نامهی تو تنها نامهای بود که در یک ماه و نیم اخیر برای من رسیده است نه اینکه من برای دیگران نامه ننوشته و منتظر نامهی آنها باشم. تقریباً برای همهی دوستان و آشنایان نامه فرستادهام به امید آنکه جوابی از آنها برسد. هیهات! لحظاتی در زندگی آدم هست که تنهایی قابل تحمل است و لحظات دیگری هست که حتا ثانیههای تنهایی روی بدن آدم سنگینی میکند. وضع من در یک ماه اخیر چنین بوده است. همهی امیدم را به رسیدن نامه از ایران بسته بودم و از دیروز تا حالا فهمیدهام این امید را هم ـــمثل بقیهی امیدهاـــ باید در خودم بکشم. ولی از یک ساعت پیش این اضطراب بر من مستولی شده است که مبادا اتفاق ناگواری افتاده باشد، که کسی نامه نمینویسد، ازاینرو، جداً و مصراً از تو خواهش دارم که هرچه زودتر برای من بنویسی که چه شده است. از حمید دو ماه است که هیچ خبری ندارم. عباسآقا در تعطیلات عید ـــظاهراً برای گریز از تنهایی و به منظور وقتگذرانیـــ نامهی نسبتاً مفصلی برای من نوشت ولی بعد از آن من چهار نامه برایش فرستادهام که به هیچکدام جواب نداده. تو هم که دربارهی آنها در نامهات مطلقاً اشاره نکرده بودی، مگر آنها را نمیبینی؟ آیا روابطت را با آنها هم قطع کردهای؟ نوشته بودی که از مدرسی خبری نداری. به نامههای من هم جواب نداده است. آیا اتفاقی برای او افتاده است؟ آبا بعد از نوشتن نامهی اخیرت به من خبر تازهای از او به دست نیاوردهای؟ میدانی که یکی از امیدهای من در اروپا همیشه تو بودهای و آن حرفی که در روزهای آخر قبل از حرکت من به من گفتی که نامههای مرا بهطور مفصل جواب خواهی داد. بااینحال، آخرین نامهای که من برایت فرستادم سه ماه منتظر جواب بود. میدانم که منتظر بودی نامههای مفصلتری از من دریافت کنی، اذعان میکنم که آن نامه را بیشتر برای اسقاط تکلیف نوشته بودم. ولی قرار نبود که تو سه ماه جواب مرا ندهی. این نکته را هم فراموش نکن که من وقتی برایت نوشتم که در اینجا همیشه به یاد تو بودهام دروغ نمیگفتم، اغراق هم نمیکردم. عدهی معدودی هستند، عدهی بسیار معدودی، که هیچوقت از ذهن من دور نمیشوند و تو هم یکی از آنها هستی. منتی بر تو نمیگذارم. احتیاجی هم به دروغ گفتن ندارم. ولی همیشه از خود پرسیدهام: آیا صادقی الان چهکار میکند؟ چه مینویسد؟ چه نقشهای برای آینده کشیده است؟ و روابطش با دوستانش به کجا انجامیده است؟ با گرد چه کرده است؟ و قس علیهذا. همیشه هم منتظر بودهام که نامهی مفصلی از تو برسد که به تمام این سوالات جواب داده باشی. برای تو نوشتن آسان است، بهخصوص نامه نوشتن، پس چرا خست میورزی؟
اما نامهی تو واقعاً مرا ناراحت کرد. اینهمه درد و رنج از تو ندیده و آهوناله از تو نشنیده بودم. نکند خود را در مرگ فاتحی مقصر میدانی؟ شک نیست که دانسته یا ندانسته به خود شماتت میکنی که چرا رفتارت در یکی دو سال آخر با فاتحی خشن بوده است. ولی برای من مسلم است ـــهرچند حق ندارم که از راه دور قضاوت کنمـــ که رفتار تو در تصمیم او به خودکشی تأثیری نداشته است. با بعضیها مرگ همیشه همراه است. این عده دیر یا زود خودکشی خواهند کرد. بعضی از آنها برای خودکشی دنبال بهانه میگردند. ولی مطمئنم که فاتحی رفتار دوستانش را بهانهی خودکشی قرار نداده است. از نامهای که بهجا نهاده بود، و تو در نامهی اسبق شرح آن را برای من نوشتی، پیداست که شجاعانه و بدون نکونال این کار را کرده است. این سخن عیسی را فراموش نکن، نوشته بودی کتابهای مذهبی میخوانی، که میگفت: «بگذاریم مردهها مردهها را خاک کنند.» نمیخواهم درس اخلاق و امیدواری به تو بدهم. من و تو از این حرفها به دوریم. ولی چیزی که هست میترس تو مرگ او را بهانهی تنبلی و یأس و پناه بردن به مخدر قرار داده باشی.
حال من هم مثل سابق است. گاهی خوب و گاهی بد و بیشتر ـــو بدترـــ میانه. دلم میخواست حوصله داشتم و تمام اتفاقاتی را که در این مدت سفر به اروپا برایم افتاده است برایت شرح میدادم. درهرحال، احساس میکنم که خیلی چیزهایم عوض شده است. زندگی و طرز تفکر مردم اینجا خیلی با ایران تفاوت دارد. واقعاً در دنیای دیگری سیر میکنند. استغنای طبع دارند. چشم و دل گرسنه نیستند. هرکس سرش توی لاک خودش است و به کار دیگران کاری ندارد. تا وقتی هم که زندهاند زندگی میکنند. بیشک مشاهدهی این وضع در روحیهی آدم تأثیر میکند، مگر در بعضی ایرانیها که برای ابد در قشر عادات خود متحجر شدهاند.
صادقی جان، جواب مرا زودتر بفرست. از شعرهای خوب و داستانهای خوبی که نوشتهای چندتایی را انتخاب کن و اگر برایت میسر باشد بفرست بخوانم. قضیهی جنجال داستاننویسی و حملهی نادرپور و عنایت به تو چه بوده است؟ تو را به خدا مفصل برایم بنویس که خیلی مشتاقم. از احوال عباسآقا و دیگران هم بنویس. خوشحال شدم که نوشته بودی «میخواهم همیشه قوی باشم، حتا در بدبختی» و نیز حسرت تو را خوردم.
قربانت ابوالحسن [نجفی]
پاریس ـــشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۴۰