اسمِ این شهر که امسال
نشد پاییز داشته باشد و حتا
اینطور که شنیدهام
قرار نیست
دیگر هیچوقت
فصلی داشته باشد
تهران است
اگر تو هم مثل تقویم
هنوز با فصلها رفتوآمد میکنی که هیچ
چون حرفی برای گفتن نمیماند
امّا
اگر آزاد شدهای
دوباره بیا
مثلِ من که اخراجم کردهاند و هنوز هستم
چون تنگدلیهای این شهرِ بیهوش
به جایی رسیده که روزها
دادوبیداد دارد مدام و شبها
بر دامنِ چرکینِ خود
اشکهای خونآلود میبارد
عابرانِ کوچههای خاکآلودش نیز
زیرِ تیرگیهای هوایی که تشکیل نمیشود
مخفی کردهاند خود را
درحالیکه من
نمیتوانم این هوای موحش را
که سخت سیاه و تاریک است و با اینهمه نیست
بهجای لباس بپوشم
خلاصه اینکه برهنه میگردم
میبینی چهجور گیر کردهام؟
درین تورِ تنگ
بهتنهایی
پس در همین شبی که اگر
در دامنِ یک سالِ قدیمی طلوع میکرد
شبی زمستانی و سوزناک میشد بیا
بیا که فقط باشی
نه برای اینکه حرفی بزنیم با هم
چون هیچچیزی نمانده لایقِ گفتن باشد
ولی بیا که بدانم
با اینکه خیلی دیر کردهای امّا
آمدهای آخرِ کار
چون آخرِ کارم دیدنیست واقعاً
ضمنِ اینکه خوب است
دیگران هم باور کنند
بودهای که گفتم بیایی
همین.
—رضا زاهد، بعد از همهچیز