اگر مفهوم رفتن متعدی شود
تو را رفته باشم ولی
نرفته باشی
لازم است اشاره شود به جادهای که در یک قایق جا شود
لازم است آهنگی غمناک شنیده شود
و هنوز تنها تو
تنها
در آن باشی
—صالح ادنانی
اگر مفهوم رفتن متعدی شود
تو را رفته باشم ولی
نرفته باشی
لازم است اشاره شود به جادهای که در یک قایق جا شود
لازم است آهنگی غمناک شنیده شود
و هنوز تنها تو
تنها
در آن باشی
—صالح ادنانی
چشمهایش باز بود امّا آنچه را میدید با چشم نمیدید. مثل اینکه هرچه میدید از تاریکیِ اتاق میدید امّا در میانِ استخوانهایِ کلهیِ خویش میدید. آنچه با چشم میدید تاریکی بود امّا پشتِ این تاریکی را با پشتِ چشمِ خود میدید. پشتِ تاریکی، همهچیز درهم و گیج بود و صدایِ یکسر و ملایمی میداد. همهچیز درهم و آشفته، ناهنجار و لیز بود. گویی همهچیز از یک سرازیری به پایین سُر بخورد و ناگهان بالا بیاید. بعد از رفتار بازمانَد و باز در سرازیری لیز بخورد.
اکنون مثل اینکه چیزی بخواهد از میانِ ژرفایِ سبزرنگِ دریایی پرخروش بیرون آید و او نگذارد.
میکوشید دهلیزِ خاطرِ خود را مسدود کند.
—ابراهیم گلستان
... خبر دیگری ندارم. فقط اینکه پیرمرد داستاننویس ما امشب هشتادویکساله میشود یعنی میرود در هشتادودوسالگی. رمان «۱۴» را هم بعد از «قرنها بگذشت» نوشته و مرتب کرده و سپرده به دست ناشر. دستمریزاد دارد در این سنوسال. اگر میخواستم بر سبیل اغراق حرف بزنم میگفتم آنجایی که در مصاحبهی معروف مجلهی «اندیشه و هنر» با جلال آلاحمد جوان بیستسالهای به نام شمیم بهار جلوِ حضرت جلال مینشیند و پرسش میکند و نشان میدهد «ادبیات متعهد» در برابر پرسشهای اساسی چقدر مفلوک است و جز باد به دست ندارد، آنجا نقطهی مهمی در تحول تاریخ داستان کوتاه و رمان و ادبیات مدرن فارسیست. پرسشها از دهان شمیم بهار بیرون میآید اما از جایگاه «ادبیات بهمثابهی ادبیات» صادر میشود و نگاهی به تاریخ تحول داستان در غرب دارد و آنچه اینجا تجربه کردهایم و اینکه حضرت جلالِ پیرِ ادبیات متعهد را به پرسش گرفته وجه دیگرِ اهمیت این لحظه است. اگر به جایگاه این مجله و وثوقی و جداییشان از کار حزبی و کارهایی که در آن منتشر شد و اینجور چیزها هم نگاه کنیم که دیگر تابلو کاملتر است. این پرسیدن و کوششها در داستانهای شمیم هم پیداست. شاید بعضی فکر کنند این هم یکجور فروتنیِ وارونه بود ولی نه، دقیقاً کارهای شمیم «اتود» بود یا به معنای دقیق کلمه «مشق» بود، مشقِ داستان نوشتن با مصالح اینجایی و با دستاوردهای داستان کوتاه و رمان و روایت در غرب.
برای خواندن داستانهای شمیم باید آن مصاحبه و پرسیدنهایش را خواند و البته معرفیِ سلینجر و ناباکوف و آپدایک و نقدهایش به داستانهای دیگر ـــکه به ضمیمهی «دههی چهل» آمده اغلب. در هر داستان اسلوبی در روایت را مشق میکند، با زبان فارسی و حتی علائم سجاوندی هربار یکجور کار میکند و سعی میکند چیزی بسازد که «بیتاریخ» و «بیجا» و «روی هوا» نباشد و ایدئولوژیک نباشد ــــلابد دستاورد این «مشق»ها هم در رمانهای هنوز منتشرنشدهی «تیر ۶۰» و «آبان ۸۹» خواهیم خواند. برای همین است که میبینی وجه مشترک این نوشتنها و مشقهای شمیم بهار این است که زمان هر صحنه از داستان و مکان آن وقایع و ترتیب آنها را حواسش هست باید روشن کند و «منطق رفتار» هر شخصیت را در نقطهی کانونیِ روایتهاش جا میدهد.
این قبیل دقتها در آن سالها تنها یک نمونهی مشابه دارد و آن هم ابراهیم گلستان است. جز اینکه زبان و لحن و جایگذاریِ «منطق رفتار» و «منطق احساسات» آدمهای معمولی (و به این معنا «فردانیت محض») در گلستان کمتر رخ میدهد ــــگلستان در راویاش مدام حلول میکند، دلش نمیآید بگذارد دوربین از چشم دیگری ببیند الّا خودش. گاهی انبوهی تجربهی دست اول و حدّت ذهن جا برای «دیگری» باز نمیکند که «منوچهر آدمی» هم بتواند پشت دوربین بنشیند. خلاصه که جز شمیم بهار و ابراهیم گلستان بقیهی داستانها که میخوانی یا از صناعتهای داستانی بیبهرهاند یا از آگاهیهای ضروریِ تاریخ و انسان معاصر یا هم که سرجمع همهی اینها هستند ــــيعنی ایدئولوژیزدهاند و در خدمت اهداف حزب و اهداف نسنجیدهی حزب و برادران بزرگتر حزب...
عزیزم
در خصوص فرم لازم بود به شما توصیه کنم، اگر فرم نباشد هیچ چیز نیست. عادت کنید به دقت، تا طبیعت شما شود. من راجع به فرم شعر صحبت نمیکنم... آن آسانتر است. راجع به فرم مطلب. مطلب شعری شما با طراحی شما فرم پیدا میکند و هیچوقت بلاواسطه نیست. به زمینهی کار و رنگهای محلی که میدهید مربوط هست و نیست، زیرا فرم نتیجهی بهترین یافتن است که شاعر بداند موضوع را با چه چیز برآورد کند.
بیخودترین موضوعها را با فرم میتوانید زیبا کنید. امتحان کردهاید و دیدهاید. بهعکس عالیترین موضوعها بی فرمْ هیچ میشود.
هر موضوعْ فرم خاص خود را دارد. آن را با ذوق خود باید پیدا کنید: مفصل باشد بهتر است یا مختصر، برگردان داشته باشد یا نداشته باشد... فرم که دلچسب نباشد، همهی چیزها، همهی زبردستیها، همهی رنگها و نازککاریها به هدر رفته است.
اینکه میگویند موضوعهای پست را با آب و تاب دادن یختر میکنید، راست است؛ اما باید دانست این آب و تاب زائد، عبارت از عدم تناسب فرم است. وقتیکه نویسنده مقدمتاً حرفهای زائد میزند و در وسط کار خود حرفهای زائد میآورد که موضوع پستی را به درجهی عالی بالا ببرد اگر طراح قابلی باشد، ولو اینکه این کار را نباید کرد، از زنندگی کار خود کاسته است.
هر موضوعی به قالبی میخورد، مثل اینکه قبلاً در طبیعت بوده. نارنجی بهطور نامساوی بریده شده و باید با جفت خود جفت شود و بدون آن کجوکوله است. مثل اینکه قفلی با کلیدی معین باز شود.
قطعهی کوههای بزرگ، که فرستاده بودید، فرم نداشت. علت زنندگی آن همان عدم مراقبت در طراحی است. نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت میشوند طراحی لازم دارند. ترکیب مدیون طراحی است. همینکه چیزی مفرد نشد، باید خوب مرکب شود. این مسئله در صنعت همانقدر دقت لازم دارد که مثلاً در داروسازی. زیرا در غلط ساختن دارو جسم از دست میرود و ناتندرست میشود؛ و در غلط ساختن کار حتا ذوق و سرشت انسان بههم میخورد.
قطعهی کوههای بزرگ را، همانطور که طرح دادهام، اصلاح کنید. مطلب به شما واضح خواهد شد. و اگر حالا متوجه نیستید، بگذارید چندی بگذرد. بعد طرح خودتان و طرح مرا با هم بسنجید.
—نیما یوشیج، خردادماه ۱۳۲۳
مادر یادها، دلبر دلبران،
ای تو همهی خوشیهای من، ای تو همهی فریضههای من!
به یاد بیاور دلاویزی نوازشها را،
گرمی کاشانه و لطف شبها را،
مادر یادها، دلبر دلبران!
شبهای تابناک از فروزش زغال،
و شبهای پوشیده از بخارهای گلرنگ در ایوان،
چه نرم بود بر من سینهی تو! چه مهربان بود بر من دل تو!
ایبسا سخنهای فناناپذیر که به یکدیگر گفتیم،
شبهای تابناک از فروزش زغال.
چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!
چه ژرف است فضا! چه نیرومند است دل!
چون من بر تو خم میشدم، ای شهبانوی دلارامان،
چنین میپنداشتم که عطر خون تو را به دم درمیکشم.
چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!
شب، هر دم انبوهتر میشد چون دیواری،
و چشمان من در سیاهی، مردمکهای تو را میتوانست دید.
و من نفس تو را میآشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
و پاهای تو در دستان برادرانهی من میخفت.
شب، هر دم انبوهتر میشد چون دیواری.
من هنر به یاد آوردن دقایق سعادتبخش را میدانم،
و گذشتهی خود را بازمیبینم که در زانوان تو جمع شده،
زیرا چه سود زیباییهای خوابناک تو را در جاهای دیگر جستن
جز در بدن عزیز و در دل مهربان تو؟
من هنر به یاد آوردن دقایق سعادتبخش را میدانم!
این سوگندها، این عطرها، این بوسههای بیانتها،
آیا باز برون خواهند شد از ژرفنایی که گمان ما را بدان راه نیست،
همانگونه که خورشید جوانی از سر گرفته به آسمان بازمیگردد،
بعد از آنکه خود را در قعر دریای عمیق شستوشو داده؟
ـــای سوگندها! ای عطرها! ای بوسههای بیانتها!