پس چه چیز آسمانیتر
—در حبس سفید—
از اشارتهای آبیی در چشم
—ولو مختصر؟
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
پس چه چیز آسمانیتر
—در حبس سفید—
از اشارتهای آبیی در چشم
—ولو مختصر؟
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها
ابوبکر عتیق نیشابوری نوشت: «در اخبارست که مریم بار گرفت به عیسا در آن ساعت که جبرئیل در بادبانِ وی دمید... در بعضی اخبارست که مریم هشت ماه عیسا را در شکم داشت...» و بعضی میگویند شش ماه.
و در انجیل لوقا، عیسا که از گور خود بیرون آمده، گفت: «بر همین منوال مکتوب است و بدینطور سزاوار بود که مسیح زحمت کشد و روز سوم از مردگان برخیزد.»
عیسای کلمهالله را چه کار با رحم و گور، که ساحت سکوتند و بیزبانی. جنین که بیرون بیاید میمیرد، در معرض نام و زبان. پس تمام جنینها بر صفحهی سفید کاغذ مردهاند. عیسا اما نه جنینی کرد، نه مردگی. برای ما او، که از تمام فضاهای بسته میگریخت، همیشه فقط، بر صفحات، مکتوب بوده است:
مکتوب است روزی زورقی از جلیل در مردگی باد و آب میانِ دریا ماند. عیسا نامش بر بادبان نوشت و زورق به راه افتاد مثل این خودکار روان روی کاغذ.
کمی خون در شقیقهها
کمی آتش در انگشتان
چهرهی تو را رسم میکنم
بر پوستهی بیخوابی
کمی خون بر لبها
کمی آتش در چشمان
(و بادبادک خندهات
که به ستارهها گیر کرده است)
من چهرهی تو را رسم میکنم
همانگونه که در آن زیستهام
تو باز برای من راه میروی
در منظرهای واقعی
هر یک از گامهایت در گذشته جاری است
اما با چنان ارزشی
که آتشی از برگهای خشکیده
افروخته شود
با بویی فراموشنشدنی
—ژرالد نوو، ترجمهی رضا سیدحسینی
من هم گاهی نامه مینویسم، همانطور که یان قریبِ دو سال برایم مینوشت، برای منی که هیچوقت ندیده بودمش. بعد هم خودش آمد، شد جایگزینِ نامههایش. امکان ندارد که بیعشق بشود سر کرد، حتا اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد ــــ گرچه کلمات همیشه وجود داشتهاند. بدترین چیز دوستنداشتن است، و من گمان نمیکنم چنین چیزی وجود داشته باشد.
ابرها با من بودند
ابرها آن شب هم
که کنارت بودم
با من بودند
ابرها بارانی دارند
ابرها آن شب هم
که کنارت بودم
بارانی بودند
ابرها ماهی پنهان دارند
ابر و
آن شب که کنارم بودی
ماهم بودی...
—شایان حامدی