آقای تست

من چیز مهمی ندارم، ... یک دهم ثانیه... صبر کنید... لحظاتی است که تنم روشن می‌شود... بسیار عجیب است... به‌ناگه درونم را می‌بینم. می‌توانم ضخامت لایه‌های گوشتم را تشخیص دهم... و مراکز درد را حس کنم، حلقه‌ها را، قطب‌ها را، نوک درد را. آیا این شکل‌های زنده را می‌بینید؟ این هندسه‌ی رنج مرا می‌بینید؟ برخی از این درخشش‌ها کاملاً شکل افکارند، از اینجا تا آنجا... به من می‌فهمانند... هنوز مرا نامطمئن باقی می‌گذراند. نامطمئن واژه‌ی درستی نیست، وقتی «این» می‌خواهد ظاهر شود، در خود چیزی مغشوش و پراکنده حس می‌کنم... جاهایی در... درونم مه‌آلودند، گستره‌هایی به چشم می‌آیند. پس، سوال یا هر موضوعی را از خاطره‌ام برمی‌کشم، خود را در آن فرومی‌کنم، هر ذره‌ی شن را می‌شمارم... و تا جایی که می‌بینمشان... ـــــ‌با دردی که بیشتر می‌شود، مجبور می‌شوم به آن‌ها توجه کنم، به آن فکر می‌کنم! ـــــ‌فقط منتظر فریادم هستم... و تا آن را شنیدم ـــــ‌شی، این شی وحشتناک، کوچک‌تر می‌شود، و باز هم کوچک‌تر، و خود را از منظر درونی من پنهان می‌کند...

—پل والری؛ بازگفت از شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی لیلی گلستان

در این شماره

«در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی‌بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی‌زای زندگی‌ای بود که در من می‌دوید و یا حتا نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقه‌مندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه‌چیز را خواهی دانست.»

—بهرام صادقی

عذاب

چون چکاوک
تشنه بر سراب مردن

یا چو کَرک
تا نخستین بوته‌زار
دریا را گذشته
چراکه دیگر
شوق پروازش نیست

اما نه زیستن به زاری
چون سهره‌ای کورگشته*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در ایتالیا سهره‌ها را کور می‌کنند تا بهتر بخوانند.


—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

بدرود

خزان به این‌همه زودی! ــــ‌ولی چه سود حسرتِ یک آفتابِ ابد خوردن، اگر که در سرِ ما کشفِ نورِ خداست، ــــ‌دور ازین مردمان که فصل‌فصل می‌میرند.
خزان. زورقمان برامده در مهِ غلیظِ بی‌حرکت به سمتِ بندرِ افلاس می‌گردد، به شهر عظیمْ، با آسمانِ ملکوکْ به داغ و لجن. اَیّ! شندره‌های پوسیده، نانِ خیسیده در باران، مستی، آن هزار عشق که مرا بر صلیب کشاندند! پس مگر او تمام خواهد کرد، این ملکه عفریتِ کرورکرور جان و تنِ مرده، که بر آن‌ها داوری خواهد شد! من هنوز می‌بینم پوستِ جویده از آکله و گل را، از کِرم پُرْ موها و زیرِ بغل‌هام، و از کرم‌های زشت‌تر دلم، پهن میانِ آن‌ ناشناس‌های بی‌سنّ، بی‌احساس... اگر مرده بودم!... چه احضارَ روحِ موحشی... من از افلاس متنفرّم. و من به زمستان مشکوکم چراکه فصلَ آسودنست!
ــــ‌گاهی در آسمان بی‌انتها ساحل می‌بینم پوشیده از قوم‌های سفیدِ غرق در شادی. یک قایق بزرگ، بر فرازِ سرم، بیرق‌های چند رنگش را با بادهای صبح به رقص می‌آرد. من هرچه جشن بود خلق کرده‌ام، هرچه فتح، هرچه درام. می‌خواستم گل‌های تازه بسازم، ستاره‌های جدید، تن‌‌های نو، زبان‌‌های نو. من فکر می‌کردم که قدرتِ ماوراءِ طبیعت دارم. امّا زهی! باید خیال و خاطره‌هایم را به خاک بسپارم! برای هنرمند و افسان‌سرای مغلوب چه افتخارِ قشنگی!
من! من که خود را مغ و ملک خواندم، معاف از تنبیه، مرا دوباره به خاک پس دادند رزقی برای جستن و واقعیّتِ زبری برای هماغوشی.
ای‌ رعیت!
آیا من اشتباه می‌کنم؟ صدقه آیا برای من خواهر مرگ است؟
خلاصه، حلالم کنید دروغی که بر خود خوراندم. و بگذارید برویم.
ولی دستِ دوست کو! پناهم کجاست؟


آری، ساعتِ آتی هرچه نباشد سخت است سخت.
چون می‌توانم بگویم که فتحم نصیب شده‌ست: دندان‌قروچه، جزّووزّ، آه‌وناله‌ی خوره دیگر بس. خاطراتِ نجس تمام. برچیده این ته‌مانده‌ی حسرات، ــــ‌حسودی‌ی مسکین‌ها و بی‌سروپاها و دوستانِ مرگ و عقب‌ماندگانِ از همه نوع. ــــ‌ملعون‌ها، کاش انتقام می‌گرفتم!
مطلقاً باید مدرن بود.
تغزّل موقوف: بُرده‌ات را بچسب. اَی شبِ شاقّ! خون خشکیده بر صورتم دود می‌کند، و در پشتِ سر هیچ ندارم، مگر آن درختِ کوچکِ موحش!... جنگِ روح چنان وحشی‌ست که جنگِ آدمیان؛ و رویتِ عدل تنها نصیبِ حضرتِ حقّ است.
باری شبِ عید است. گوارای‌مان تمامِ باده‌ی قوّت، و نوشی‌ی اعلا. و در سپیده‌ی صبح، مسلّح به سوزِ صبر، ما شهرهای پر شوکت را خواهیم گشود.
از دستِ دوست چرا گفتم! حسنش همین، که بر عشق‌های پیر دروغ می‌توانم بخندم وَ بر جفت‌های دغل شرم جاری کنم، ــــ‌من اسفل‌السافلینِ زنان را دیدم؛ ــــ‌و اکنون مجازم تمامِ حقیقت را در یک روح و یک تن تصاحب کنم.

—آرتور رمبو، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

پیری

برایت نه جوانی مانده و نه پیری
اما گویی در خوابی بعد از ناهار
رویای هر دو را می‌بینی.
اینک منم مردی کهنسال در ماه بی‌باران
پسرکی برایم کتاب می‌خواند و من چشم‌انتظار بارانم
نه دروازه‌های سوزان را [نگهبان] بوده‌ام
و نه در باران گرم جنگیدم
و نه خنجر‌به‌دست، تا زانو فرورفته در نمک‌زار
نیش‌خورده از مگس‌ها جنگیده‌ام.
خانه‌ام ویرانه‌ای‌ست
و صاحبخانه‌ی یهودی چمباتمه در کنار پنجره:
مردی که نطفه‌اش در قهوه‌خانه‌ای در انتورپ بسته شد
در بروکسل آبله گرفت، در لندن پاره‌پاره شد و پوست‌ انداخت.
شباهنگام بز در مرتع بالادست سرفه می‌کند:
مرتعی پر از سنگ، خزه، گلسنگ، آهن و سرگین.
زن به آشپزخانه می‌رسد و چای درست می‌کند
و شامگاه عطسه‌ای می‌کند و به چاهک کج‌رفتار آشپزخانه سیخ می‌زند
و من، پیرمردی
با مغزی خشک در فضاهای بادگیر.

آیات را معجزه می‌پندارند، «ما معجزه‌ای خواهیم دید»
کلمه‌ای اندر کلمه‌ای عاجز از هر معنایی،
کلمات را قنداقی از تاریکی در بر گرفته.
در شکفتگی سال
آمد مسیح ببر.

در تباهی ماه مه، شاه‌بلوط و زغال‌اخته و ارغوان شکوفا از راه رسید
تا در میان همهمه،
آقای سیلورو، هاکاگاوا، مادام دوتورنکویست، فرولین فون کولپ قسمت کنند و بخورند و مست شوند:
آقای سیلورو که با آن دست‌های نوازشگر
سراسر شب در لیموژ، در اتاق مجاور، قدم می‌زد
و هاکاگاوا که در برابر تابلوهای تیشان کرنش می‌کرد
و مادام دوتورنکویست که در اتاق تاریک شمع‌ها را جابه‌جا می‌کرد
و فرولین فون کولپ که دستگیره را می‌چرخاند و به راهرو بازمی‌گشت.

دوک‌های خالی
باد می‌ریسند
در من روحی نمانده‌ست
تنها پیرمردی، در خانه‌ای خردوخراب
بر پای تپه‌ای بادگیر.

پس چنین معرفتی را دیگر چه جای بخشایش؟ اینک بیندیش
تاریخ گذرگاه‌های پرمکر بی‌شماری دارد، راهروهایی پر فریب و خروجی‌هایی که ما را با وسوسه‌هایی جاه‌طلب می‌فریبد
و با پوچی غرور رهبری‌مان می‌کند. اینک بیندیش
او تنها وقتی به ما می‌دهد که حواسمان جایی دیگر است
و همه‌چیز را با آشفتگی انعطاف‌پذیری می‌دهد.
که تنها آز را در ما تشدید می‌کند. او دیر می‌دهد
آنچه را که بدان ایمانی نیست، و یا اگر هنوز نشانی از باور باقی است
تنها در خاطره است؛ اشتیاقی بازیافته. او زود می‌دهد
در میان دست‌هایی ناتوان، آنچه را که می‌پندارند از آن رهایی می‌توان یافت گرفته‌اند
تا امتناع، ترس را در آن‌ها پدید آورد. بیندیش
نه ترس ما را نجات می‌دهد و نه دلیری. دلیری در ما تنها فسادی غیرطبیعی را می‌پرورد.
گناهان خیره‌سرمان پرهیزکاری را به ما تحمیل می‌کند
این اشک‌ها از درختی تکانده می‌شود که بارش خشم است
ببر در سال نو می‌جهد. ما را می‌دراند. بیندیش که سرانجام
به مقصود نرسیده‌ایم:
هنگامی که سنگ‌شده در خانه‌ای اجاره‌ای نشسته‌ام. سرانجام بیندیش
من این معرکه را بی‌مقصود برپا نکردم.
شیاطین خرابکار هم مرا تحریک نکردند.

می‌خواهم با صداقت با تو روبه‌رو شوم
من که به قلبت نزدیک بودم تا از آن دور شدم
و زیبایی را در دهشت باختم و دهشت را در تفتیش عقاید
من اشتیاق را از دست داده‌ام
دیگر چه نیازی به نگهداری؟ آنچه دیر بماند ناگزیر فاسد می‌شود
بینایی، بویایی، شنوایی، چشایی و بساوایی‌ام را از دست داده‌ام
چگونه می‌توانم آن‌ها را به کار گیرم تا به تو نزدیک‌تر شوم؟

این‌ها با هزاران اندیشه‌ی خرد دیگر
در من نطفه‌ی هذیانی مأیوس را با کرختی می‌ریزد
و غشا شامه را، که دیری‌ست کرخت شده، دوباره با چاشنی‌های تند خود بیدار می‌کند
و در برهوت آینه‌ها تنوع را رقم می‌زند. عنکبوت چه خواهد کرد؟ کارش را نیمه‌تمام می‌گذارد؟ آیا شپشک تعلل می‌ورزد؟ دی‌بلاش، فرسکا، خانم کامل، در آن‌سوی مدار لرزان دب اکبر، چونان ذرات از‌هم‌گسسته، به دنبال هم می‌چرخند و مرغ ماهیخوار، مخالف باد پر می‌کشد در تنگه‌های بادخیز بل‌آیل
و یا پروازکنان به سوی دماغه‌ی هورن.
پرهای سفید افتاده در برف را، جریان گلف می‌طلبد
و پیرمردی را بادهای استوایی به گوشه‌ای خواب‌آلود برده‌ست
ساکنان خانه:
اندیشه‌های مغزی خشک در فصل بی‌باران.

—تی. اس. الیوت، ترجمه‌ی احمد اخوت