... خبر دیگری ندارم. فقط اینکه پیرمرد داستاننویس ما امشب هشتادویکساله میشود یعنی میرود در هشتادودوسالگی. رمان «۱۴» را هم بعد از «قرنها بگذشت» نوشته و مرتب کرده و سپرده به دست ناشر. دستمریزاد دارد در این سنوسال. اگر میخواستم بر سبیل اغراق حرف بزنم میگفتم آنجایی که در مصاحبهی معروف مجلهی «اندیشه و هنر» با جلال آلاحمد جوان بیستسالهای به نام شمیم بهار جلوِ حضرت جلال مینشیند و پرسش میکند و نشان میدهد «ادبیات متعهد» در برابر پرسشهای اساسی چقدر مفلوک است و جز باد به دست ندارد، آنجا نقطهی مهمی در تحول تاریخ داستان کوتاه و رمان و ادبیات مدرن فارسیست. پرسشها از دهان شمیم بهار بیرون میآید اما از جایگاه «ادبیات بهمثابهی ادبیات» صادر میشود و نگاهی به تاریخ تحول داستان در غرب دارد و آنچه اینجا تجربه کردهایم و اینکه حضرت جلالِ پیرِ ادبیات متعهد را به پرسش گرفته وجه دیگرِ اهمیت این لحظه است. اگر به جایگاه این مجله و وثوقی و جداییشان از کار حزبی و کارهایی که در آن منتشر شد و اینجور چیزها هم نگاه کنیم که دیگر تابلو کاملتر است. این پرسیدن و کوششها در داستانهای شمیم هم پیداست. شاید بعضی فکر کنند این هم یکجور فروتنیِ وارونه بود ولی نه، دقیقاً کارهای شمیم «اتود» بود یا به معنای دقیق کلمه «مشق» بود، مشقِ داستان نوشتن با مصالح اینجایی و با دستاوردهای داستان کوتاه و رمان و روایت در غرب.
برای خواندن داستانهای شمیم باید آن مصاحبه و پرسیدنهایش را خواند و البته معرفیِ سلینجر و ناباکوف و آپدایک و نقدهایش به داستانهای دیگر ـــکه به ضمیمهی «دههی چهل» آمده اغلب. در هر داستان اسلوبی در روایت را مشق میکند، با زبان فارسی و حتی علائم سجاوندی هربار یکجور کار میکند و سعی میکند چیزی بسازد که «بیتاریخ» و «بیجا» و «روی هوا» نباشد و ایدئولوژیک نباشد ــــلابد دستاورد این «مشق»ها هم در رمانهای هنوز منتشرنشدهی «تیر ۶۰» و «آبان ۸۹» خواهیم خواند. برای همین است که میبینی وجه مشترک این نوشتنها و مشقهای شمیم بهار این است که زمان هر صحنه از داستان و مکان آن وقایع و ترتیب آنها را حواسش هست باید روشن کند و «منطق رفتار» هر شخصیت را در نقطهی کانونیِ روایتهاش جا میدهد.
این قبیل دقتها در آن سالها تنها یک نمونهی مشابه دارد و آن هم ابراهیم گلستان است. جز اینکه زبان و لحن و جایگذاریِ «منطق رفتار» و «منطق احساسات» آدمهای معمولی (و به این معنا «فردانیت محض») در گلستان کمتر رخ میدهد ــــگلستان در راویاش مدام حلول میکند، دلش نمیآید بگذارد دوربین از چشم دیگری ببیند الّا خودش. گاهی انبوهی تجربهی دست اول و حدّت ذهن جا برای «دیگری» باز نمیکند که «منوچهر آدمی» هم بتواند پشت دوربین بنشیند. خلاصه که جز شمیم بهار و ابراهیم گلستان بقیهی داستانها که میخوانی یا از صناعتهای داستانی بیبهرهاند یا از آگاهیهای ضروریِ تاریخ و انسان معاصر یا هم که سرجمع همهی اینها هستند ــــيعنی ایدئولوژیزدهاند و در خدمت اهداف حزب و اهداف نسنجیدهی حزب و برادران بزرگتر حزب...
به نظرم اینطور میآید که اینها را نباید تحلیل فردی کرد، تمایلشان به یکجور نوشتن یا اجتنابشان از یکجور نوشتنِ دیگر چیزی نیست که با ارجاع به «تصمیم» یا حتی «سلیقه» (اصلاً بگو «تشخیص فردی» یا «شعور» یا مقولات مبتذلتر «هوش» و «سواد») بتوان توضیح داد. این دو آدم از معدود «شخصیت تاریخی»های زنده ایران هستند، اگر به گسترهی «ادبیات معاصر» نگاه کنیم تحقیقاً «تنها» شخصیتهای زندهی تاریخی هستند. «تاریخیِ زنده» و «زندهی تاریخی» بهعمد اینطور برعکس نوشتم. البته تصلب تاریخی و جا دادن «صرف» اینها در تاریخ جوری که اینها فراوردهی تاریخ به نظر بیایند خودش روی دیگر سکهی تحلیل فردیست. دستاورد چینن آدمهایی پرسشهاییست که توانستهاند طرح کنند و نه حتی پاسخی که دادهاند، پاسخ میتواند فردی باشد ولی توان پرسیدن و تشخیص پرسش دقیق آن ناحیهایست که بین مقولات فردی و تاریخی واقع میشود. پرسشهای شمیم بهار هم در آن مصاحبه حاضر پیش روی ماست، هم در نقد و معرفیهایی که نوشت، هم در طرح مسئلههایی که در دل بعضی داستانهاش میبینیم: پرسش از چیستیِ ادبیات، چگونگیِ ادبیات در ایرانِ آن روز، و نسبت واقعیت و داستان یا جهان بیرون و اثر هنری. پرسشهای ابراهیم گلستان را هم امیدوارم نخواهی ردیف کنم که کم نیست و هزار ماشالله صد سال است قلندرانه و رندانه زیسته و پرسیده و از پرسیدن از خودش و جهانش بازنایستاده.
—م. ر. ۲۹ آبان ۱۴۰۰