آدمها میآمدند و میرفتند. و باران میبارید. و من تهی بودم. ساختمانهای روبهرو دیگر مرا نمیترساندند. دیگر از دیدن پسرها به هوس نمیافتادم. چیزها سر جایشان قرار گرفته بودند، نمیدانم، دیگر مثل سابق در دلم فرونمیرفتند، زخم نمیزدند، رنجم نمیدادند. ای رنج، رنج عزیز برگرد! سرم مثل این ساختمانهای سمنتی شده بود، مثل هوا که اعلام میکنند گرفته است و امروز باز نخواهد شد. هیچوقت باز نخواهد شد. به بنبست زندگیم رسیده بودم. و همینکه پشت سرم را نگاه میکردم میدیدم از آن طرف هم بنبست است. کجا میرفتم؟ «کجا میروی؟ هیچجا. از کجا میآیی؟ از هیچجا.» ژو، ژو! فریادم در باد میپیچید و مرا از بیابان میخواند. جواب نمیدادم. «پس ژوزیان کوچولو کجاست؟» خودم را در زمان بچگی میدیدم که از مقابل نردهها میروم و برمیگردم و سبدی در دست دارم. یک دختر کوچک در میان ساختمانهای بزرگ. با این سرووضع کجا میرفتم؟ هیچجا. آدم که میخواهد بمیرد یکهو همهی زندگیش پیش چشمش مجسم میشود. من هم داشتم میمردم. تنها، در میان این خانههای بزرگ. خانه، خانه، خانه، خانه. چطور در میان این دنیای پرخانه میشود زندگی کرد؟ «پس تویی که این خانهها را میسازی، گیدو؟ تو که روی تپهها به دنیا آمدهای.» جملههای گذشته توی سرم دور میزد. بعضیها از پشت سرم خارج میشد، و من برمیگشتم و هیچکس نبود. «اگر آدم روح داشته باشد دیوانه میشود، همانطور که من دارم دیوانه میشوم.» شاید من هم داشتم دیوانه میشدم. اما نه، من مرده بودم. پس آدمبزرگها اینطور میشوند؟ من هم دیگر بزرگ شده بودم. حالا میفهمیدم که چطور آدم به بنبست میرسد و یخ میزند. آدم از جسم و روح تشکیل شده است، جسمش توی خانهها به بند کشیده میشود و روحش روی تپهها پرواز میکند. کجا؟ یکجا یک چیزی هست که من به دست نخواهم آورد چون نمیدانم چیست. یکی بود یکی نبود یک چیزی بود که هیچوقت نبود. ژوزیان کوچولو سبدبهدست از مقابل نردهها میگذشت و برمیگشت. من او را میدیدم. نردهها را آنقدر نگاه میکردم تا سرم گیج میرفت و چشمهایم تار میشد. از آسمان سیل میریخت. «هوا باز نخواهد شد.»
—کریستیان روشفور، ترجمهی ابوالحسن نجفی