شیدایی لل و. اشتاین

می‌بینم که خیال مختل می‌شود. گوشت و پوست از هم می‌شکافد، خون جاری می‌شود. دوباره جان می‌گیرد. سعی می‌کند که گوش بسپرد به نجوایی درونی، موفق نمی‌شود. غرقه‌ی فرجام میلی است هنوز نافرجام. پلک‌هاش باز و بسته می‌شود زیر نور تند چراغ. ادامه‌ی به‌درازاکشیده‌ی این لحظه‌ی کوتاه را دیگر نگاه نمی‌کنم.

جواب می‌دهم:
ـــــ نمی‌توانم ازش دل بکنم.

بعد دوباره نگاهش می‌کنم، و این کاری است دشوار. چشم‌هاش آکنده از اشک است لُل، بر اندوه عمیقش غلبه می‌کند، غرقه‌ی آن نمی‌شود، برعکس، با هرچه در توان دارد سعی می‌کند آن را بنشاند کنار برترین معنای اندوه، یعنی کنار سعادت. من چیزی نمی‌گویم، از این خرق عادت وجودی‌اش هم حمایت نمی‌کنم. لحظه‌ی کوتاه به انتها می‌رسد. اشک‌های لُل برمی‌گردد به دریای منبع اشک‌های وجودش. لحظه‌ی کوتاه نه منتهی به فرّ است و نه منتهی به شکست، هیچ رنگی به خود نگرفته است، فقط لذت از میان رفته است، لذتِ نفی.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

چاه بابل

گفت: «نمی‌دانم باغِ بزرگِ انستیتو پاستورِ تهران را دیده‌اید یا نه. درختانِ سپیدارِ بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار می‌کرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هر وقت که زن می‌آمد، بچه‌اش را هم می‌آورد. دوستم تفنگِ بادی داشت. زن را به دفترش هدایت می‌کرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه‌ها برمی‌داشت، دستِ بچه را می‌گرفت و می‌آمد به باغ. کلاغ‌هایی را که روی شاخه‌هایِ سپیدارها نشسته بودند نشانش می‌داد و می‌گفت: این کلاغ‌ها را می‌بینی؟ همه‌اش مالِ توست! تا دلت می‌خواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه می‌داد و می‌آمد به دفترش، سراغِ زن. این دوست همیشه به من می‌گفت: اگر آن کلاغ‌ها فهمیدند برای چه کشته می‌شوند، تو هم می‌فهمی!»

—رضا قاسمی

جنین چشم

بر خطوط می‌دوند این چشم‌های به غایت زیبا که تو داری
این چشم‌ها که تو داری فقط
دویدنی دویدنِ خون در رگ
بر خطوط بر این خطوطِ مُعوج و پرتکرار.

از دور از دور دیوانه‌ی چشم‌های دوان تو خواهم بود
روانِ تو خواهم بود وقتی ز دور
رود دود می‌کند در چشم
پس چشمِ خیسِ تو خواهم بود چکنده بر خطوطْ خطوطْ تنِ زخمِ کاغذم.

بچک چنان تنِ شکسته‌ی باران بر این خطوط
ببار بر کفِ دستم تا تقدیر
دَوَد به خشکی رگ چون دود
دَوَد دود دَوَد دود                از برابرِ چشم چنان اسمِ اسم   چنان اسمِ اعظم.

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

مد و مه

شب در نور ماه سحر می‌شد و کوه‌ها به ضرب اهرم پیوسته‌ی قطار از پشت پنجره می‌رفتند تا دشت صاف با بوی بوته‌ها و روشنی صبح باز شد، رسید.

     ـــــ انگار صبح شد؟
     ـــــ ما دیشب نخوابیدیم.

ما تا صبح پهلوی هم کنار پنجره بودیم. دیگر شب رفته بود و خلوت کم‌نور راهرو در آشکاری یک صبح گرم می‌پیوست. گفت «تا آفتاب درنیومده یه چرت خواب می‌چسبه.» گفتم «شب خوشی گذشت.» گفت «تا صبح حرف می‌زدیم.» گفتم «انگار سال‌ها ما دوست بوده‌ایم.»

خندید و گفت «شب‌ به‌خیر» که ناگهان دیگر در بازوانم بود؛ و گرمی نم نفسش بود با لغزندگی شور لب‌هایش، و مهره‌های تیره‌ی پشتش، و نرمی پر پستان، و این تب تمام تنش. این تب فرارونده‌ی گیرنده، با لحظه‌ای که حد زمانی نداشت، و می‌کشید، و آنگاه دستگیره را کشید که در باز شد، و تو رفتیم. در بوسه‌ای که طعم خون می‌داد، در نرمی حنایی موهایش گفت «امّا چقدر حرف می‌زنی!» در گفتن لب‌هایش به بینی و لبم می‌خورد. آن‌وقت من نفس کشیدم. او عطر کشت‌زار دروکرده را می‌داد.

گفتم «گفتی تا آفتاب درنیومده ـــــ» و باقی در بوسه‌ای که می‌غلتاند ناگفته ماند و غلتیدیم، و تخت تنگ بود، و از لای پرده نور می‌آمد، و قطار با ضربه‌ی مصر اهرم‌ها، با جنبش مداوم گهواره‌وار، و حس بودن در آن قطار، در ذهن، در لای پلک تنگ پر از سایه‌های سحر، در مایع نگاه که از قعر قلب می‌آمد وامی‌رفت، و حس هستی خواهنده‌‌ دهنده‌ نالنده‌ای که از لذت در زیر لرزه بود و می‌لرزید می‌لرزاند که ناگهان صدایی گفت «پتیاره، بسته دیگه، کولی! دس‌کم یواش صدا کن.»

و هر چه بود رفت، و دیگر نبود، و گیجی تهی‌شدن ناگهانی بود، و سر که گرداندم دیدم دختر، که کوچک بود، در نیم‌خیز خواب‌آلود، روی تخت بالایی، از ترس مات خیره به ما مانده است؛ و پیرزن از روی تخت خود پایین آمد رفت پرده را پس زد؛ و نور، نور مرده‌‌ی منفی اتاق را پر کرد ـــــ اتاق تنگ پر از ضربه‌ی صدای قطار، که همچنان می‌رفت، پر از غریبه‌بودن و بی‌رحمی و نگاه‌های نامعلوم نادیده که روی من می‌ریخت. از جا بلندشدن، و خود را آماده‌کردن برای رفتن آسان نبود.

و بعد گرم روز بود، و اهواز پشت سر افتاد، و در قطار دیگر چندان کسی نمانده بود، و من باز در راهرو کنار پنجره بودم. از دور دشت، خالی، تا زیر آسمان کشیده بود، و در آسمان غبار دم می‌کرد و هُرم هور که خشکیده بود می‌لرزید. و برکه‌های وهم با موج‌های جیوه‌وار در لای این فضای معلق که خاک بود می‌جوشید. یک بار یک زن، مانند لخته‌ای، از دور از میان هیچ به چشم آمد، تنها، که سوی هیچ کجا می‌رفت. و ضربه‌ی مداوم اهرم قطار را می‌برد.

—ابراهیم گلستان

انتظار

نه هیچ‌وقت نامه برایش آمد و نه حتا یک اطلاعیّه. ولی با امیدی مبهم همیشه یکی از بخش‌های روزنامه را می‌خواند. عصرها یکی از صندلی‌ها را دمِ در می‌گذاشت و به‌تأنی ماته‌اش را می‌نوشید، چشم‌ها دوخته بر پیچکی که دیوارِ ساختمانِ بلندِ بغلی را می‌پوشانْد. سال‌های تنهایی به او آموخته بود که در حافظه‌ی آدمی همه‌ی روزها گرایش دارند یکسان بنمایند، امّا یک روز نیست، حتا در زندان یا بیمارستان، که اسباب تعجب نباشد، که درست برخلافش شبکه‌ای از خُرده‌تعجب‌ها نداشته باشد. در دیگرِ دربه‌روی‌خود‌بستن‌ها تن به این وسوسه می‌داد که روزها و ساعت‌ها را بشمارد، امّا این دربه‌روی‌خود‌بستن متفاوت بود، چون‌ پایان نداشت ــــــــ

—خورخه لوئیس بورخس، م. طاهرنوکنده