مدومه

نم روی برگ‌های تیغه‌ای نخل برق می‌زند و یک چراغ جیوه‌ای از لای شاخه‌ها در هاله‌ای که حجم لغزانی‌ست انگار چشم خسته‌ی بیدار است. از نوک هر برگی یک قطره می‌لرزد، و گاه، گاهی، یک قطره می‌افتد. در سایه کنده‌ها محوند، و شاخه‌های گسترده در حجم نور انگار سایه‌اند. هستی چیزی‌ست آویزان، بی‌تکیه بر سطحی سفت، محدود در حد نور، سرگردان، لغزان، مانند دود، کُند. من سردم است، و از میان مه و نورِ محو می‌بینم انگار یک آدم بر کناره‌ی شط ایستاده است. انگار از صدای کشتی زائید. انگار موج او را ریخت، انگار مه او را ساخت؛ انگار اصلاً نیست، انگار حتماً هست.

—ابراهیم گلستان