سنگ سیاه

در روشنایی فانوس دهنه‌ی بیل و دست گورکن پیدا بود، از گودال خاک بیرون می‌ریخت. مزاری آماده می‌شد. درخت کنار ایستاده بود. خاموش و انبوه، برگی نمی‌جنبید. اگر بادی می‌وزید، زوزه‌اش بلند می‌شد. باد تند چرا، باد گلشکافی هم اگر از شمال می‌آمد، شیونش را بلند می‌کرد.

عبدالله پای کنار رسید و بی‌آنکه بخواهد، نشست. خاک را مشت کرد و سپس موهایش را چنگ زد «روزی که رفتی، روزی که آوردنت من کجا بودم؟»

دیگر چه بود؟ کسی تفنگ‌به‌دست می‌دوید، یخچالی جابه‌جا می‌شد و انگشتانی به‌هم مالیده می‌شدند. خدر دلتنگ بود، سینه‌هایی کوچک و کم‌پیدا، سینه‌ای سوخت. پرنده‌ای بال گشود و رفت. کشاله‌ی رانی خونین بود و روی زمین کشیده می‌شد. ساختمانی آجری به هوا می‌رفت، دستی در هوا آجرها را کنار هم می‌چید. زنی لیک و شیون می‌کرد، پیرمردی بندگاو‌به‌دست کنار جاده، روی پاها تا می‌شد. و دو چشم درشت میشی غنی‌آبادی توی دیواری پیدا و ناپیدا می‌شد. چشم‌ها بزرگ و ناگهانی ندیدار می‌شدند.

—محمدرضا صفدری

سه داستان عاشقانه

برگشتم و گشتم و پاکتِ بزرگِ زردرنگی پیدا کردم، دربسته، با همه‌ی نامه‌هات ــــ سیزده نامه و یک تلگرام ــــ در نامه‌ی اوّلت نوشته‌ای الان در یک اتاقِ تاریک و غم‌گرفته پشتِ یک میزِ بزرگِ سیاه نشسته‌ام، بیرون هم مثلِ همیشه مه‌گرفته و ابر است، یک برجِ سیاه هم روبه‌روی پنجره است، از وقتی آمدم همیشه، جز مدتی که در ژنو با گیو بودم، احساس می‌کنم قلبم گرفته، نمی‌دانم چه مرگم است ــــ در همه‌ی نامه‌هات می‌لرزی یخ‌بسته‌ای منجمد شده‌ای، یک دخترِ نوزده‌ساله ــــ در یک پاکتِ دیگر چندتایی عکسِ فوری با هم داریم، و خیلی تلخیم، ولی یک‌دسته عکسِ همچنان فوریِ تنها داری، عکس‌ها که فکر می‌کنم نور دیده در زمینه‌ی سفید فقط طرحی دارد از صورتت با پشم‌بافِ سفید و ابروهایی که تازه میانشان را برداشته‌ای، وای ــــ در پاکتِ آخر دو نامه هست از من که شاید نیمه‌کاره مانده یا شاید چرکنویسِ نامه‌هایی‌ست که فرستاده‌ام ــــ نوشته‌ام آرزوم حرف زدن با توست به‌آرامی به‌خصوص به‌آرامی، و نوشته‌ام هراس دارم از بدبخت کردنت، و نوشته‌ام باید همه‌ی بدی‌ها و زشتی‌هام را بدانی حتا اینکه به همین‌ زودی‌ها همه‌ی موهام خواهد ریخت، و روی جمله را خط کشیده‌ام، بیست سالگی ــــ

موهام تماماً نریخته هنوز ولی بچگی گذشته است ــــ یادِ تو مانده، و یادی که مانده یادی که بازمی‌گردد مدام حرف‌ها نیست، هیچ حادثه هیچ دعوا هیچ آشتی، نه حتا یک کلمه ــــ برهنگیت فقط ــــ نمی‌دانم این چیزها را می‌نویسند یا نه، من، برای تو، می‌نویسم ــــ حالا همیشه برهنگیت است در تختِ یک‌نفره‌ی اتاق من، تنت و گاهی حتا تنِ خودم که در یادم دیگر تنِ حالام نیست ــــ دقیقاً این نیست و می‌بینی که مؤدب می‌نویسم و عاشقانه و ترغیب‌کننده احتمالاً ولی کلمه‌ها همین کلمه‌هاست و تصمیم به پاکنویس ندارم، بفهم حتا به‌رغمِ کلمه‌ها ــــ ملحفه‌های سفید و بالشِ بزرگ که وقت‌به‌وقت باید می‌کوبیدیمش، و تو ــــ فاصله‌ی پستان‌ها و قوسِ کمر تا پشتِ ران‌ها و آرامش شکم و صداها گاهی، صدای تماس، سرمای تنت در تماسِ اولِ نوکِ انگشت‌ها تا لرزشی که از سرما نبود، و بوها، تمامیِ بوها که هنوز گاهی شب‌ها در دست‌هام مشت‌کرده جلوی دماغم نفس می‌کشم و بوی تنت برمی‌گردد ــــ

برگرد گیتی، به هر دلیل، به‌خاطرِ گیو که می‌دانی حتماً از نو تویِ دردسر است به‌خاطرِ زن‌عموی لعنتی که مدام تلفن می‌کند به منوچهر و خرده‌فرمایش دارد به‌خاطرِ منوچهر حتا به‌خاطر تهران به‌خاطر هر چیزی که هست، برگرد، با هر تغییری که کرده‌ای، هر کسی که هستی هر کسی که شده‌ای، با همه‌ی نفرت‌های جدید با همه‌ی عشق‌های جدید با همه‌ی مردهایی که عاشقت بوده‌اند با همه‌ی خاطره‌ها با همه‌ی مجهول‌ها با هر چند تا بچه با همه‌ی سقطِ جنین‌ها با همه‌ی لحظه‌های عشق‌ورزیت با شوهر با معشوق‌ها با هر چیزی، به من برگرد گیتی به من برگرد ــــ ب

—شمیم بهار

نامه

این‌جا
در این اتاقِ روشنِ مهمانسرا
شادم که در کنارم دیگر تو نیستی.

دریایِ چشم‌انداز
از گوشواره‌هایت
آبی‌ترست
و جنگلش
موجِ زبرجدست
و پوستِ هوا
ترگونه است و تُرد
و پشتِ پنجره هر صبح
یک مرغِ دریایی.
تشویش نیست
و چشم‌هایت
از یاد می‌روند.

چون زورقی که دور می‌شود
هر لحظه از کناره‌ی تاریک
آرام
     سرد
          سبکبار ـــ
بی‌کشمکش
بی هیچ خون‌ریزی
هر چیزْ خوب و خرّم و خسته‌ست
و خواب می‌چسبد
تا صبح
که باز پشتِ پنجره پرهیبِ مرغ دریایی
چون سروِ بیدخورده‌ی آن پرده در «ایتاک» ـــ
شوخی‌ست!
شادم که در کنارم دیگر تو نیستی.

—حسن عالیزاده

همنوایی شبانه‌ی ارکسترِ چوبها

فقط باید حرف بزنم. حرف بزنم برای آنکه نترسم. حرف بزنم برای آنکه چیزی را احساس نکنم. هیچ‌چیز را. نه حرکتِ دستی را، نه عبورِ شکافنده‌ی تیغه‌ی تیزی را. باید یکسره حرف بزنم. مثلِ آن‌وقت‌ها که شب، یکّه و تنها، در بیابان می‌رفتم. آواز می‌خواندم که نترسم. آواز می‌خواندم که اگر جنّی راه بر من بست، گمان کنم این منم که راه به آواز می‌بندم. که اگر جنّی سر در پیِ من نهاد، گمان کنم این منم که سر در پیِ آواز نهاده‌ام. حالا باید حرف بزنم. خودش هم می‌داند تاریک که بشود دیگر نمی‌تواند با نگاهش مرا احاطه کند. تاریک که بشود حضورِ او هم باید از جنسِ حضورِ حرف بشود. تاریک که بشود او هم باید کسِ دیگری بشود. می‌دانم تاریک که بشود من هم تاریک می‌شوم.

—رضا قاسمی

از دفترخاطراتِ یک نظرباز

دل ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم
که از این کتاب کسی فال عافیت کم دید
—کلیم کاشانی

در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت می‌آورم
چه در تیشرت و شلوارِ جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا می‌بری
چه در آن پیراهنِ پشت‌بازِ پُرستاره
وقتی در نورِ لوسترها می‌درخشی و
کمرگاهت بوی تانگو می‌دهد
زنِ دارچین‌پوستی هم
که شبی مه‌آلود در لاهور
برای یک خاک‌انداز آتش و
مشتی نمکِ دریایی
به درِ خانه‌ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعله‌ی لرزانش
چهره‌ات را تا گریبان روشن کرد
سال‌ها پشتِ آن پنجره
پت‌پت‌کنان می‌سوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
از خیال لختِ خلخال‌هایت     خالی نشد.

بادبان شکسته
وقتی پهلو می‌گرفتم
در یکی از خواب‌های تعبیرشده‌ی هزارویک‌ شب
تو نوعروسِ تاجری دمشقی بودی
و مرواریدهای درخشانم به یک نگاهِ تو
خرمُهره شدند     در برابرِ چشمانم
و کشتی بادپیمایم دیگر
تخته‌پاره‌ای بیش نبود

چه رهگذرِ ماه‌منظرِ کوچه‌های سمرقند
چه ساقی شمشادقدِ میخانه‌ای در نیشابور
یا در پیشبندِ سپیدی
پشتِ پیشخانِ نوشخانه‌ای در لندن
سرِ صحبت را
هرکجا و هرچه بوده‌ای
همیشه من باز کرده‌ام
و نیمه‌شبان تنها
با زیبایی دردناکِ تو
به خانه رفته‌ام.

از دیدارهای مکرّرمان امّا
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه‌ام هر بار
در نظرت کمی آشناست
همین!؟

—عباس صفاری