حرف‌های همسایه

عزیزم

در خصوص فرم لازم بود به شما توصیه کنم، اگر فرم نباشد هیچ‌ چیز نیست. عادت کنید به دقت، تا طبیعت شما شود. من راجع به فرم شعر صحبت نمی‌کنم... آن آسان‌تر است. راجع به فرم مطلب. مطلب شعری شما با طراحی شما فرم پیدا می‌کند و هیچ‌وقت بلاواسطه نیست. به زمینه‌ی کار و رنگ‌های محلی‌ که می‌دهید مربوط هست و نیست، زیرا فرم نتیجه‌ی بهترین یافتن است که شاعر بداند موضوع را با چه چیز برآورد کند.

بی‌خودترین موضوع‌ها را با فرم می‌توانید زیبا کنید. امتحان کرده‌اید و دیده‌اید. به‌عکس عالی‌ترین موضوع‌ها بی فرمْ هیچ می‌شود.

هر موضوعْ فرم خاص خود را دارد. آن را با ذوق خود باید پیدا کنید: مفصل باشد بهتر است یا مختصر، برگردان داشته باشد یا نداشته باشد... فرم که دلچسب نباشد، همه‌ی چیزها، همه‌ی زبردستی‌ها، همه‌ی رنگ‌ها و نازک‌کاری‌ها به هدر رفته است.

اینکه می‌گویند موضوع‌های پست را با آب و تاب دادن یخ‌تر می‌کنید، راست است؛ اما باید دانست این آب و تاب زائد، عبارت از عدم تناسب فرم است. وقتی‌که نویسنده مقدمتاً حرف‌های زائد می‌زند و در وسط کار خود حرف‌های زائد می‌آورد که موضوع پستی را به درجه‌ی عالی بالا ببرد اگر طراح قابلی باشد، ولو اینکه این کار را نباید کرد، از زنندگی کار خود کاسته است.

هر موضوعی به قالبی می‌خورد، مثل اینکه قبلاً در طبیعت بوده. نارنجی به‌طور نامساوی بریده شده و باید با جفت خود جفت شود و بدون آن کج‌وکوله است. مثل اینکه قفلی با کلیدی معین باز شود.

قطعه‌ی کوه‌های بزرگ، که فرستاده بودید، فرم نداشت. علت زنندگی آن همان عدم مراقبت در طراحی است. نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت می‌شوند طراحی لازم دارند. ترکیب مدیون طراحی است. همین‌که چیزی مفرد نشد، باید خوب مرکب شود. این مسئله در صنعت همان‌قدر دقت لازم دارد که مثلاً در داروسازی. زیرا در غلط ساختن دارو جسم از دست می‌رود و ناتندرست می‌شود؛ و در غلط ساختن کار حتا ذوق و سرشت انسان به‌هم می‌خورد.

قطعه‌ی کوه‌های بزرگ را، همان‌طور که طرح داده‌ام، اصلاح کنید. مطلب به شما واضح خواهد شد. و اگر حالا متوجه نیستید، بگذارید چندی بگذرد. بعد طرح خودتان و طرح مرا با هم بسنجید.

—نیما یوشیج، خردادماه ۱۳۲۳

ایوان

مادر یادها، دلبر دلبران،
ای تو همه‌ی خوشی‌های من، ای تو همه‌ی فریضه‌های من!
به یاد بیاور دلاویزی نوازش‌ها را،
گرمی کاشانه و لطف شب‌ها را،
مادر یادها، دلبر دلبران!

شب‌های تابناک از فروزش زغال،
و شب‌های پوشیده از بخارهای گل‌رنگ در ایوان،
چه نرم بود بر من سینه‌ی تو! چه مهربان بود بر من دل تو!
ای‌بسا سخن‌های فناناپذیر که به یکدیگر گفتیم،
شب‌های تابناک از فروزش زغال.

چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!
چه ژرف است فضا! چه نیرومند است دل!
چون من بر تو خم می‌شدم، ای شهبانوی دلارامان،
چنین می‌پنداشتم که عطر خون تو را به دم درمی‌کشم.
چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!

شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری،
و چشمان من در سیاهی، مردمک‌های تو را می‌توانست دید.
و من نفس تو را می‌آشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
و پاهای تو در دستان برادرانه‌ی من می‌خفت.
شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری.

من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم،
و گذشته‌ی خود را بازمی‌بینم که در زانوان تو جمع شده،
زیرا چه سود زیبایی‌های خوابناک تو را در جاهای دیگر جستن
جز در بدن عزیز و در دل مهربان تو؟
من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم!

این سوگندها، این عطرها، این بوسه‌های بی‌انتها،
آیا باز برون خواهند شد از ژرفنایی که گمان ما را بدان راه نیست،
همان‌گونه که خورشید جوانی از سر گرفته به آسمان بازمی‌گردد،
بعد از آنکه خود را در قعر دریای عمیق شست‌وشو داده؟
ـــ‌ای سوگندها! ای عطرها! ای بوسه‌های بی‌انتها!

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

افسانه‌ی یولیانِ ولی و غریب‌نوازی‌ی او

پی‌ی خودشکنی، نقل سرگذشت خود می‌کرد؛ همه آنگاه ازو، صلیب‌کشان، می‌گریختند. در قریه‌ها که هم‌اکنون پشت سر گذاشته بود، تا شناخته می‌شد، درها را می‌بستند، برو نهیبها می‌زدند، برو سنگها میفکندند. دل‌رحم‌تران کاسه‌یی لب پنجره می‌گذاشتند، پس بادگانه را می‌بستند تا چشمشان به او نخورد.

رانده‌ از همه‌جا، از مردمان کناره گرفت؛ و به ریشه‌ها خورش می‌کرد، به گیاهان، به میوه‌های وحشی، و صدفها که به راستای کرانها می‌جست.

گاهی، در خم دامنه‌یی، آن پایین، انبوهی بام می‌دید تنگ هم، با سرمناره‌های سنگی، پلها، برجها، کوچه‌های تیره‌ی متلاقی، که از آن‌جا زمزمه‌یی مدام، تا به او برمی‌خاست.

نیاز آمیزش با زندگانی‌ی دیگران او را سوی شهر می‌کشاند. اما حالت حیوانی‌ی چهره‌ها، های‌وهوی کسب‌وکارها، بیمایگی‌ی گفت‌وگوی‌ها دلفسرده‌اش می‌کرد. روزهای عید، که درای کلیساها مردمان را همه در سپیده‌ها به نشاط می‌آورد، به اهالی نظاره می‌کرد، که از خانه درمیامدند، پس به پایکوبیها در میدانها، سقاخانه‌های فقاع در چارسوقها، به ساره‌های مشجرِ درِ اعیانی‌ی شاهزاده‌ها، و شام که می‌شد، از گلجامهای رنگی‌ی کوتاه، به میزهای درازِ خانوادگی آن‌جا که بچه‌های کوچک را مادربزرگها به زانو داشتند؛ هقهقه در گلوی او گره می‌خورد، و او سوی دشت برمی‌گشت.

به تماشای کره‌ها میان علفچرها، پرنده‌ها در آشیانه‌ها، خسنده‌ها بر گلها، جانش از مهر تیر می‌کشید؛ همه، نزدیک که می‌شد، به دور می‌دویدند، رمیده نهان می‌شدند، تیز پر می‌زدند و می‌رفتند.

او در پی‌ی خلوتها بود. ولی باد به گوشش خره‌های احتضار میامد؛ اشکهای ژاله، که روی خاک میفتاد، یادآور آن چکه‌های سنگینتر بود. آفتاب، همه‌ی شامگاهها، در ابرها خون می‌کرد؛ و هر شبی، در رویا، مادرکشی و پدرکشی ازنو بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بادگانه. «دریچه‌ی مشبکی را گویند که از درون خانه بیرون را توان دید و از بیرون درون را نتوان دید» (برهان قاطع). کرکره (فرهنگ عمید). به جای auvent که، به تذکار ویراستار فرانسوی، به معنای کرکره آمده‌ست.
ساره. یا «سار» پرده‌ست.
مشجر. برای damas، «پارچه‌یی که نقشه‌های آن شاخ و برگ باشد» (فرهنگ نفیسی).

—گوستاو فلوبر، ترجمه‌ی بیژن الهی

به لوئیز کوله

۲۴ آوریل ۱۸۵۲
من برای خودم سبک خاصی در خیالم پرورانده‌ام ـــ سبکی زیبا که بالاخره یک روز کسی بدان چیز خواهد نوشت؛ حال خواه آن روز ده سال دیگر باشد، و خواه ده قرن دیگر. و آن سبک چنان موزون خواهد بود که شعر، و چنان دقیق که علم، با فراز و نشیب آهنگی که از ویولون‌سل برمی‌خیزد، و پروبالی از آتش؛ سبکی خواهد بود که همچون ضربت خنجری تا ژرفای قلب فکر و اندیشه رخنه می‌تواند کرد؛ سبکی که سرانجام با آن می‌توان احساس و اندیشه را چنان نرم و آرام بر صفحات صاف پیش راند که توگویی قایقی است که پیشاپیش باد موافق شتابان به پیش می‌خرامد. نثر همین دیروز بود که پا به دنیا نهاد ـــ این را می‌باید پیوسته پیش خود بازگو کنیم. شعر بی هیچ تردیدی شکل غالب ادبی در کل ادبیات گذشته است. ترکیب هر وزن شعری که تصوّر آید پیش از این آزموده شده است؛ اما درباره‌ی نثر چنین سخنی به هیچ روی نمی‌توان بر زبان آورد.

—گوستاو فلوبر، ترجمه‌ی علی‌محمد حق‌شناس

سوگ مادر

اکنون بار دیگر طعم زهرآگین مرگ را چشیده‌ام. هر قدم که در راه زندگی برمی‌داریم به پیشباز مرگ می‌رویم و از همان لحظه که به دنیا می‌آییم برای مردنیم. مرگ در باطن زندگی است و به اندازه‌ی زندگی عادی است ولی با این‌همه پدیده‌ی عجیبی است که انگار همه‌چیز را دگرگون می‌کند. تا چند روز پیش من بر زمین استوارم راه می‌رفتم ولی یک‌باره این زمین تهی شد. من نیز تهی شدم و خویشتن من در وجودم مرد. انگار ته کشیدم. همه‌ی این سی‌ونه سال زندگیم، همه‌ی شاخ و برگ این درختی که پرورده‌ی مادرم بود در خاک فرورفت و با ریشه یکی شد. فقط می‌گریستم و این تنها نشانه‌ی زندگی بود در من. سپس اندک‌اندک به خود آمدم. افسوس که نمی‌توانستم بگویم «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُون» و خود را آسوده کنم. اما در دل می‌گفتم ای خداوند مرا دریاب. همیشه فکر می‌کردم که اگر خدایی باشد پیش از همه در وجود مادران است و در یک کلام انسان خدای خود است. و این خدا هم یهوه است و هم مسیح. خشم و سنگدلی و نرمی و مهربانی هر دو را در خود دارد. می‌خواستم که دستی مرا دریابد و عجیب آنکه این بار نیز هم او بود که به یاری من شتافت. مرده‌ی مادرم بر زنده‌ی من پیروز شد. همه‌چیز واژگونه شد و دیدم که اکنون من خود، زمین خودم و دیگر منم که باید دانه‌ای را در اعماق خود بپرورم. گرچه این بذر در طلب روشنی خورشید هرگز سر از خاک بیرون نمی‌کشد ولی در نهانِ تاریک من رشد می‌کند و گسترش می‌یابد. زندگی مادرم در من حلول کرد. و اکنون که در کار نوشتنم کوله‌بار زندگی او را بر دوش می‌کشم. از برکت بلای این مرگ زندگی همه‌ی نسل‌های گذشته را در خویش می‌بینم. انسان می‌میرد و نام و نشانش از یادها می‌رود ولی انسانیت ماندگار است و دست روزگار نمی‌تواند آن را برباید. ابدیت را احساس می‌کنم چون میوه‌ی درختی هستم که به پاس آن باید هرچه شاداب‌تر و خوشگوارتر باشم. پس باید بمانم تا بتوانم جوهر زندگی او را، آنچه را که سال‌های سال در نظر داشت و آنی فارغ از اندیشه‌ی آن نبود به ثمر رسانم. حالا مهابت و مسئولیت زندگی کردن در من بیش‌تر از پیش است. مادرم می‌خواست که ما آدم‌های خوب و خوشبختی باشیم. شاید در این روزگار جمع هر دو این‌ها محال می‌نماید. او آرزوهای محال ولی زیبایی داشت. در بیمارستان که بود یک روز به من گفت هنوز زود است. گفتم چی؟ گفت مردن. دلم می‌خواهد ده سال دیگر زنده بمانم. حالا دیگر می‌توانم کمی راحت کنم. خیلی دلم می‌خواهد تو و مهرانگیز را هم به سرانجامی برسانم و از تنهایی درآیید. من گفتم دیگر حال شما خوب شده است. اگر خودتان را خسته نکنید و بی‌خود عصبانی نشوید می‌مانید تا اردشیر را هم زن بدهید. گفت انشاالله. همه‌ی این‌ها چه زیبا بود و چه محال از آب درآمد.

من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.

—شاهرخ مسکوب، ۱۸ خردادماه ۱۳۴۳