نامه‌ به مادر

در کودکیِ من دورانی بود که عشقِ شورانگیزی به تو داشتم. بشنو و بی‌وحشتی این سطور را بخوان. هرگز بدین بی‌پردگی نزدِ تو اعتراف نکرده بودم. گردشی با کالسکه هنوز در یادِ من است، تو از آسایشگاهی که در آن بستری شده بودی بیرون آمدی و برای آنکه بنمایی به یادِ پسرت بوده‌ای، طرح‌هایی را که برای من کشیده بودی به من نشان دادی. گمان می‌کنی که حافظه‌ای دهشت‌انگیز دارم؟ گردش‌های طولانی‌ای که با هم می‌کردیم، محبت‌ها و نوازش‌های مداوم... به یاد می‌آورم که کناره‌های سن بی‌اندازه غم‌انگیز بود. وه! آن روزگار برای من دورانِ خوشِ مادری و فرزندی بود. از تو پوزش می‌خواهم که خوش نامیدم زمانی را که بی‌گمان برای تو ناخوش بوده‌ است. اما من پیوسته در وجودِ تو حضور داشتم، تو تنها ازآنِ من بودی، تو هم معبودِ من بودی و هم رفیقِ من. شاید تعجب کنی که من بتوانم از روزگاری که آنقدر دور شده است، اینگونه با هیجان و شوق سخن بگویم. خودِ من نیز متعجبم. اگر جریان‌های گذشته این‌طور زنده و جاندار در ضمیرِ من نقش می‌بندد، شاید برای آن است که بارِ دیگر آرزویِ مرگ در دلِ من بیدار شده است.
—شارل بودلر، ۶ مه ۱۸۶۱، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

روز پاییزی

پروردگارا، زمانش فرارسیده
تابستان طولانی بود
سایه‌ات را بر ساعت‌های آفتابی بینداز
و در دشت‌ها، بادها را رها کن.

بگو تا میوه‌های هنوز خام پخته شوند،
بهشان دو روز گرم عنایت فرما.
کاری کن که بپزند
و آن شهد آخرین را به انگورها ببخش!

آن‌که مأوایی ندارد، دیگر نخواهد داشت
آن‌که بی‌کس است، بی‌کس می‌ماند.
بیدار می‌شود، کتابی می‌خواند، نامه‌ای طولانی می‌نویسد
و در کوچه‌باغ‌ها پرسه می‌زند،
بی‌قرار، آنگاه که برگ‌ها به دست باد به هر سو می‌روند.

—راینر ماریا ریلکه، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد

صبح روان

صبح روان، کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی بیژن الهی

اگر بپذیریم آقای الهی به‌مصلحتْ همه‌رقم ترجمه را «اتود» زده —که زده و خوب هم زده— اهمیتِ کتابِ «صبحِ روان» —مثل هر اتودِ موفقِ دیگری که سویه‌ی راه‌گشا و راهنمایَش می‌چربد به قصورِ احتمالیِ «مقدماتی بودن»— در طرزکارِ ویژه‌ی آن و امکاناتی است که برای فارسی‌نوشتن پیش می‌نهد. بیژن الهی در سرلوحه‌ی این کتاب نوشته: «اعاده‌ی حیثیّت به زبانِ کاوافی». به عبارتی «صبح روان» مدعیِ بازسازیِ اسلوبِ کاوافی در فارسی‌ است. از همان اول عهد کرده شأنِ زبان کاوافی‌ست که گردانده می‌شود و فارسیی که این‌جا می‌خوانیم از فارسی عامیانه و گفتاری بهره برداشته و در مؤخره‌ی کتاب هم توضیح داده‌اند همان‌طور که دانته به جای رومی‌ِ باستان (لاتین) —که زبانِ ادباییِ عصر بوده— به زبان ایتالیایی —که در روزگارِ او زبانِ عامیانه به شمار می‌آمده— می‌نویسد، کاوافی هم به یونانی می‌نویسد تا نهفته‌های زبانِ گفتار را از قوّه به‌فعل آورد، می‌نویسد به‌قصدِ کشفِ ذخائر پنهانی زبانِ روزمره‌ی زنده‌ی مردم. اهمیت «صبحِ روان» برای من همین است. شعری دفترِ «نماز وحشت» و دفترِ‌ «دیروز که آه از دیروز» طلاست. دفترِ «امروز که آه از امروز» مُطلاست چرا که اوجِ صناعتِ این سبک ترجمه است. گذاشته به نظرم که ببینی بگویی «به! پس این شکلی هم می‌شود شعر فارسی نوشت!» همجنس‌خواهیِ ملیحی هم دارد این دفتر که نگو!

—عماد مرتضوی

زمان بیرون از ذهن

شجاعت می‌خواهد که همین‌طور کارهای روزانه‌ات را بکنی و امید داشته باشی که ترس‌هات را به دیگران تحمیل نکنی و به نیازهاشان و توقع‌شان حساس بمانی و چون می‌میری گمان نکنی دیگر برایت چیزی مهم نیست.

—لئونارد مایکلز، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

سنگ سیاه

در روشنایی فانوس دهنه‌ی بیل و دست گورکن پیدا بود، از گودال خاک بیرون می‌ریخت. مزاری آماده می‌شد. درخت کنار ایستاده بود. خاموش و انبوه، برگی نمی‌جنبید. اگر بادی می‌وزید، زوزه‌اش بلند می‌شد. باد تند چرا، باد گلشکافی هم اگر از شمال می‌آمد، شیونش را بلند می‌کرد.

عبدالله پای کنار رسید و بی‌آنکه بخواهد، نشست. خاک را مشت کرد و سپس موهایش را چنگ زد «روزی که رفتی، روزی که آوردنت من کجا بودم؟»

دیگر چه بود؟ کسی تفنگ‌به‌دست می‌دوید، یخچالی جابه‌جا می‌شد و انگشتانی به‌هم مالیده می‌شدند. خدر دلتنگ بود، سینه‌هایی کوچک و کم‌پیدا، سینه‌ای سوخت. پرنده‌ای بال گشود و رفت. کشاله‌ی رانی خونین بود و روی زمین کشیده می‌شد. ساختمانی آجری به هوا می‌رفت، دستی در هوا آجرها را کنار هم می‌چید. زنی لیک و شیون می‌کرد، پیرمردی بندگاو‌به‌دست کنار جاده، روی پاها تا می‌شد. و دو چشم درشت میشی غنی‌آبادی توی دیواری پیدا و ناپیدا می‌شد. چشم‌ها بزرگ و ناگهانی ندیدار می‌شدند.

—محمدرضا صفدری