شب در نور ماه سحر میشد و کوهها به ضرب اهرم پیوستهی قطار از پشت پنجره میرفتند تا دشت صاف با بوی بوتهها و روشنی صبح باز شد، رسید.
ـــــ انگار صبح شد؟
ـــــ ما دیشب نخوابیدیم.
ما تا صبح پهلوی هم کنار پنجره بودیم. دیگر شب رفته بود و خلوت کمنور راهرو در آشکاری یک صبح گرم میپیوست. گفت «تا آفتاب درنیومده یه چرت خواب میچسبه.» گفتم «شب خوشی گذشت.» گفت «تا صبح حرف میزدیم.» گفتم «انگار سالها ما دوست بودهایم.»
خندید و گفت «شب بهخیر» که ناگهان دیگر در بازوانم بود؛ و گرمی نم نفسش بود با لغزندگی شور لبهایش، و مهرههای تیرهی پشتش، و نرمی پر پستان، و این تب تمام تنش. این تب فراروندهی گیرنده، با لحظهای که حد زمانی نداشت، و میکشید، و آنگاه دستگیره را کشید که در باز شد، و تو رفتیم. در بوسهای که طعم خون میداد، در نرمی حنایی موهایش گفت «امّا چقدر حرف میزنی!» در گفتن لبهایش به بینی و لبم میخورد. آنوقت من نفس کشیدم. او عطر کشتزار دروکرده را میداد.
گفتم «گفتی تا آفتاب درنیومده ـــــ» و باقی در بوسهای که میغلتاند ناگفته ماند و غلتیدیم، و تخت تنگ بود، و از لای پرده نور میآمد، و قطار با ضربهی مصر اهرمها، با جنبش مداوم گهوارهوار، و حس بودن در آن قطار، در ذهن، در لای پلک تنگ پر از سایههای سحر، در مایع نگاه که از قعر قلب میآمد وامیرفت، و حس هستی خواهنده دهنده نالندهای که از لذت در زیر لرزه بود و میلرزید میلرزاند که ناگهان صدایی گفت «پتیاره، بسته دیگه، کولی! دسکم یواش صدا کن.»
و هر چه بود رفت، و دیگر نبود، و گیجی تهیشدن ناگهانی بود، و سر که گرداندم دیدم دختر، که کوچک بود، در نیمخیز خوابآلود، روی تخت بالایی، از ترس مات خیره به ما مانده است؛ و پیرزن از روی تخت خود پایین آمد رفت پرده را پس زد؛ و نور، نور مردهی منفی اتاق را پر کرد ـــــ اتاق تنگ پر از ضربهی صدای قطار، که همچنان میرفت، پر از غریبهبودن و بیرحمی و نگاههای نامعلوم نادیده که روی من میریخت. از جا بلندشدن، و خود را آمادهکردن برای رفتن آسان نبود.
و بعد گرم روز بود، و اهواز پشت سر افتاد، و در قطار دیگر چندان کسی نمانده بود، و من باز در راهرو کنار پنجره بودم. از دور دشت، خالی، تا زیر آسمان کشیده بود، و در آسمان غبار دم میکرد و هُرم هور که خشکیده بود میلرزید. و برکههای وهم با موجهای جیوهوار در لای این فضای معلق که خاک بود میجوشید. یک بار یک زن، مانند لختهای، از دور از میان هیچ به چشم آمد، تنها، که سوی هیچ کجا میرفت. و ضربهی مداوم اهرم قطار را میبرد.
—ابراهیم گلستان