پیاله‌ای بر کفن

سوگ از فرط بداهت بی‌تعریف است، مثل عاشق شدن، ناگهان سوگواری یا عاشق و از اینجا به بعد تویی و حالی که داری، بی‌ حاجتِ آموختن یا رعایتِ آدابی، «اصابت» همین است. ولی در دل سطری از ریلکه روزی چیزی دیدم که در حالت پیراسته‌اش توصیف و تبیینِ توأمان حالت سوگ است برای من که هیچ‌وقت نیازِ توصیفش رهایم نکرده است: می‌گوید سوگ یعنی «هراسانی از تماس با هرآنچه آکنده از خاطره است» ــــ دهشتِ روبرو شدن با هرچه خاطره‌ای‌ست از او، و دیگر «فقط» خاطره است از او. این است که سوگ همیشه در کار پس زدن چیزهایی‌ست که رنج به بار می‌آورند چون دیگر فقط همینند و تداومی در وجود ندارند، و همیشه در کلنجار با «زندگی»، به هم رسیدنِ دو خط موازی‌ست که دوری‌شان انصراف خاطر می‌آورد و چون به هم برسند و جرقه بزنند سیاهیِ پشت پلک‌ها را با رعشه‌هایی شبیه سقوط همزمان هزار ستاره‌ی دنباله‌دار ردی از زخم می‌گذارند حتا اگر چشم‌هایت را نبسته باشی. وسوسه‌ی شاعران برای ترجمه‌ی حال یا شهودی به «شعر» ـــ‌گذر دادنِ آن از خیالِ جهنده به لغاتِ حک‌شده‌ی دیگر بی‌تغییر ـــ چیز تازه‌ای نیست اما دیدنِ آن به هیئت «تحویل» تنها وقتی به ذهنم رسید که دیدم ریلکه در ذیل حرف اصلیِ نامه‌ای، خطاب به مترجم شعرهایش، چطور سعی بلیغ می‌کند با دو ضربِ قلم بگوید خاستگاه شعر «مرگ» چه بوده ــــــ تا مگر در برگرداندن و گذر دادن شعرش از زبانی به زبان دیگر مددِ مترجم باشد:
                 «شعرِ "مرگ" تجسم لحظه‌ای است که وقتی شبی ایستاده بر پل زیبایی در تولِدو دیدم شهاب ثاقبِ کشیده‌ای از دلِ فضای کیهانی فروبارید و به‌آنی (چطور باید آن لحظه را بیان کنم؟) با قوسی آرام از فضای زمین گذر کرد: دیگر مرز جداکننده‌ی پیکره‌اش محو شده بود. و در زمانی پیشتر، همین حس وحدت، درست شبیه منظره‌ای که پیش چشمم شکل پذیرفت، در قالبی شنیداری بر من متجلی شد: وقتی در کاپری، شبی در باغی زیرِ زیتون‌بنی ایستاده بودم، و آوای پرنده‌ای کاری کرد که چشمانم را ببندم، آوایی که توأمان درون و بیرونم بود، انگار در فضای یگانه و یکپارچه‌ی وسیع و در وضوحِ ناب!»


...گداختنِ روح آدمی از داغِ عشق و مرگ می‌تواند کیمیاگریِ حقیقی باشد. دو خطِ موازی: عشق که همه زندگی‌ست و زندگی‌بخشی و دمیدن روح در کالبد تن و به شوری کم‌نظیر بادبان برافراشتن در دل طوفان‌های دریای ناآرام زندگی؛ و تجربه‌ی مرگِ دیگری که قطعی و محتوم است، مرگ بَعد ندارد، نقطه‌ی پایان است، جمله تمام شده است و چاره‌ای نیست الّا آغاز کردن جمله‌ای نو در عینِ استیصال از نوشتن چیزی نو. وای از آن روزی که این دو خط به هم برسند و داغِ مرگ از جانب معشوق بر جان بنشیند. سهمی از لذت رؤیا و عشق از آنجاست که نمی‌شود «دست آن را خواند» و آنقدر طبیعی آغاز می‌شود که انگار «قبل» ندارد و تأثیر این لذت هم «قبل» ندارد و همیشه با ماست تا قبل از مرگ:
                  «مرگ عمیقاً در جوهره‌ی عشق ریشه دارد و هیچ تخالفی با عشق ندارد. مرگ، نهایتاً، کجا می‌تواند برانَد آن کسی را که ما ـــ‌به‌طرزی بیان‌نشدنی‌ـــ در اعماق قلب خود حمل می‌کنیم. تأثیر بی‌وقفه‌ی حضور او در قلب ما چطور می‌تواند متوقف شود، تأثیری که حتا حالا که در میان ما نیست به چیزی مستقل از حضورِ ملموسِ او بدل شده است.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درگیومه‌نشسته‌ها ـــ‌با اندکی دستکاری‌ـــ از ریلکه‌اند، ترجمه‌ی پیمان چهرازی.

—مانا روانبد

اگر صدای من بر خاک بمیرد

اگر صدایِ من بر خاک بمیرد،
تا سطحِ دریایش برید
و بر ساحل رهایش کنید.

تا سطحِ دریایش برید
و ناخدایِ یک ناوِ سفیدِ جنگی‌اش کنید

آوخ، صدایم
مزین به مدالِ ملاحان است:
بر قلبِ آن لنگری،
و یک ستاره بر لنگر،
و بر آن ستارهْ باد،
و بادبانی در باد.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

بازی شطرنج

روز سپیدی را حرکت می‌دهم،
روز سیاهی را حرکت می‌دهد.
رویایی را به جلو می‌رانم،
رویایم را به جنگ می‌کشاند.
به ریه‌ام حمله می‌کند،
سالی در بیمارستان می‌افتم، نقشه می‌کشم.
نقشه‌ی درخشانی طرح می‌کنم
و روزی سیاه را می‌برم.
او حرکت بی‌شرمانه‌ای می‌کند
و مرا با سرطان می‌ترساند
(که هم‌اکنون حرکتش فقط ضربدری‌ست)
ولی، دریغ، نیمی از زندگی‌ام
از میانه برچیده شده است.
فریاد می‌زند:
ــــ‌کیش! حالا هیچ‌ کاری نمی‌توانی بکنی.
جواب می‌دهم:
ــــ‌چیزی نشده، من همیشه می‌توانم احساسم را قلعه کنم.
پشت‌ِسرم، زن و فرزندانم
خورشید، ماه و دیگر تماشائیان
با حرکت من به‌خود می‌لرزند.

من فقط سیگاری آتش می‌زنم
و به بازی‌ام ادامه می‌دهم.

—مارین سورسکو، ترجمه‌ی احمد میرعلائی

قصیده‌ی کافه‌ی غم

می‌دانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمی‌ماند. اما اگر لحظه‌ای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته به‌شکلِ قهوه‌ای ظاهر می‌شود و می‌توان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان می‌تواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برای‌تان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بی‌توجه می‌گذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهن‌مان افکاری انباشته می‌شوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد می‌آوریم و درکشان می‌کنیم. بافنده‌ای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچه‌ی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبه‌ای که لبی تر می‌کند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگس‌هایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گل‌هایِ زیبایِ طلایی‌اش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافنده‌ای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولین‌بار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمه‌شبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را می‌نوشید دقیقاً چنین حس‌وحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان می‌دهد: به روحتان گرما می‌بخشید و پیام نهفته در آن را درمی‌یابید.

—کارسون مک‌کالرز، ترجمه‌ی احمد اخوت

قصیده‌ی آنچه باد گفت

ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیاد‌رفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای

برای مردی که یارانش را ترک می‌گوید
باد می‌آید،
چیزهای دیگری می‌گویدش،
گوش‌ها و چشم‌هایش را
به چیزهای دیگر می‌گشاید.

امروز یارانم را ترک گفتم،
و تنها، در این تنگه،
دیدن رود را آغاز کردم
اسبی را دیدم تنها
و به‌تنهایی
گوش به کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای دادم.

و آنگاه باد
همچون کسی که در گذر است
به نزدم آمد و گفت:
ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیادرفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت