چل‌سال رفت و بیش...

دوستی من با بیژن از نیمه‌ی دوم سال تحصیلی ۱۳۴۰ آغاز شد. هر دو دانش‌آموز دبیرستان شاهپور تجریش بودیم. بیژن انگار لج کرده بود و از دبیرستان البرز به مدرسه‌ای آمده بود که هنوز چند تنی از عقب‌مانده‌های «مدیرمدرسه‌»ای و بچه‌لات‌های شبهِ قهرمان سفر شب بهمن‌ شعله‌ور، که در آنجا درس می‌داد، این‌جا و آن‌جا به چشم می‌خوردند. چهره‌اش میان آن جمع قماربازان تیله‌انگشتی و قاپ‌انداز چندان متفاوت بود که انگار اسکار وایلد جوانی ـــ‌شبیه همان عکس مشهور با شنل و شالگردن و کلاه‌به‌دست‌ـــ ظهور کرده باشد و درست مثل الگویش دارد به سمت چپش نگاه می‌کند. من آماده‌ی کوبیدن یک روزنامه‌ی دیواری بودم که یادگاری از دوران خوش مدرسه بود. به احتمال زیاد تنها چند روز بعد بود که در میان قیل‌وقال مدرسه به من نزدیک شد و در گوشم بی‌خبر از دوروبرش ـــ‌با آن طنین خاص شعر خواندنش‌ـــ چنین خواند «به پهلوی چپت بنگر شب مهتاب در دوران» وقتی دید که گیج و سردرگم نگاهش می‌کنم توضیح داد «از ناصرخسروست. قشنگه، نیست؟»

بیژن دانش‌آموز رشته‌ی ریاضی بود. من رشته‌ی طبیعی درس می‌خواندم؛ و معلوم بود که هر دو از بدِ حادثه آنجا به پناه آمده بودیم. یکی از کنجکاوی‌هایم در آن روزها پی بردن به واکنش بیژن موقع برپا دادن سرِ کلاس بود. فکر می‌کنم یکی دو هفته بیشتر طول نکشید که بیژن صبح‌ها در نهایت آراستگی ـــ‌با شعری ماشین‌شده‌ـــ از راه می‌رسید؛ من را به کناری می‌کشید و با همان لحنِ خاص دلچسبش آن را می‌خواند. شعر که تمام می‌شد به عادت همیشگی‌اش سکوت می‌کرد؛ و بعد از لبخند محو و کشداری کاغذ ماشین‌شده را به من پیشکش می‌کرد.

یک روز تصمیم گرفتم یکی از آن شعرها را در روزنامه‌ی دیواری مدرسه بیاورم. عجیب این بود که خودش هم استقبال کرد ـــ‌این شاید نخستین نشانه‌های حادثه‌جویی پیشتازانه‌اش بود‌ـــ بعد حتا چند بیتی هم از صائب، لابد برای زمینه‌چینی ذهن خوانندگان احتمالی مدرسه، زینت روزنامه کرد؛ بعد هم رو به من کرد و با صدای بلند قهقه زد.

صدای روح ز جوش شراب می‌شنوم
صریر باب بهشت از رباب می‌شنوم
صدای شهپر جبریل عشق هر ساعت
ز جنبش پر مرغ اضطراب می‌شنوم
صفای پرده‌گیان خیال می‌بینم
صدای پای غزالان خواب می‌شنوم
چه حرف‌های سبک صائب از سیاه‌دلان
به پشت‌گرمی آن آفتاب می‌شنوم

این ماجرایی‌ست از دوره‌ی شانزده‌سالگی بیژن. تقارن احتمالی حادثه‌های بعدی او و مضمون شعر صائب البته تصادفی بوده است. در آن روزنامه‌ی دیواری به هر حال ضمانت صائب هم افاقه نکرد. بچه‌های مدرسه‌ای که شبه‌قهرمان‌های سفر شب بودند، از سر خشم، روزنامه‌ی دیواری را قیمه‌قیمه کردند و روی دیوار هم هر چه بد و بیراه بود حواله‌ی شاعر جوان. در عوض او چنان از این ناهمگون بودن خودش به شوق آمده بود که فردای آن روز دو تا از نقاشی‌هایش را به من هدیه داد و سال‌ها همواره به شوخی می‌گفت «تو اولین ناشر شعر من بودی.» اما شعری که بیژن برای روزنامه‌ی دیواری مدرسه به من داده بود هنوز دو سطری از آن به یادم مانده است:

فرزند خون من راه تو آن است
خرابه‌های ری نزدیک تهران است

چند روز بعد به خانه دعوتم کرد تا با گربه‌هایش، «سنبل‌الطیب» و «بلبل‌آقا»، آشنا شوم همان گربه‌ای که پس از مردن برایش چنین سرود: «چه زود پیر شد این گربه». آن گربه‌ها سال‌هاست که مُرده‌اند؛ اما آن عمارت کوچک نیمه‌ویرانِ ته باغ ـــ‌در خیابان شیرکوه زعفرانیه‌ـــ سال‌های سال شاهدِ خاموشِ خوردن بیش‌تر خرمالوهای پائیزیِ باغ و حرف زدن‌های بی‌پایان من و بیژن بوده است؛ عمارتی که حالا با خالی شدن از کتاب‌ها و رفتن بیژن گمان نمی‌کنم آینده‌ای داشته باشد؛ چرا که آینده تنها ازآنِ بیژن است. آن عمارت از کتاب خالی شد، باغ و خانه‌ی شماره‌ی ۲۰ سابق، ۱۵ کنونی، از بیژن خالی شد، اما آینده تا زبان فارسی هست بیژن را مثل گنجینه‌ای در کنار نیما با خود خواهد داشت.

—محسن صبا، این شماره با تأخیر ۷

فیلیپ سوپو

شرابِ سفید     چه پاییزی
طیّاره محو می‌شود     کاغذ شعله‌ور
شما برابر رودخانه
خسته‌تر از او     این‌همه‌ خاطره
هم‌اکنون می‌روید
ما     می‌مانیم کنارِ کتاب‌ها
مراقبِ برف
یا
آخرین اسب

—آلن لانس

[بهرام] صادقی عزیزم

نامه‌ی تو تنها نامه‌ای بود که در یک ماه‌ و نیم اخیر برای من رسیده است نه اینکه من برای دیگران نامه ننوشته و منتظر نامه‌ی آن‌ها باشم. تقریباً برای همه‌ی دوستان و آشنایان نامه فرستاده‌ام به امید آنکه جوابی از آن‌ها برسد. هیهات! لحظاتی در زندگی آدم هست که تنهایی قابل‌ تحمل است و لحظات دیگری هست که حتا ثانیه‌های تنهایی روی بدن آدم سنگینی می‌کند. وضع من در یک ماه اخیر چنین بوده است. همه‌ی امیدم را به رسیدن نامه از ایران بسته بودم و از دیروز تا حالا فهمیده‌ام این امید را هم ـــ‌مثل بقیه‌ی امیدها‌ـــ باید در خودم بکشم. ولی از یک ساعت پیش این اضطراب بر من مستولی شده است که مبادا اتفاق ناگواری افتاده باشد، که کسی نامه نمی‌نویسد، از‌این‌رو، جداً و مصراً از تو خواهش دارم که هرچه زودتر برای من بنویسی که چه شده است. از حمید دو ماه است که هیچ خبری ندارم. عباس‌آقا در تعطیلات عید ـــ‌ظاهراً برای گریز از تنهایی و به منظور وقت‌گذرانی‌ـــ نامه‌ی نسبتاً مفصلی برای من نوشت ولی بعد از آن من  چهار نامه برایش فرستاده‌ام که به هیچ‌کدام جواب نداده. تو هم که درباره‌ی آن‌ها در نامه‌ات مطلقاً اشاره‌ نکرده بودی، مگر آن‌ها را نمی‌بینی؟ آیا روابطت را با آن‌ها هم قطع‌ کرده‌ای؟ نوشته بودی که از مدرسی خبری نداری. به نامه‌های من هم جواب نداده است. آیا اتفاقی برای او افتاده است؟ آبا بعد از نوشتن نامه‌ی اخیرت به من خبر تازه‌ای از او به دست نیاورده‌ای؟ می‌دانی که یکی از امیدهای من در اروپا همیشه تو بوده‌ای و آن حرفی که در روزهای آخر قبل از حرکت من به من گفتی که نامه‌های مرا به‌طور مفصل جواب خواهی داد. با‌این‌حال، آخرین نامه‌ای که من برایت فرستادم سه ماه منتظر جواب بود. می‌دانم که منتظر بودی نامه‌های مفصل‌تری از من دریافت کنی، اذعان می‌کنم که آن نامه را بیشتر برای اسقاط تکلیف نوشته بودم. ولی قرار نبود که تو سه ماه جواب مرا ندهی. این نکته را هم فراموش نکن که من وقتی برایت نوشتم که در این‌جا همیشه به یاد تو بوده‌ام دروغ نمی‌گفتم، اغراق هم نمی‌کردم. عده‌ی معدودی هستند، عده‌ی بسیار معدودی، که هیچ‌وقت از ذهن من دور نمی‌شوند و تو هم یکی از آن‌ها هستی. منتی بر تو نمی‌گذارم. احتیاجی هم به دروغ گفتن ندارم. ولی همیشه از خود پرسیده‌ام: آیا صادقی الان چه‌کار می‌کند؟ چه می‌نویسد؟ چه نقشه‌ای برای آینده کشیده‌ است؟ و روابطش با دوستانش به کجا انجامیده است؟ با گرد چه کرده است؟ و قس علیهذا. همیشه هم منتظر بوده‌ام که نامه‌ی مفصلی از تو برسد که به تمام این سوالات جواب داده باشی. برای تو نوشتن آسان است، به‌خصوص نامه نوشتن، پس چرا خست می‌ورزی؟

اما نامه‌ی تو واقعاً مرا ناراحت کرد. این‌همه درد و رنج از تو ندیده و آه‌وناله از تو نشنیده بودم. نکند خود را در مرگ فاتحی مقصر می‌دانی؟ شک نیست که دانسته یا ندانسته به خود شماتت می‌کنی که چرا رفتارت در یکی دو سال آخر با فاتحی خشن بوده است. ولی برای من مسلم است ـــ‌هرچند حق ندارم که از راه دور قضاوت کنم‌ـــ که رفتار تو در تصمیم او به خودکشی تأثیری نداشته است. با بعضی‌ها مرگ همیشه همراه است. این عده دیر یا زود خودکشی خواهند کرد. بعضی از آن‌ها برای خودکشی دنبال بهانه می‌گردند. ولی مطمئنم که فاتحی رفتار دوستانش را بهانه‌ی خودکشی قرار نداده است. از نامه‌ای که به‌جا نهاده بود، و تو در نامه‌ی اسبق شرح آن را برای من نوشتی، پیداست که شجاعانه و بدون نک‌ونال این کار را کرده است. این سخن عیسی را فراموش نکن، نوشته بودی کتابهای مذهبی می‌خوانی، که می‌گفت: «بگذاریم مرده‌ها مرده‌ها را خاک کنند.» نمی‌خواهم درس اخلاق و امیدواری به تو بدهم. من و تو از این حرف‌ها به دوریم. ولی چیزی که هست می‌ترس تو مرگ او را بهانه‌ی تنبلی و یأس و پناه بردن به مخدر قرار داده باشی.

حال من هم مثل سابق است. گاهی خوب و گاهی بد و بیشتر ـــ‌و بدتر‌ـــ میانه. دلم می‌خواست حوصله داشتم و تمام اتفاقاتی را که در این مدت سفر به اروپا برایم افتاده است برایت شرح می‌دادم. درهرحال‌، احساس می‌کنم که خیلی چیزهایم عوض شده است. زندگی و طرز تفکر مردم این‌جا خیلی با ایران تفاوت دارد. واقعاً در دنیای دیگری سیر می‌کنند. استغنای طبع دارند. چشم و دل گرسنه نیستند. هرکس سرش توی لاک خودش است و به کار دیگران کاری ندارد. تا وقتی هم که زنده‌اند زندگی می‌کنند. بی‌شک مشاهده‌ی این وضع در روحیه‌ی آدم تأثیر می‌کند، مگر در بعضی ایرانی‌ها که برای ابد در قشر عادات خود متحجر شده‌اند.

صادقی جان، جواب مرا زودتر بفرست. از شعرهای خوب و داستان‌های خوبی که نوشته‌ای چندتایی را انتخاب کن و اگر برایت میسر باشد بفرست بخوانم. قضیه‌ی جنجال داستان‌نویسی و حمله‌ی نادرپور و عنایت به تو چه بوده است؟ تو را به خدا مفصل برایم بنویس که خیلی مشتاقم. از احوال عباس‌آقا و دیگران هم بنویس. خوشحال شدم که نوشته بودی «می‌خواهم همیشه قوی باشم، حتا در بدبختی» و نیز حسرت تو را خوردم.

قربانت ابوالحسن [نجفی]
پاریس ـــ‌شنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۴۰

چهره‌گشایی شاعر

نشسته در محرابِ پُرنقشِ
ایوانِ شرقیِ مشرف به کوه‌های برفی
در دلش خلسه‌های خوشی دمید
از دیدنِ آن تذهیب‌های دَوَرانیِ خنجری در
زمینه‌ی زردِ نخودیِ رقعه‌ای که نوشته بود:
بیتکی خوش بفرستید تیمناً تبرکاً بنگاریم
در حاشیه‌ی گردانِ صفحه‌ی روییِ اسطرلابِ پولادیِ همایونی
منقوش به اسلیمی‌های نازکِ طاووس‌گونه‌ای
که در دلِ هم می‌رویند تا به مرکز دایره.

رقعه نهاد نوشت‌ ـــــ
بر حاشیه‌اش طورِ تسلسل بنگارید:
     در سیرِ فلک‌ها، همه یکسان به رهند
بعد خط زد و نوشت:
     در سیرِ فلک‌ها، همه یکسان برهند

—مانا روانبد، جُنگِ کِناره، شماره‌ی ۱

یادداشت‌های روزانه‌ی ایرلند

اگر برای ما آلمانی‌ها مشکلی پیش بیاید، مثلاً دیر به قطار برسیم یا پایمان بشکند و یا ورشکست شویم، می‌گوییم دیگر بدتر از این نمی‌شد: همیشه واقعه‌ای که پیش می‌آید بدترین واقعه‌ی ممکن است. اما ایرلندی‌ها درست خلاف ما فکر می‌کنند؛ در این‌جا اگر پای کسی بشکند یا دیر به قطار برسد و یا ورشکست شود می‌گویند باز جای شکرش باقی است ممکن بود به جای پا گردن آدم بشکند، به جای قطار بهشت از دست برود و به جای ورشکست شدن آرامش درون مختل شود، آرامشی که هیچ ورشکستگی‌ای قادر به نابودی‌اش نیست. آنچه اتفاق می‌افتد به هیچ روی بدترین حادثه نیست، بدترین حادثه هرگز پیش نمی‌آید: اگر مادربزرگ عزیز و محبوب کسی بمیرد، اگر خانه و مزرعه آتش بگیرد، اما مرغ و خروس‌ها نجات پیدا کنند، باز جای شکرش باقی است چون ممکن بود آن‌ها هم از بین بروند. و اگر مرغ و خروس‌ها هم آتش بگیرند باز جای شکرش باقی است که خود آدم هنوز زنده است. و، بالاخره، اگر آدمی بمیرد از تمام نگرانی‌های زندگی خلاص می‌شود، چون پس از جان سالم به در بردن از همه‌ی پاشکستن‌ها و نرسیدن‌ها به قطار و ورشکستگی‌ها، درِ بهشت ـــ‌در این غایت سفر زائران بلاکش کره‌ی خاکی‌ـــ به روی گناهکارانی که توبه کنند باز است.

ما آلمانی‌ها ـــ‌دست‌کم من این‌طور فکر می‌کنم‌ـــ وقتی اتفاقی برایمان می‌افتد خیال‌پردازی و شوخ‌طبعی‌مان را از دست می‌دهیم، حال آن‌که ایرلندی‌ها درست در همان لحظه شوخ‌طبعی و خیال‌پردازی‌شان جان می‌گیرد. گفتن این‌که جای شکرش هنوز باقی است به کسی که پایش شکسته و درد می‌کشد و یا با پای گچ‌گرفته می‌لنگد، نه‌تنها نوعی دلداری است، بل در عین‌حال مستلزم داشتن طبع شاعری و در بسیاری موارد آمیخته با سادیسمی ملایم است: توصیف درد ناشی از شکستن گردن، وصف حال جمجمه‌ای شکسته یا کتفی که استخوانش دررفته؛ آن‌وقت کسی که پایش شکسته با خاطری آسوده و لنگ‌لنگان به راهش ادامه می‌دهد و خوشحال است که چنین بلای کوچکی بر سرش نازل شده است.

به این ترتیب، سرنوشت از اعتبار بانکی نامحدودی برخوردار است و آدم با رضایت خاطر و فروتنی حاضر است بهره‌ی آن را بپردازد.

—هاینریش بل، ترجمه‌ی منوچهر فکری‌ارشاد