ایوان

مادر یادها، دلبر دلبران،
ای تو همه‌ی خوشی‌های من، ای تو همه‌ی فریضه‌های من!
به یاد بیاور دلاویزی نوازش‌ها را،
گرمی کاشانه و لطف شب‌ها را،
مادر یادها، دلبر دلبران!

شب‌های تابناک از فروزش زغال،
و شب‌های پوشیده از بخارهای گل‌رنگ در ایوان،
چه نرم بود بر من سینه‌ی تو! چه مهربان بود بر من دل تو!
ای‌بسا سخن‌های فناناپذیر که به یکدیگر گفتیم،
شب‌های تابناک از فروزش زغال.

چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!
چه ژرف است فضا! چه نیرومند است دل!
چون من بر تو خم می‌شدم، ای شهبانوی دلارامان،
چنین می‌پنداشتم که عطر خون تو را به دم درمی‌کشم.
چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!

شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری،
و چشمان من در سیاهی، مردمک‌های تو را می‌توانست دید.
و من نفس تو را می‌آشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
و پاهای تو در دستان برادرانه‌ی من می‌خفت.
شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری.

من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم،
و گذشته‌ی خود را بازمی‌بینم که در زانوان تو جمع شده،
زیرا چه سود زیبایی‌های خوابناک تو را در جاهای دیگر جستن
جز در بدن عزیز و در دل مهربان تو؟
من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم!

این سوگندها، این عطرها، این بوسه‌های بی‌انتها،
آیا باز برون خواهند شد از ژرفنایی که گمان ما را بدان راه نیست،
همان‌گونه که خورشید جوانی از سر گرفته به آسمان بازمی‌گردد،
بعد از آنکه خود را در قعر دریای عمیق شست‌وشو داده؟
ـــ‌ای سوگندها! ای عطرها! ای بوسه‌های بی‌انتها!

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

افسانه‌ی یولیانِ ولی و غریب‌نوازی‌ی او

پی‌ی خودشکنی، نقل سرگذشت خود می‌کرد؛ همه آنگاه ازو، صلیب‌کشان، می‌گریختند. در قریه‌ها که هم‌اکنون پشت سر گذاشته بود، تا شناخته می‌شد، درها را می‌بستند، برو نهیبها می‌زدند، برو سنگها میفکندند. دل‌رحم‌تران کاسه‌یی لب پنجره می‌گذاشتند، پس بادگانه را می‌بستند تا چشمشان به او نخورد.

رانده‌ از همه‌جا، از مردمان کناره گرفت؛ و به ریشه‌ها خورش می‌کرد، به گیاهان، به میوه‌های وحشی، و صدفها که به راستای کرانها می‌جست.

گاهی، در خم دامنه‌یی، آن پایین، انبوهی بام می‌دید تنگ هم، با سرمناره‌های سنگی، پلها، برجها، کوچه‌های تیره‌ی متلاقی، که از آن‌جا زمزمه‌یی مدام، تا به او برمی‌خاست.

نیاز آمیزش با زندگانی‌ی دیگران او را سوی شهر می‌کشاند. اما حالت حیوانی‌ی چهره‌ها، های‌وهوی کسب‌وکارها، بیمایگی‌ی گفت‌وگوی‌ها دلفسرده‌اش می‌کرد. روزهای عید، که درای کلیساها مردمان را همه در سپیده‌ها به نشاط می‌آورد، به اهالی نظاره می‌کرد، که از خانه درمیامدند، پس به پایکوبیها در میدانها، سقاخانه‌های فقاع در چارسوقها، به ساره‌های مشجرِ درِ اعیانی‌ی شاهزاده‌ها، و شام که می‌شد، از گلجامهای رنگی‌ی کوتاه، به میزهای درازِ خانوادگی آن‌جا که بچه‌های کوچک را مادربزرگها به زانو داشتند؛ هقهقه در گلوی او گره می‌خورد، و او سوی دشت برمی‌گشت.

به تماشای کره‌ها میان علفچرها، پرنده‌ها در آشیانه‌ها، خسنده‌ها بر گلها، جانش از مهر تیر می‌کشید؛ همه، نزدیک که می‌شد، به دور می‌دویدند، رمیده نهان می‌شدند، تیز پر می‌زدند و می‌رفتند.

او در پی‌ی خلوتها بود. ولی باد به گوشش خره‌های احتضار میامد؛ اشکهای ژاله، که روی خاک میفتاد، یادآور آن چکه‌های سنگینتر بود. آفتاب، همه‌ی شامگاهها، در ابرها خون می‌کرد؛ و هر شبی، در رویا، مادرکشی و پدرکشی ازنو بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بادگانه. «دریچه‌ی مشبکی را گویند که از درون خانه بیرون را توان دید و از بیرون درون را نتوان دید» (برهان قاطع). کرکره (فرهنگ عمید). به جای auvent که، به تذکار ویراستار فرانسوی، به معنای کرکره آمده‌ست.
ساره. یا «سار» پرده‌ست.
مشجر. برای damas، «پارچه‌یی که نقشه‌های آن شاخ و برگ باشد» (فرهنگ نفیسی).

—گوستاو فلوبر، ترجمه‌ی بیژن الهی

به لوئیز کوله

۲۴ آوریل ۱۸۵۲
من برای خودم سبک خاصی در خیالم پرورانده‌ام ـــ سبکی زیبا که بالاخره یک روز کسی بدان چیز خواهد نوشت؛ حال خواه آن روز ده سال دیگر باشد، و خواه ده قرن دیگر. و آن سبک چنان موزون خواهد بود که شعر، و چنان دقیق که علم، با فراز و نشیب آهنگی که از ویولون‌سل برمی‌خیزد، و پروبالی از آتش؛ سبکی خواهد بود که همچون ضربت خنجری تا ژرفای قلب فکر و اندیشه رخنه می‌تواند کرد؛ سبکی که سرانجام با آن می‌توان احساس و اندیشه را چنان نرم و آرام بر صفحات صاف پیش راند که توگویی قایقی است که پیشاپیش باد موافق شتابان به پیش می‌خرامد. نثر همین دیروز بود که پا به دنیا نهاد ـــ این را می‌باید پیوسته پیش خود بازگو کنیم. شعر بی هیچ تردیدی شکل غالب ادبی در کل ادبیات گذشته است. ترکیب هر وزن شعری که تصوّر آید پیش از این آزموده شده است؛ اما درباره‌ی نثر چنین سخنی به هیچ روی نمی‌توان بر زبان آورد.

—گوستاو فلوبر، ترجمه‌ی علی‌محمد حق‌شناس