روزها در راه

در ایوان باغ «مهرگرد» نشسته‌ام و درخت‌های پیش چشم و تپه‌های روبه‌رو، آسمان دورتر و آرامش خدشه‌ناپذیر فضا را، خوابِ نور را میان آسمان و زمین تماشا می‌کنم. ذهنم مثلِ گربه‌ای سیر و نازپرورده چنان تنبلانه لم داده که از خواب هم خوابیده‌تر است. فقط کارهای نکرده از خاطرم می‌گذرند و ماه دیگر که باید برگردم و کابوس جدایی و ناراحتی غزاله و کار و خوردوخواب در مغازه و کارهای عقب‌افتاده، غلط‌گیری چندمین بار مصاحبه، ویرایش ترجمه‌ی «غزل غزلها»، یادداشت «حکایت بلوچ» و این فصل چهارم که بیخ خرخره‌ام را گرفته، نه ول می‌کند و نه ول می‌کنم... همه‌ی اینها. و تازه همه خرده‌کاری است، کارهای اساسی‌تر مانده و از عمر چیزی که به کاری بیاید نمانده. پیش از آمدن وصیتم را (برای یادداشتها) به احمد کرده‌ام. پریروز در اصفهان به «ح ــ ا» می‌گفتم پیشترها هروقت به سفر می‌رفتم با یک بسته کاپوت راه می‌افتادم و حالا با یک مشت دوا، آسپرین و مسکن برای کمر و گردن و سینه و بالا و پایین. چه چیزها که مثل هرزآب در لابه‌لای این ذهن بیمار بیکار نمی‌گذرد.

تمام بعدازظهر مثل تریاکی‌های نشئه دراز کشیدم، چرت زدم و باخ شنیدم و بیدار شدم و باز به چرت افتادم. بعد آمدم توی ایوان نشستم. بی‌ارادگی‌ را حس می‌کنم. به افق نزدیک، آنجا که پشت خمیده‌ی تپه‌ها با خطی کشیده ساحل آسمان را می‌برد، خیره شده‌ام. باد ملایمی از دامنه‌ی کوه‌های غربی می‌آید، از پست‌وبلندهای هموار و موجدار می‌گذرد و به من می‌وزد، غبار تنم را می‌گیرد و مثل این درخت‌های سیب دم‌دست سبز می‌شوم: غبار خسته، رسوب خستگی قدیم، یادگار پدران و روزگار تلخ نامرادی و دردهای بی‌امان فروخورده. چرا به این فکرها هستم؟ پنجم شهریور آمدم، چند روزی در تهران گذراندم. جز دیدار چند تن از دوستان هیچ کاری نکردم. Lotte in Weimar را با خودم آورده‌ام ولی بیش از سه چهار صفحه نخوانده‌ام. همین، به اضافه‌ی چندتایی هفته‌نامه و ماهنامه‌ی سبک و جنجالی. حالا سه روز است که با اردشیرم. همین را عشق است. در هوای سبک و آفتاب شفابخش اینجا درد گردن و سینه دست از سرم برداشته‌اند. هوا روشن، ساکت و سبک است. گاه‌وبیگاه ساری با پروازی تیز و شکننده چون خطی سیاه و دلبخواه آبی یکدست آسمان را پاره می‌کند. هیچ صدایی نمی‌آید. اردشیر رفته است به شهر، سابرینا سرگرم کارهای خانه است، چند گل تازه‌چیده‌ی آفتابگردان در گلدانی آبی و گلی روی میز است، زرد شاداب و جاندار گلبرگها مرا به یاد ون گوگ می‌اندازد و پرستش نور، پشت به تاریکی، دور خورشید گشتن!

—شاهرخ مسکوب، ۱۷ شهریورماه ۱۳۷۲

بازمانده

رنجت از چیست؟ گویی در خانه‌ی خاموش طالعِ چهره‌ای بیدار می‌شود که انگار آینه‌ای تلخ آن را میخکوب کرده است. گویی، کنار چراغ بلند و نور آن که روی بشقابی کور خم شده است، میز کهنه را با میوه‌هایش بلند می‌کنی و به طرف گلوی بغض‌کرده‌ات می‌بری. گویی باز تویی و گریزهات در بخار صبحگاهی به جانب طغیانی که این‌همه عزیز بود، طغیانی که بهتر از هر مهربانی‌ای توانست به نجاتت بیاید و بلندت کند. گویی، در آن حال که عشقت در خواب است، درگاه بلند و راهی را که به آن می‌رسد محکوم می‌کنی.

رنجت از چیست؟

از ناواقعی دست‌نخورده در میان واقعی ویران‌شده. از ترفندهای پرماجرای این دو که محصور در دعوت و خون است. از آنچه برگزیده شد اما دستی به آن نرسید، از ساحل خیز برداشتن تا کرانه‌ی رسیدن، از حالِ بی‌بازتاب که ناپدید می‌شود. از ستاره‌ای که، دیوانه، نزدیک شد و پیش از من خواهد مرد.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

مرگ قسطی

آه! وحشتناک است جداً... هر چقدر هم که آدم جوان باشد... وقتی اوّل‌بار متوجه می‌شود که توی راه خیلی‌ها را از دست می‌دهد... رفقایی که آدم دیگر نمی‌بیند... هیچ‌وقت هیچ‌وقت... مثل خواب تمام شده‌اند و رفته‌اند... تمام... غیب... که خود آدم هم یک روز غیبش می‌زند... شاید خیلی بعد... امّا به‌هرحال، ناچار... با همه‌ی سیلاب هولناک چیزها و آدم‌ها... روزها... شکل‌هایی که می‌گذرند... هیچ‌وقت وانمی‌ایستند... همه‌ی عوضی‌ها، آس‌وپاس‌ها، فضول‌ها، همه‌ی بنده‌خداهایی که زیر طاقی‌ها ول می‌گردند، با عینک، با چتر، با سگ‌توله‌های قلاده‌به‌گردن... همه‌شان، دیگر نمی‌بینی‌شان... دارند رد می‌شوند و می‌روند... توی خواب‌ و رویا-اند با بقیه... با هم‌اند... بزودی تمام می‌شوند... غم‌انگیزست واقعاً... نفرت‌انگیز!... آدم‌های بی‌گناهی که از جلوی ویترین‌ها رد می‌شدند... یکدفعه بی‌اختیار دلم می‌خواست کار عجیبی بکنم... تن خودم از وحشت به لرزه می‌افتاد از این‌که بالاخره بدوم و بپرم سرشان... جلوی‌شان بایستم... که حرکت نکنند... یخه‌ی کت‌شان را بگیرم... فکر احمقانه‌ای بود البته... امّا... نگه‌شان دارم... که دیگر از جا جُم نخورند!... همان‌جا، دیگر ثابت بمانند... بی‌حرکت، همیشه!... دیگر نبینی که می‌روند و پیداشان نمی‌شود.

—لویی فردینان سلین، مهدی سحابی

سیرسیرک

کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
حواس آدم را پرت می‌کند
صدای این حشره، سیرسیرک.
مگر چه مرگش هست؟
نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
ته حیاط، سپیدارها بلند، همتراز
نسیمِ کم‌نفسی نیز برگ‌ها را می‌لرزاند.
ته حیاط‌های قدیمی سپیدار می‌کاشتند
حفاظِ خانه بود از نگاهِ غریبه
و یا نشان خاستگاه، و یا دیدگاهِ روستایی؟
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
شدآمدی که ندارید پس چرا نگرانید؟
بریده‌اید پای همه قوم‌وخویش‌ها را
نمی‌شود تک‌وتنها درین سرای درندشت...
ولی عجب سرِ ناترسی.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
نه! بوی یاس‌های زردِ رونده‌ست
و نور سرخ عصر پشتِ سپیدارها و دلواپس.
همین‌که شب بشود قطع می‌شود قطعاً
صدای این حشره، سیرسیرک.
نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.
هنور نور نکِ شاخه‌هاست سوسوزن.
کمی به نور بچرخید!
                                شد
کمی به تاریکی!
نمی‌شود زیبایی همیشه رو به نور بچرخد
دمی نسیم نفسگیر یاس‌های خزنده
و چشم‌ها که خیره می‌شوند به تاریکی.
کمی به نور بچرخید!
                                شد:

—حسن عالیزاده

با شب یکشنبه

سر خیابان، کنار آن‌های دیگر، راست می‌ایستادم و دست‌هایم را می‌کشیدم پایین که شانه‌ام نلرزد. یک روز لنگر خورد و کار را از دست دادم. یکی دیگر را به جایم بردند. من ماندم سر جایم تا کسی از دور بیاید صدایم کند. اول از دور نگاه‌نگاه می‌کردند و ما از لب جوی آب نیم‌خیز می‌شدیم. بخت کسی بلند بود که دستی از پشت‌سر بنشیند روی شانه‌اش: تو بیا. این خواب خوشی بود که کم پیش می‌آمد. چشمی از دور، از توی پارک، این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد و می‌آمد. به ما که رسید، بگو کجا بودم؟ نشسته بودم در کنار پل کوچکی که میان خیابان و پیاده‌رو بود، زانوی یارو نزدیک بود بخورد به چانه‌ام. از سر جایم تکان نخوردم. دستم زیر چانه‌ام بود و آرنجم روی زانویم. زانوی آن یارو چند انگشت دور از چانه‌ام مانده بود. رفت.

توی چشم‌هایم چیزی بود که پسم می‌زدند. سرم را پایین می‌گرفتم باز شانه‌ام می‌پرید. گاهی سر شانه‌هایمان را می‌گرفتند تکان‌تکان می‌دادند: این، آن، این‌یکی، آن‌یکی و تو، تو نه، آن‌یکی. من هرگز نفهمیدم کدام‌یکی بودم.

یک روز نماندم که کار به این و آن بکشد و پریدم توی نیسان‌بار. رسیدیم جلوی ساختمان نیمه‌کاره. راننده تا پیاده شد، آمد پیدایم کرد. بیخود سوار شده بودم. راست ایستادم جلویش و مشت راستم را کشیدم پایین تا شانه‌ام نلرزد. دلخور بود که چرا سوار شده بودم. گفتم من آن‌یکی بودم که خودتان گفتید.

—محمدرضا صفدری