در وادی درد

سربازخانه‌ی محلّه. صداهایی جوان، بلند و سلامت. پنجره‌های نورانی در سرتاسرِ شب، مثل نقاطی روشن در تهِ راهرویی تاریک.

چقدر دیشب زجر کشیدم از دردِ توی دنده‌هام و پاشنه‌ی پام. شکنجه‌ی محض... کلمه‌ای نیست که حقّ مطلب را ادا کند؛ ضجّه‌ای مگر.

آیا کلمات، واقعاً، به درد می‌خورند؟ اصلاً می‌شود با کلمات توضیح داد درد (یا بگیر احساسات) چه بر سر ما می‌آورد؟ کلمات فقط وقتی سر می‌رسند که همه‌چیز تمام شده است ـــــ وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاده. دروغی و بی‌جان، کلمات فقط از خاطرات می‌گویند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

غریب است ترسی که این روزها درد ـــــ یا اقل‌کم این دردِ خاص ـــــ به من می‌دهد. تحمل کردنی‌ست اما من نمی‌توانم تحملش کنم. وحشتِ محض: پناه بردنم به داروهای بی‌حسّی شبیهِ فریادی به‌هوای کمک است، جیغِ زنی پیش از آنکه واقعاً بلایی سرش آمده باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

رندانه است طریقی که مرگ ما را از پا می‌اندازد، و جوری هم وانمود می‌کند که انگاری فقط در کارِ تُنُک کردن و هَرَسی ساده است. یک نسل هیچ‌وقت با یک ضربه از پا نمی‌افتد ـــــ این دیگر خیلی غم‌انگیز و زیادی عیان است. مرگ ترجیح می‌دهد تکه‌تکه کار کند. علفزار، در یک زمان، از جهاتِ مختلف به دمِ داس می‌رود. یکی‌مان امروز می‌رود؛ دیگری چند روز بعدش؛ باید بِایستی عقب، اطرافت را نظاره کنی، تا جاهای خالی، قتلِ عام شدنِ گسترده‌ی هم‌نسل‌هایت را بفهمی.

—آلفونس دوده، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

فصل دیگر

بی‌آنکه دیده بیند،
               در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای باد
یأسِ موقرانه‌ی برگی که
                       بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.

بر شیشه‌های پنجره
                    آشوبِ شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش
                 دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاکِ سرد بکاوی
                       در
                         رؤیای اخگری.

این
   فصلِ دیگری‌ست
که سرمایش
          از درون
درکِ صریحِ زیبایی را
                   پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز
                با آن
توفانِ رنگ و رنگ
              که برپا
در دیده می‌کند!

هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
                  چو دی‌سال:
خاموش
خود
منم!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
                             امسال
در سینه
در تنم!

—احمد شاملو

ترانه‌ی خزان

ناله‌های بلندِ
سازهای
          خزان
می‌خراشد دلم را
با رخوتی
          یکنواخت.

نفس‌بریده
و دلمرده، هنگامی‌که
          ساعت زنگ می‌زند
به یاد می‌آورم
روزهای رفته را
          و می‌گریم.

و می‌روم
در بادِ بد
          که می‌بَرَدم
این‌سو و آن‌سو
چون
          برگِ خشکیده.

—پل ورلن، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

شب هول

چطور است این‌جور شروع کنم: مردی را در نظر بیاورید چهل‌ساله که از خواب می‌ترسد. از جمع می‌ترسد. از تنهایی می‌ترسد. هیچ‌گاه به آینه نمی‌نگرد. زیرا در آینه دو چشم حیران یکنواخت بر پیشانی صافی می‌نگرد که عرق پیاپی بر آن می‌جوشد ـــــ بد نیست. برای شروع بد نیست. بقیه‌اش کم‌وبیش درست است. تا حالا خیلی شده. درهم و مغشوش. ده سال! فی‌الواقع هر روز اول ماجرا را زندگی کرده‌ام بعد نوشته‌ام. نمی‌شود. نمی‌شود نشست و نوشت. نمی‌توانستم بنویسم. این روزها نوشتن سخت است. نه به دلیل اینکه روزنامه‌ و تلویزیون و سینما خوراک روزانه‌شان مایه‌های کار نویسندگان است. نه. نه به دلیل اینکه جامعه‌شناسی و روان‌شناسی در دکان نویسنده‌ها را تخته کرده است. نه. این روزها نوشتن سخت است زیرا خواننده‌ای نیست. یا هست و من نمی‌توانم آن‌ها را در نظر بیاورم. نمی‌توانم تصور کنم برای چه کسی می‌نویسم. ده‌ــ‌پانزنده سال پیش می‌توانستم کسی را تصور کنم. کسی که حالا تا او را در نظر می‌آورم می‌بینم دارد پیر می‌شود. چین‌های پیشانی‌اش زیاد می‌شود. چرت می‌زند. به هنر بی‌اعتنا شده است. نکند زندگی شگفتی‌اش را؟ بد نیست. جمله و کلمه‌ی بدی نیست: وقتی زندگی شگفتی‌اش را از دست داده است، وقتی همه‌ی آنچه به صورت ممکن جلوه می‌کرد حالا محال شده است، وقتی رویا کابوس است و خاطره دردآور و اندیشه اصرار به فراموش کردن، چطور می‌توان نوشت؟ یا خواند؟ ـــــ بد نیست. با همین شروع می‌کنم: چطور می‌خواهی بنویسی؟ یا بخوانی؟ ادبیاتی نیست. یا هست و کسی دیگر آن را قبول ندارد. چطور می‌شود قبولش داشت؟ چطور؟ صبح که به روزنامه نگاه می‌کنی می‌بینی جهان پر است از غیر ادبیات، غیر شعر. شب وقتی دست‌وپایت درد می‌کند، سرت منگ است، و گلویت به خس‌خس افتاده و دشوار نفس می‌کشی، چطور می‌توانی آن کلمه‌هایی را بخوانی که می‌دانی دروغ است؟ چطور می‌توانی به آدم‌هایی علاقه‌مند بشوی که می‌دانی غیرواقعی و ساخته‌ی خیالند؟ حالا برای خیال آدم‌ها، حتا اگر نویسنده باشند، ارزشی قائل نیستی. می‌گویی رویاهاشان برای خودشان خوب است. به درد من و زندگی من نمی‌خورند. و نه من، هزارتای دیگر مثل من. ما که مثل سگ جان می‌کنیم و ماجراهای زندگی‌مان ماجرا نیست. رویدادهای بی‌سروته‌ای است که هزارهزار بار، هزار سال است تکرار می‌شود و برای کسی مهم نیست ـــــ بد نیست. سرنخ که به دست آمد بقیه‌اش درست می‌شود. مثل بویی که موقع خواب به دماغ می‌خورد و می‌آفریند. مثلاً زنی را. میان خواب و بیداری. زنی که هست و نیست. زنی که هست چون در جایی صدایش هست. شما هم مثل بقیه. شما هم مثل بقیه. نیست چون گوش‌ها تیز می‌شود و چشم باز می‌شود. اتاق تاریک. تاریک تاریک. اتاق تاریک و روشن. اتاق نه، سالن. میز مستطیل درازی که سرتاسرش را پر کرده است. و فقط دو صندلی. دو سوی میز. مردی آراسته نشسته در صندلی. روبه‌روی من خودباخته. من خوداخته! ترکیب عجیبی است: اگر خودباخته شده پس من دیگر چیست؟ نه. درست است. درباره‌ی همین است که می‌خواهم بنویسم: منی که خودش را باخته است. باخته. باید سیگار بخرم.

—هرمز شهدادی

نامه‌ به مادر

در کودکیِ من دورانی بود که عشقِ شورانگیزی به تو داشتم. بشنو و بی‌وحشتی این سطور را بخوان. هرگز بدین بی‌پردگی نزدِ تو اعتراف نکرده بودم. گردشی با کالسکه هنوز در یادِ من است، تو از آسایشگاهی که در آن بستری شده بودی بیرون آمدی و برای آنکه بنمایی به یادِ پسرت بوده‌ای، طرح‌هایی را که برای من کشیده بودی به من نشان دادی. گمان می‌کنی که حافظه‌ای دهشت‌انگیز دارم؟ گردش‌های طولانی‌ای که با هم می‌کردیم، محبت‌ها و نوازش‌های مداوم... به یاد می‌آورم که کناره‌های سن بی‌اندازه غم‌انگیز بود. وه! آن روزگار برای من دورانِ خوشِ مادری و فرزندی بود. از تو پوزش می‌خواهم که خوش نامیدم زمانی را که بی‌گمان برای تو ناخوش بوده‌ است. اما من پیوسته در وجودِ تو حضور داشتم، تو تنها ازآنِ من بودی، تو هم معبودِ من بودی و هم رفیقِ من. شاید تعجب کنی که من بتوانم از روزگاری که آنقدر دور شده است، اینگونه با هیجان و شوق سخن بگویم. خودِ من نیز متعجبم. اگر جریان‌های گذشته این‌طور زنده و جاندار در ضمیرِ من نقش می‌بندد، شاید برای آن است که بارِ دیگر آرزویِ مرگ در دلِ من بیدار شده است.
—شارل بودلر، ۶ مه ۱۸۶۱، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن