به‌خاطرِ دیگران

اسمِ این شهر که امسال
نشد پاییز داشته باشد و حتا
این‌طور که شنیده‌ام   
قرار نیست
دیگر هیچ‌وقت
فصلی داشته باشد
تهران است

اگر تو هم مثل تقویم
هنوز با فصل‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنی که هیچ
چون حرفی برای گفتن نمی‌ماند

امّا
اگر آزاد شده‌ای
دوباره بیا
مثلِ من که اخراجم کرده‌اند و هنوز هستم

چون تنگدلی‌های این شهرِ بی‌هوش
به جایی رسیده که روزها
دادوبیداد دارد مدام و شب‌ها
بر دامنِ چرکینِ خود
اشک‌های خون‌آلود می‌بارد 

عابرانِ کوچه‌های خاک‌آلودش نیز
زیرِ تیرگی‌های هوایی که تشکیل نمی‌شود
مخفی کرده‌اند خود را
درحالی‌که من
نمی‌توانم این هوای موحش را
که سخت سیاه و تاریک است و با این‌همه نیست
به‌جای لباس بپوشم

خلاصه این‌که برهنه می‌گردم

می‌بینی چه‌جور گیر کرده‌ام؟
درین تورِ تنگ
به‌تنهایی

پس در همین شبی که اگر
در دامنِ یک سالِ قدیمی طلوع می‌کرد
شبی زمستانی و سوزناک می‌شد بیا

بیا که فقط باشی
نه برای این‌که حرفی بزنیم با هم
چون هیچ‌چیزی نمانده لایقِ گفتن باشد

ولی بیا که بدانم
با این‌که خیلی دیر کرده‌ای امّا
آمده‌ای آخرِ کار

چون آخرِ کارم دیدنی‌ست واقعاً 

ضمنِ این‌‌که خوب است
دیگران هم باور کنند
بوده‌ای که گفتم بیایی

همین.

—رضا زاهد، بعد از همه‌چیز

حکایتِ نامِ اعظمِ آخرین معشوقِ من: «شاه»

طبیعی است که هر زبانی امکانات زندگی متفاوتی به شما می‌بخشد، اما چه بر سر آدم می‌آید که هروقت آن زندگی و آن امکانات و کیفیات از بین می‌روند یقه‌ی زبان را می‌چسبد؟ گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر چینی قدیم حرف می‌زدم، چینی قدیم فکر می‌کردم، او را از دست نمی‌دادم. یا برای به زبان آوردنش، وقتی از دست رفته است، ابزار مناسب‌تری داشتم. اسباب خانه را که دارم جمع می‌کنم، کتاب‌ها را که دارم می‌گذارم توی کارتن‌های موزی، چشمم به این کتاب نازک می‌خورد که اولش با روان‌نویسِ سبزآبیش نوشته: «اندیشه‌نگار محبوب فنولوزا و پاوند "انسان" و "کلمه" در کنار یکدیگر است: انسانی که به کلمه وفادار است. در زبان چینی این اندیشه‌نگار به معنای "حقیقت" است.»

حقیقتْ وفاداری به چیزی‌ست مثل «کلمه» که خود از همه‌چیز بی‌وفاتر، بی‌صفت‌تر و هرجایی‌تر است. حقیقتْ سرکردنِ همیشگی در این کابوس است که کلمات چیزی را که قرار بوده به چنگ بیاورند، همان اول کار، در مقام قوام‌بخش خود، کشته‌اند [~]

[~] گفتی این اندیشه‌نگار «من و تو»ست، «ما» که مثل خورشید و ماه کنار هم می‌نشینیم و نور نیّر و منوّر می‌تابیم به جهان. من آن‌موقع هنوز نمی‌دانستم این حرف جز زمزمه‌ای عاشقانه چه معنی‌ای می‌دهد. بعدها فهمیدم در زبان چینی وقتی بین دو تا چیز یا بهتر بگویم بین دو تا کلمه پیوند برقرار می‌شود، چیز سومی به وجود نمی‌آید: بلکه ترکیبْ نشانگر «پیوند اساسی» آن دو چیز است [~]

با «ما» چیز سومی به وجود نمی‌آمد؛ فقط یک بلاهایی سر «من» می‌آمد که اتفاقاً چینی‌ها ابزار کافی برای تشریح آن را هم دارند. پنج شکل برای اشاره به «من» وجود دارد: ۱. علامت «نیزه در دست» به معنای «منِ» بسیار قوی و موکد است ــــ این من است در آذر آن سال، در پیاده‌رفتن‌های برفی آن زمستان از ایستگاه شریعتی به خیابان شهید گوی‌آبادی، که دو جفت ردّپا روی برف می‌انداختم و نیزه در دست تو بود و من نمی‌دیدم. ۲. معنای علامت «پنج و یک دهان»، نشانه‌ی یک من ضعیف و در موضع دفاعی‌ست ــــ این من است وقتی در شب چهارشنبه‌سوری گفتی «بیا تمامش کنیم»، پنج حرف اسمت، عین پنج کوک سنگین ماهرانه که به لبه‌های پارچه‌ها می‌زدی، دهانم را دوخت و دیگر نامت ممنوع بود و نیزه را می‌دیدم در آن‌یکی مشتت. ۳. علامت «با حرفْ جمعیتی را متفرق کردن»، که معنای آن پوشیدگی و کتمان است، دلالت بر «من»ی خودخواه و شخصی می‌کند ـــ این شاهی‌ست که نیاکان خود را برنمی‌تابد؛ می‌خواهد در تاریخ بدرخشد؛ بشکافْ را در دست می‌گیرد و سلسله‌ی دلالت‌ها و نخ‌هایی را که به او وصل است پاره می‌کند. ۴. خود (که علامت آن پیله است) همراه با یک دهان به معنی «من»ی خودستا و خودبین است، کسی که از حرف زدن با خودش لذت می‌برد. این «من» فقط زمانی به کار می‌رود که کسی با خودش حرف می‌زند ـــ این من است الان، درخودپیچیده، که پروانه نمی‌شود ولی روزی تافته خواهد شد.

—عماد مرتضوی، از زخم‌های نهانی

روزها در راه

داستان‌های بیدپای را تازگی تمام کردم. بعد از دو سال و اندی اول‌بار بود که متنی فارسی را با اشتیاق و سربلندی می‌خواندم. هم لذت می‌بردم و هم چیز یاد می‌گرفتم. زبان چنان ساده و روان است که آدم حیرت می‌کند. در ضمن هرگز نمی‌افتد و مبتذل نمی‌شود. روان و روشن مثل آب زلال. حیف که این ناشناخته ماند و آن ترجمه‌ی پُرمدعا، مغلق و فضل‌فروشانه‌ی نصرالله منشی چنان رواجی پیدا کرد. از همان وقت‌ها که سیاست‌نامه، اسرارالتوحید و دیگر آثار قدر اول نثر را می‌خواندم یعنی از چهل‌وشش‌ـ‌هفت سال پیش تا حالا هرگز نتوانستم کلیله و دمنه را تمام کنم، اما این یکی را هرچه بیشتر می‌خواندم بیشتر حظ می‌کردم.

—شاهرخ مسکوب، ششمِ ژوئن ۱۹۸۴


اقلیمی در زلف

بگذار تا زمانی دراز، دراز، عطر موهایت را ببویم و صورت خود را در آنها فروبرم، چون مرد عطشانی در آب چشمه، و آنها را در دست گیرم و چون دستمال عطرآگینی بتکانم تا خاطره‌ها در هوا افشانده شوند.

اگر می‌دانستی چه چیزها در موهای تو می‌بینم، چه چیزها حس می‌کنم، چه چیزها می‌شنوم! روح من بر عطر شناور می‌شود، چون روح مردان دیگر بر موسیقی.

موهای تو رؤیایی در خود دارند، آکنده از بادبان‌ها و دکل‌ها، دریاهای پهناوری در خود دارند که کف‌هایشان مرا به‌سوی اقالیمی دل‌انگیز می‌برند؛ به مکان‌هایی که سپهرْ کبودتر و عمیق‌تر است، به مکان‌هایی که فضا عطرآگین است از بوی میوه‌ها و برگ‌ها و بوی بدن آدمی.

در اقیانوس زلف تو بندی به نظرم می‌آید پُرولوله از نغمه‌های غم‌آلود، از مردان زورمندی از همه‌ی ملیت‌ها، از غراب‌هایی به اشکال کوناگون، که پیکرهای ظریف و پیچ‌درپیچ خود را بر آسمانی پهناور، که گرمای جاودانی در آن آرمیده، فروچیده‌اند.

در نوازش‌های زلف تو بازمی‌یابم سستی و تن‌آسانی ساعت‌های درازی را که به‌ سر رفت، بر تخت‌خواب اتاقک کشتی زیبایی، در میان گلدان‌ها و کوزه‌های آب‌زای طراوت‌بخش، درحالی‌که تکان‌های نامرئی آب بندرگاه گهواره‌جنبان آنها بود.

در اجاق گدازان زلف تو بوی توتون آمیخته‌به‌تریاک و قند به دم می‌کشم؛ در شب زلف تو، پرتو لاجورد آسمان بی‌انتهای مناطق گرم‌سیر را می‌بینم. بر کرانه‌های کرکین زلف تو خود را به بوهای درهم‌آمیخته‌ی قیر و مشک و نارگیل مست می‌کنم.

بگذار تا در گیسوان سیاه و سنگینت دندان فروبرم. هنگامی که موهای رمنده و طاغی تو را به دندان می‌خایم، چنانم می‌نماید که خاطره‌ها را می‌خورم.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

همچون طبیعتی بی‌جان

گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازمانده‌ی دسته‌های گل.
گربه‌ای لب پنجره
همچون نقاشی‌های معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه می‌افتی
با خاری در پا
وداع را تجربه می‌کنی
بی‌نشانی از پرتو آفتاب فردا.

—زیگرید کروزه، ترجمه‌ی نرگس انتخابی