان. من می‌روم. می‌روم خانه‌ام چای داغ می‌نوشم. این یک درک خیلی ساده‌ست تا دوباره فا عصبانی شود. بگوید. بگوید. این فراوان ساده‌ست.

آه. اما فا تو به زیارت بیا. هنوز دلم هوای گرفتن دارد. هنوز می‌خواهم در خواب این طوفان بخوابم. هیجان و خلسه‌ی همیشگی از چارسو روانه‌ست. اسطوره‌ها را رها می‌کنم. می‌رسم به‌جعدی. رسیده‌ام به‌جعدی فا. راه آسان شده‌ است. سنگینی پلکم افسانه شده است. آرامش به ابرهایم رسیده است. دوباره پنجه‌ی خشک، مومیایی. دیدارهای کوتاه را بخشیده‌ام. آنچنان بزرگوارم که می‌توانم دوباره دست تکان دهم.

یک کلاغ در حاشیه‌ی روبه‌رو در مه گم شد.

قطار خاطره است فا. قطار از اینجا که می‌رود من می‌مانم. من همیشه با قطار نمی‌روم. دست تکان نمی‌دهم. حرکت نمی‌دانم. رویاروی چیزی می‌رود، دستهایی تکان می‌خورد. این کدام نشانه‌ است.

—علی‌مراد فدایی‌نیا