هنوزها

مرثیه‌ای نجیب و آرام این‌جا را پر کرده. صدای نی می‌آید. بوی برگِ باران‌خورده. بوی هوا. رنگِ مهِ غروب‌زده. طعمِ شب‌های دوشنبه و شنیده‌ام قبیله‌ای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ می‌شدند می‌رفته‌اند سرِ قبرِ مرده‌هاشان می‌رقصیده‌اند. جایی در اعماقِ عمیقِ آفریقا... آن‌جا که برگ می‌پوشند و هی غروب می‌شود و هی غروب...

تو، شاید، از آن‌هایی که پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند... از آن‌ها که از بین سنگ‌ها شمرده راه می‌روند و به سنگِ ترک‌خورده می‌رسند، روی زمینِ یخی می‌نشینند، کتابشان را باز می‌کنند و سیگاری روشن و بعد بلند می‌شوند می‌روند آن گوشه‌ی تاریک و پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند. از آن‌ها که من ندیده‌ام و نمی‌توانم بنویسم... نمی‌توانم بگویم چطور پشتِ در می‌ایستند و لبخند می‌زنند... می‌ایستند پشت در و لبخند می‌زنند... می‌ایستند و لبخند می‌زنند پشت در لبخند می‌زنند... در می‌زنند و لبخند می‌زنند...

—صالح ادنانی

عشق سال‌های سبز

و تن لذت دیگری نیز داشت. تن دختری را گرم می‌کردی و تنت را گرم می‌کرد و بوی بادام کوهی می‌گرفت و از لای لبان نم‌دارش نفس، گاه کوتاه و گاه لرزنده، اما پیوسته از درد و لذت گرم، بر چهره‌ات می‌خورد، و می‌فشردت و می‌فشردیش و بر شقیقه‌اش تارهای نرم مو نم داشت، و چشم‌هایش را می‌دیدی که بی‌حال می‌شود و خودت می‌رفتی و هنوز برنگشته می‌رفتی و باز می‌رفتی و برنمی‌گشتی و همچنان لرزان می‌رفتی، و بعد باز که میامدی انگار خورشید بودی برآمده از پشت کوه‌های شسته به ابرهای سرشار از نور، و بار اول که چشم گشودی، انگشتانت همچنان با گیسوانش بازی می‌کرد، و بوی شهوت شادت با بوی ساقه‌های سنبله‌های شکسته درهم بود و آسمان اول شب از ستاره پر می‌شد، و موج لذت وسواس سرزنش از سینه‌ی تو شسته بود، و دیگر مهم نبود که او را به زور به این‌جا کشانده بودی و ترسانده بودیش که اگر با تو راه نیاید رسواش می‌کنی چون او، خسته از لذت، آهسته بر تو دست می‌کشید و می‌گفت دیگر با دیگران نخواهد رفت و همیشه با تو خواهد آمد و تو به شادمانی می‌دانستی که شرور بوده‌ای که او را در بین بوسه دادنی به یک سرباز در پیچ کوچه‌ای غافلگیر کرده بودی و بعد با ترساندن، چند روز ترساندن، امشب او را به این‌جا این کشت‌زار گندم نزدیک شهر آوردی. باز در قعر کیف عمیقت خواهش دوباره می‌جوشید. می‌خواستی و می‌دانستی این خواهش مانند آن کشش پیش از این برای قامت خاموش موی سیاه چشم سیاهی نیست که اکنون از او دوری، دور افتاده‌ای، چون جان تو اسیر نگاهش بود و این تن تو است که اکنون این دیگری را گرفته است. و پیروزی تنت اسارت روحت را در ذهن دور می‌نمود.

و این را رها کردی و دیگری آمد، و دیگری و دیگری آمد، و از شهری به شهر دیگری رفتی، و از سالی به سال و سال دیگری. و تنها گاهی یادی از او به ذهن میامد، دیگر نه درهم و همراه یاد تصویری در گوشه‌ی دکان دوچرخه‌ساز که راه جنگلی سایه‌داری بود.

—ابراهیم گلستان

عشق

یک مرد.
ایستاده است، نگاه می‌کند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکه‌راهی تخته‌پوش بر ماسه‌ها.
لباس تیره به تن دارد، چهره‌اش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بی‌حرکت است، نگاه می‌کند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه می‌کند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم می‌زند. لباس تیره به تن دارد، چهره‌اش از این فاصله نامشخص است. قدم می‌زند، می‌رود، برمی‌گردد، باز می‌رود و برمی‌گردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه می‌کند، درخشش نوری جابه‌جا می‌شود: آبگیری فرومی‌نشیند، چشمه است انگار، یا باریکه‌ای آب، باریکه‌ی آب‌هایی که به لحظه‌ای گودال شوره را می‌انبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمی‌کند، به هیچ‌جا، مگر به ماسه‌های جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصله‌ی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشم‌فروبسته کامل می‌شود. زن نشسته است کنار دیواره‌ای که محدوده‌ی ساحل را از شهر مجزا می‌کند.
مردی که نگاه می‌کند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم می‌زند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض می‌کند و بعد، بی‌آنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل می‌گیرد.
مرد قدم‌هایش را مثل آدم در بند برمی‌دارد.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی

یکی از آنها برای آنکه زبان لاتین او را امتحان کند، وادارش کرد تکه‌های کوتاهی از کتاب دیلکتوس را ترجمه کند و پرسید کدام یک از این دو جمله درست است: «روزگاران ما را عوض می‌کنند و ما در آنها عوض می‌شویم» یا «روزگاران عوض می‌شوند و ما با آنها عوض می‌شویم»؟

—جیمز جویس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

از نوشتن خسته شدم؛ عاجز شدم، و خسته شدم از خاطره‌هایی که حکایت من نبود و از آن‌جا که حکایت من نبود نمی‌باید می‌نوشتم چراکه وقت نوشتن جعل می‌شد؛ خسته شدم از تعطیلم و از اتاقم، و حالا که از زیر «مسافرخانه‌ی پاییز» و نقطه‌های هم‌سطر «پ»ی پاییز روی زمینه‌ی آبی گذشته بودم و از پله‌ها بالا آمده بودم و مانده بودم بالاخره می‌فهمیدم که دیگر نمی‌باید می‌ماندم و می‌باید می‌آمدم پایین و می‌گذشتم و می‌رفتم، آناً، می‌فهمیدم اما نمی‌توانستم بنویسم، نمی‌توانستم حتا بنویسم چرا نمی‌شد و چرا نماندم؛ خسته شدم از فارسی فرّارم که گرچه کلمه‌هایش در فرهنگم بود تا وقتی کلمه‌ها را پس‌وپیش می‌کردم پس‌وپیش می‌شد و جمله نمی‌شد، و چیزهایی هم بود، این‌همه چیز خدای من، که از همه‌ی کلمه‌هایی که می‌دانستم و هر کلمه‌یی که در فرهنگم می‌یافتم می‌رمید اما قسم می‌خورم که راست بود؛ خسته شدم از حتا راست‌هایی که بی‌حیله‌های حکایت‌نویسی نمی‌شد نوشت و به کمک حیله که می‌نوشتم دیگر راست نبود.

—شمیم بهار