زودهنگام میا
پیادهروی
میلان کوندرا در رمانِ آهستگی میگوید: «میان آهستگی و حافظه رابطهایست پنهانی، چنانکه میانِ سرعت و فراموشی.» وقتی این جمله را میخوانم، خودم را در متنِ کوندرا میبینم.
کوندرا مردی را توصیف میکند که قدمزنان به پایینِ خیابان میرود و سعی میکند چیزی را که فراموش کرده به یاد بیاورد. و در این حال، بی که خودش ملتفت باشد، سرعتش را کم میکند. مرد دیگری هم هست که میخواهد تجربهیِ ناخوشایندِ اخیرش را فراموش کند، پس تندتر قدم برمیدارد، انگار میخواهد از آنچه تازه بر سرش آمده بگریزد.
کوندرا این نمونهها را در قالبِ ریاضیاتِ وجودی و دو معادله دوباره صورتبندی میکند: «میزانِ آهستگی رابطهیِ مستقیمی با شدتِ حافظه دارد؛ میزانِ سرعت هم رابطهی مستقیم دارد با شدتِ فراموشی.»
کوندرا در آستانهیِ چیزیست ورایِ حافظه و فراموشی. سرعتی که در راهرفتن اختیار میکنیم میتواند مشخصکنندهیِ فکرِ توی سرمان باشد. کوشیدهام در معادلهیِ کوندرا «هوش» را جایگزین «حافظه» کنم. هوش میتواند خیلی چیزها باشد اگر آن را توانایی تفکرِ انتزاعی در نظر بگیرید، یا قابلیتِ بهکارگیریِ تجربههایِ قدیمی در موقعیتهایِ جدید. به گمانم ریاضیاتِ کوندرا خوب جواب میدهد.
فهمیدنِ احساسات از درکِ «هوش» هم دشوارتر است، گرچه ربطدادنش به معادلهیِ کوندرا برای من تمرینِ خوبیست. وقتی تندتند قدم برمیدارم، حس میکنم انگار بسیاری از احساسات فاصله میگیرند از من، و وقتی آرامتر حرکت میکنم همهشان بازمیگردند.
—ارلینگ کاگه، ترجمهی شادی نیکرفعت
رود راوی
در گزارش آمده بود آنها زخمهایِ یکدیگر را میبوسند و از اینکه زخمها باعثِ آشناییشان با یکدیگر شده از زخمها تشکر میکنند. آنها میگویند با وجودِ آن زخمها احساسِ تنهایی نمیکنند و یکی از سرگرمیهایشان مصاحبت با زخمهاست. در پرسشهایی که دربارهیِ چگونگی و تعدادِ کانونهایِ زخم از آنها میشود، معمولاً سرجمع جمعیتِ زخمهای یکدیگر را میگویند. ظاهراً هرکدام شکل و تعدادِ زخمهایِ تنِ دیگری را ازبر است. مثلاً زن گفته است که زخمِ اصلیِ شانهیِ مرد یک پروانه است و گاهی که مرد برهنه است میپرد و در هوایِ سردابه پرسه میزند و میآید رویِ انگشتانِ زن مینشیند تا زن بالهایش را ببوسد و دوباره بگذارد رویِ شانههای مرد. و مرد گفته است گاهی آنها زخمهای تنشان را با یکدیگر عوض میکنند. در واقع آن زخمها آنقدر جابهجا شدهاند که معلوم نیست منشا هر زخم متعلق به تنِ کدامشان بوده است. زن گفته است گاهی با زخمها جسمِ مردش را تزئین میکند. ولی از آنها گله هم داشت، میگفت به حرفِ او گوش نمیدهند و همینکه رو برمیگردانند جابهجا میشوند، هر چقدر هم جایِ مناسبشان را نشان دهد برمیگردند سرِ جایِ اول.
—ابوتراب خسروی
بگو در ماه خاکم کنند
۵
تمام کشتیهای جهان را
در گودی چشمانم
به گل نشستهاند
کاش
دزدِ دریایی بودی!
۷
حالا در کوچههای خورشید
میخواند:
مردی که با دهانِ شب
سیگار میکشید
دنیا را
زیرِ پاهایش
خاموش کرده است.
۱۲
رفتن تو از آمدن من
مثل رفتن تو از خودت
زیباست
وقتی که تکههای آمدنم
در رفتن تکههای تو میماند
مثل تو
مثل شکستن
زیباست.
۱۴
خواب پشت دکمههایت را
دست پنهان چشمم
باز که میکند
بیدار میشوی
با دو چشم دیگر
که در پیراهنت پنهان کردهای.
۱۶
امّا تصمیم چاقو
تعریف سیب بود.
—فراز بهزادی
نامها و سایهها
اسکندرخان کسی نبود که چندان جلوهای در چشمِ دیگران داشته باشد و تخیلِ آنان را به طَیَران وادارد. در همان شبهایی که عروسِ جوان در پستویی پردهپوش و در پرتوِ چرکتابِ فانوسی روغنسوز قلم را به چنگِ خیال میسپرد، اسکندرخان محررالسلطنه، در گوشهای دیگر از شهر، خلوتِ عزلتِ خویش را به نوایِ کشیدهیِ نی بر صفحهیِ صیقلیِ مهره کشیده مترنم میداشت. نقشی از دایرهها و کشیدگیهایِ درهمبافته کاغذِ ترمه را میآراست؛ و مرکبِ سیاهِ گلابآلود بر سپیدیِ زرافشان مینشست. بیتی یا مصراعی بود از شاعری سخنور که هر واژهاش چون بازتابی تکرارشونده در میانِ صخرهها مدام تکرار میشد. سکوتِ شب را تنها صدایِ دور و گنگِ سگهایِ کوچهگرد میشکست. اسکندرخان محررالسلطنه لختی سربرمیداشت و به صداهایِ شب گوش میسپرد و باز به مشقِ بیپایانی که گویی نقشی از آرزوهایِ ناشناخته و فروخوردهاش بود میپرداخت. ساعتی میگذشت، و دست چنان گرم میشد که انگار نیرویی پنهان راهنمایِ آن دستهایِ جادوکار بود. کشوقوسِ کمخیزِ کشیدگیها و گردشِ دایرهها چنان او را از خود بیخود میکرد که آن شورِ خفته در اعماقِ جان دفعتاً سربرمیداشت و وی را در دلِ شب به تلاطم وامیداشت. در این حال بود که یا دست به دستهیِ ساز میبرد یا پا به خانهیِ روسپیِ همسایه مینهاد تا آتشِ سرکشیدهیِ نابهنگام را فرونشاند. گویی فقط در این لحظههایِ کمیاب بود که روحِ سرکش آن پدر در کالبدِ خمودهیِ این فرزند خودی نشان میداد. روحی که سالها در آن کوهپایههایِ دور آغوشِ آتشگرفتهیِ سارا را به حریقیِ نعرهزن میسوزاند.
—محمدرحیم اخوت