پیغام

چون درختی در صمیمِ سرد و بی‌ابرِ زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود
هرچه از فرِّ بلوغِ گرمِ تابستان و میراثِ بهارم بود
هرچه یاد و یادگارم بود
ریخته‌ست.

چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغِ پیر یا کوری
در چنین عریانیِ انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه‌هایِ هیچ پیرایش
با امیدِ روزهای سبزِ آینده
خواهدم این‌سوی و آن‌سو خست؟

چون درختی اندر اقصایِ زمستانم
ریخته دیری‌ست
هرچه بودم یاد و بودم برگ؛
یادِ با نرمک‌نسیمی چون نمازِ شعله‌یِ بیمار لرزیدن.
برگِ چونان صخره‌یِ کری نلرزیدن.
یادِ رنج از دست‌هایِ منتظر بردن.
برگِ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهارِ همچنان–تا–جاودان–در–راه،
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهایِ دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابانِ غریبِ من
منگر و منگر.
سایه‌یِ نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، ‌خوش‌تر.
بیم دارم کز نسیمِ ساحرِ ابریشمینِ تو
تکمه‌یِ سبزی بروید باز بر پیراهنِ خشک و کبودِ من.

همچنان بگذار
تا درودِ دردناکِ اندُهان ماند سرودِ من.

—مهدی اخوان‌ثالث، آخر شاهنامه

مورمور

این‌جا را ترک کردیم. باز رسیدیم نزدیک جبهه، و دوباره گلوله و خمپاره است که دارد می‌آید. باران می‌بارد ولی خیلی سرد نیست. جیپ ما روبه‌راه است. اما باید پیاده بشویم و پیاده برویم.

گویا جنگ دارد به آخر می‌رسد. نمی‌دانم این را از کجا می‌گویند، ولی می‌خواهم سعی کنم، تا جایی که می‌شود، خودم را راحت از این منجلاب بکشم بیرون. هنوز در گوشه‌وکنارْ درگیری‌های سختی هست. نمی‌شود پیش‌بینی کرد که کار به کجا می‌کشد.

دو هفته‌ی دیگر باز مرخصی دارم و به ژاکلین نوشتم که منتظرم باشد. شاید بد کردم که این را نوشتم. آدم نباید خودش را پابند کند.

همین‌طور روی مین ایستاده‌ام. امروز صبح گروه ما راه افتاد و من طبق معمول آخر صف بودم. همه از کنار مین رد شدند، ولی من زیر پام صدای تلیک را شنیدم و فوری ایستادم. فقط وقتی پا را از روی مین برداریم منفجر می‌شود. هرچه توی جیب‌هام داشتم برای دیگران پرتاب کردم و بهشان گفتم که بروند. حالا تنها مانده‌ام. معمولاً باید منتظر باشم که آن‌ها برگردند، ولی بهشان گفتم که برنگردند. البته می‌توانم سعی کنم که خودم را پرت کنم به جلو به‌‌رویِ شکم، ولی از اینکه بدون پا زندگی کنم منزجرم... فقط این دفتر را با یک مداد پیش خودم نگه داشته‌ام. قبل از اینکه پام را بردارم پرتابشان می‌کنم، و حتماً باید پام را بردارم، چون دیگر ذلّه شده‌ام و بعدش هم پام دارد مورمور می‌کند.

—بوریس ویان، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

لووینا

بطریِ آبجو را خالی کرد تا اینکه فقط حباب‌هایِ کف درش باقی ماند، بعد ادامه داد: «توی لووینا هرجا را که نگاه می‌کنی می‌بینی جایِ خیلی غم‌انگیزی‌ست. شما دارید می‌روید آنجا، پس خودتان خواهید دید. من می‌گویم آنجا جایی‌ست که غم آشیانه کرده، جایی‌ست که خنده را نمی‌شناسد، انگار صورتِ مردم یخ بسته. اگر دوست داشته باشید می‌توانید هروقت بخواهید این غم را ببینید. نسیمی که آنجا می‌وزد، آن را این‌طرف‌ و‌ آن‌طرف می‌برد، اما هیچ‌وقت از آنجا ریشه‌کنش نمی‌کند. انگار آنجا به دنیا آمده. شما می‌توانید کم‌وبیش بچشیدش و احساسش کنید، چون همیشه رویِ شما می‌افتد و رودرروی‌تان می‌ایستد، و مثلِ مشمایِ بزرگی رویِ گوشتِ زنده‌یِ قلب سنگینی می‌کند.

مردم آنجا می‌گویند وقتی قرصِ ماه کامل است به‌وضوح شکل و شمایلِ باد را می‌بینند که خیابان‌هایِ لووینا را جارو می‌کند، می‌بینند که پشتِ سرش پتویِ سیاهی می‌کشد، اما چیزی که من همیشه شب‌هایِ مهتابی توی لووینا دیده‌ام نقشِ نومیدی بوده ـــــ همیشه.

—خوان رولفو، ترجمه‌ی فرشته مولوی

به‌خاطرِ دیگران

اسمِ این شهر که امسال
نشد پاییز داشته باشد و حتا
این‌طور که شنیده‌ام   
قرار نیست
دیگر هیچ‌وقت
فصلی داشته باشد
تهران است

اگر تو هم مثل تقویم
هنوز با فصل‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنی که هیچ
چون حرفی برای گفتن نمی‌ماند

امّا
اگر آزاد شده‌ای
دوباره بیا
مثلِ من که اخراجم کرده‌اند و هنوز هستم

چون تنگدلی‌های این شهرِ بی‌هوش
به جایی رسیده که روزها
دادوبیداد دارد مدام و شب‌ها
بر دامنِ چرکینِ خود
اشک‌های خون‌آلود می‌بارد 

عابرانِ کوچه‌های خاک‌آلودش نیز
زیرِ تیرگی‌های هوایی که تشکیل نمی‌شود
مخفی کرده‌اند خود را
درحالی‌که من
نمی‌توانم این هوای موحش را
که سخت سیاه و تاریک است و با این‌همه نیست
به‌جای لباس بپوشم

خلاصه این‌که برهنه می‌گردم

می‌بینی چه‌جور گیر کرده‌ام؟
درین تورِ تنگ
به‌تنهایی

پس در همین شبی که اگر
در دامنِ یک سالِ قدیمی طلوع می‌کرد
شبی زمستانی و سوزناک می‌شد بیا

بیا که فقط باشی
نه برای این‌که حرفی بزنیم با هم
چون هیچ‌چیزی نمانده لایقِ گفتن باشد

ولی بیا که بدانم
با این‌که خیلی دیر کرده‌ای امّا
آمده‌ای آخرِ کار

چون آخرِ کارم دیدنی‌ست واقعاً 

ضمنِ این‌‌که خوب است
دیگران هم باور کنند
بوده‌ای که گفتم بیایی

همین.

—رضا زاهد، بعد از همه‌چیز

حکایتِ نامِ اعظمِ آخرین معشوقِ من: «شاه»

طبیعی است که هر زبانی امکانات زندگی متفاوتی به شما می‌بخشد، اما چه بر سر آدم می‌آید که هروقت آن زندگی و آن امکانات و کیفیات از بین می‌روند یقه‌ی زبان را می‌چسبد؟ گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر چینی قدیم حرف می‌زدم، چینی قدیم فکر می‌کردم، او را از دست نمی‌دادم. یا برای به زبان آوردنش، وقتی از دست رفته است، ابزار مناسب‌تری داشتم. اسباب خانه را که دارم جمع می‌کنم، کتاب‌ها را که دارم می‌گذارم توی کارتن‌های موزی، چشمم به این کتاب نازک می‌خورد که اولش با روان‌نویسِ سبزآبیش نوشته: «اندیشه‌نگار محبوب فنولوزا و پاوند "انسان" و "کلمه" در کنار یکدیگر است: انسانی که به کلمه وفادار است. در زبان چینی این اندیشه‌نگار به معنای "حقیقت" است.»

حقیقتْ وفاداری به چیزی‌ست مثل «کلمه» که خود از همه‌چیز بی‌وفاتر، بی‌صفت‌تر و هرجایی‌تر است. حقیقتْ سرکردنِ همیشگی در این کابوس است که کلمات چیزی را که قرار بوده به چنگ بیاورند، همان اول کار، در مقام قوام‌بخش خود، کشته‌اند [~]

[~] گفتی این اندیشه‌نگار «من و تو»ست، «ما» که مثل خورشید و ماه کنار هم می‌نشینیم و نور نیّر و منوّر می‌تابیم به جهان. من آن‌موقع هنوز نمی‌دانستم این حرف جز زمزمه‌ای عاشقانه چه معنی‌ای می‌دهد. بعدها فهمیدم در زبان چینی وقتی بین دو تا چیز یا بهتر بگویم بین دو تا کلمه پیوند برقرار می‌شود، چیز سومی به وجود نمی‌آید: بلکه ترکیبْ نشانگر «پیوند اساسی» آن دو چیز است [~]

با «ما» چیز سومی به وجود نمی‌آمد؛ فقط یک بلاهایی سر «من» می‌آمد که اتفاقاً چینی‌ها ابزار کافی برای تشریح آن را هم دارند. پنج شکل برای اشاره به «من» وجود دارد: ۱. علامت «نیزه در دست» به معنای «منِ» بسیار قوی و موکد است ــــ این من است در آذر آن سال، در پیاده‌رفتن‌های برفی آن زمستان از ایستگاه شریعتی به خیابان شهید گوی‌آبادی، که دو جفت ردّپا روی برف می‌انداختم و نیزه در دست تو بود و من نمی‌دیدم. ۲. معنای علامت «پنج و یک دهان»، نشانه‌ی یک من ضعیف و در موضع دفاعی‌ست ــــ این من است وقتی در شب چهارشنبه‌سوری گفتی «بیا تمامش کنیم»، پنج حرف اسمت، عین پنج کوک سنگین ماهرانه که به لبه‌های پارچه‌ها می‌زدی، دهانم را دوخت و دیگر نامت ممنوع بود و نیزه را می‌دیدم در آن‌یکی مشتت. ۳. علامت «با حرفْ جمعیتی را متفرق کردن»، که معنای آن پوشیدگی و کتمان است، دلالت بر «من»ی خودخواه و شخصی می‌کند ـــ این شاهی‌ست که نیاکان خود را برنمی‌تابد؛ می‌خواهد در تاریخ بدرخشد؛ بشکافْ را در دست می‌گیرد و سلسله‌ی دلالت‌ها و نخ‌هایی را که به او وصل است پاره می‌کند. ۴. خود (که علامت آن پیله است) همراه با یک دهان به معنی «من»ی خودستا و خودبین است، کسی که از حرف زدن با خودش لذت می‌برد. این «من» فقط زمانی به کار می‌رود که کسی با خودش حرف می‌زند ـــ این من است الان، درخودپیچیده، که پروانه نمی‌شود ولی روزی تافته خواهد شد.

—عماد مرتضوی، از زخم‌های نهانی