در روشنایی فانوس دهنهی بیل و دست گورکن پیدا بود، از گودال خاک بیرون میریخت. مزاری آماده میشد. درخت کنار ایستاده بود. خاموش و انبوه، برگی نمیجنبید. اگر بادی میوزید، زوزهاش بلند میشد. باد تند چرا، باد گلشکافی هم اگر از شمال میآمد، شیونش را بلند میکرد.
عبدالله پای کنار رسید و بیآنکه بخواهد، نشست. خاک را مشت کرد و سپس موهایش را چنگ زد «روزی که رفتی، روزی که آوردنت من کجا بودم؟»
دیگر چه بود؟ کسی تفنگبهدست میدوید، یخچالی جابهجا میشد و انگشتانی بههم مالیده میشدند. خدر دلتنگ بود، سینههایی کوچک و کمپیدا، سینهای سوخت. پرندهای بال گشود و رفت. کشالهی رانی خونین بود و روی زمین کشیده میشد. ساختمانی آجری به هوا میرفت، دستی در هوا آجرها را کنار هم میچید. زنی لیک و شیون میکرد، پیرمردی بندگاوبهدست کنار جاده، روی پاها تا میشد. و دو چشم درشت میشی غنیآبادی توی دیواری پیدا و ناپیدا میشد. چشمها بزرگ و ناگهانی ندیدار میشدند.
—محمدرضا صفدری