قهرمانان تنهایی در یک شهر: درنگی در تجربه، اندیشه و زیست جریان «جُنگ ادبی اصفهان» ۱۳۳۲—۱۳۶۰، حامد قصری، تهران: کتاب سرزمین، ۱۴۰۰، ۱۹۲ صفحه، ۷۵ هزار تومان
در سالهای اخیر، گرایش روزافزون به نوشتن و گفتن از پدیدهها و مکانها و محافل و خلاصه هر چیز مربوط به دههی ۱۳۴۰ و نیمهی اول دههی ۱۳۵۰، بهویژه با نگاه نوستالژیک، بهحدی رسیده که پژوهش جدی در علل و عوامل آن، در جای خود، ضروری است. در بازار نشر ایران هم چند سالی است که از کتابهایی با این موضوع استقبال میشود، اما مُد شدنِ این سوژهها تبعاتی هم داشته است: انتشار کتابهایی با ظاهر پژوهشی، عموماً با تبلیغات پرسروصدا در شبکههای اجتماعی، که محتوای آنها چیزی بر دانستههای خواننده نمیافزاید.
قهرمانان تنهایی در یک شهر مصداق بارز این نوع کتابسازیهاست: تکهچسبانیِ شتابزدهای از منابعی محدود که اغلب آنها نه ناشناخته است، نه قدیمی. اگر نقلقولهای مستقیم کتاب (یعنی مطالب داخل گیومهها) را حذف کنیم، آنچه باقی میمانَد تکجملههایی است که نقلقولِ قبلی را به بعدی وصل یا موضوع نقلقول بعد از خود را مشخص کرده است.
عجایب از همان روی جلد و عنوان فرعی کتاب آغاز میشود: «درنگی در تجربه، اندیشه و زیست جریانِ جُنگ ادبی اصفهان». در تمام نقلقولها، که کتاب جز آنها چیزی ندارد، هم از مجله و هم حلقهی پدیدآورندگانش به «جُنگ» یا «جُنگ اصفهان» یاد شده است. روی جلد مجله هم عنوانش را «جنگ» مینوشتهاند، پس «ادبی» از کجا آمده؟ درست است که موضوع مطالب مجله و بحثهای اصحاب آن غیر از «ادبیات» نبوده و همین اولویت دادن به ادبیات، در روزگار سیاستزدگی محافل ادبی، از مهمترین ویژگیهای این حلقه است، اما «ادبی» بیشتر یادآور همان «انجمن»های سنتی است که اصحاب «جُنگ» راه خود را از آنها جدا کرده بودند. فارغ از مناسب یا نامناسب بودنِ تعبیر، پرسش این است که به چه حقی چیزی بر نام حلقه / مجله افزوده و این عنوانِ برساخته را داخل گیومه گذاشتهاند؟ در کتاب، هیچ توضیحی در اینباره پیدا نمیکنید. اصلاً «زیستجریان» یا «زیستِ جریان» یعنی چه؟ (نمیدانم کدامیک منظور پدیدآورنده بوده، چون روی جلد و در شناسنامهی کتاب، برای «جریان» کسره گذاشتهاند و در فیپای کتاب برای «زیست») به امید سر درآوردن، بهسراغ «مقدمه»ی کتاب میروید اما با «خطابه»ای روبهرو میشوید، مالامال از گزارههای عاطفی، که از آن هیچگونه اطلاعی دستگیر خواننده نمیشود. چند سطر از «مقدمه» را عیناً نقل میکنم:
تکتک اعضای جُنگ پاسخگو هستند. چنین چیزی همانطور که سقراط میگوید: «زندگی بررسینشده ارزش زیستن ندارد»؛ و همانطور که کورنل وست از آن بهعنوان تجربهی زیسته شدهی زندگی در خیابانها سخن میگوید، از خردمندانه زندگیکردن؛ و باز همانطور که اولاو هاگ در شعری اینگونه از آن سخن میگوید: «این مسیر توست/ تنها تو در آن گام برمیداری/ و راه بازگشتی نیست.» چنین چیزی نگرش اعضای جُنگ است تا در مسیری گام بردارند که متعلق به آنها و البته بازگشتناپذیر است (ص ۱۴).
«چنین چیزی»، همانطور که سقراط و همانطور که کورنل وست و همانطور که اولاو هاگ میگویند، چی؟! اعتیاد پدیدآورنده به نقلقول و پنهان شدن پشت نامهای بزرگ بهحدی است که یادش میرود آن نقلقولهای پیدرپی همه معترضه بوده و جملهاش ناتمام مانده و «گزاره»ای تکلیف «نهاد»ش را مشخص نکرده است. چند سطر دیگر: «جُنگ بهطور ناخواسته یاد میدهد، اما آموزشگاه نیست. مکتب برخواسته [احتمالاً: برخاسته] از سنت است و جُنگ ضد سنت است. جُنگ مکتب نیست. جُنگ به دنبال مرید و مرادی نیست. جُنگ جریانساز است... (ص ۱۷).
تکرار مکررات، درازنویسی، آبوتاب اضافی، ضعف تألیف و غلطهای املایی و انشاییِ «مقدمه» مشتِ نمونهی خروار است. «مقدمه»، درواقع، تنها بخش کتاب است که انشای خود پدیدآورنده است، نه رونویسی از دیگران، نوشتهای که با «سپاسهای بیکران» از چهل و چند نفر (زنده و مُرده) تمام میشود، تشکر از اینهمه آدم برای کمتر از ۱۴۰ صفحه متن که لااقل ۹۰ درصدش رونویسی از چیزهایی است که قبلاً منتشر شده، فهرستی آنقدر طولانی که نویسنده و تمام کسانی که کتاب را پیش از چاپ «با دقت تمام» خواندهاند هم نفهمیدهاند نام برخی از افراد دو بار در آن آمده است. پدیدآورنده حتی در سپاسگزاری هم اصرار دارد به پیچیدهنویسی (نظیر همان «زیست جریان»)، مثلاً ممنون است از ناشر «که کتاب را با دقت تمام خواند و در کیفیت و تیراژ، حمایتش حرفهای و تمامقد بود. و البته برهانالدین حسینی و یونس تراکمه که در هدفگذاریهای [او] در این کتاب نقش ویژهای را ایفا کردهاند.» شرمآور نیست کتابی که هر صفحهاش پُر است از تکرار نامهایی چون ابوالحسن نجفی و هوشنگ گلشیری و محمد حقوقی و ضیاء موحد نثری شبیه به بدترین اطلاعیههای ادارات دولتی داشته باشد؟
متن کتاب (صفحات ۲۱ تا ۱۶۱) شامل بیش از ۲۰ فصل کوتاه است، کوتاهترین فصلش کمتر از دو صفحه دارد و بلندترین فصلش حدود ۱۱ صفحه. زیر هر صفحه، دوـ سه پانوشت میبینید که هرکدام ارجاع به یکی از منابع است. با نگاهی سرسری، میبینید نصفهی بالای صفحات را نقلقول اول گرفته است و نصفهی پایینش را نقلقول دوم. برای اطمینان، از کسی خواستم عددی یکرقمی بگوید. گفت «هشت». صفحات ۲۸ و ۳۸ و ۴۸ ... تا ۱۵۸ (۱۴ صفحه) را دیدم. مجموع نوشتههای خارج از گیومهها دو صفحه هم نمیشد. چه مطالبی؟ جملههای وصلکننده یا تکرار همان چیزهایی که در نقلقولها هست. این جملههای بیخاصیت هم، که اگر همه را پشتسرهم بنویسند شاید از ده ـ پانزده صفحهی کتاب تجاوز نکند، با دمدستیترین کلمهها و کلیشهها ساخته شده و گویای خامدستیِ پدیدآورندهی کتاب و کممایگی دایرهی لغات اوست.
تکهچسبانی شاید فینفسه عیب به حساب نیاید، اما وقتی تعداد منابع عمدهی تکهچسبانی حتی به ۱۰ کتاب/مقاله هم نرسد، و هیچکدامشان هم چیز قدیمی یا ناشناخته یا دور از دسترسی نباشد، یعنی «کتابسازی»: یک مصاحبه با ابوالحسن نجفی (چاپشده در جشننامهاش) و یادداشتی از او دربارهی محمد حقوقی؛ نوشتهای از هوشنگ گلشیری در اولین شمارهی کارنامه؛ گفتوگوهایی با فریدون مختاریان و محمد حقوقی (در یک شماره از زندهرود)؛ کتاب کوچک گفتوگو با ضیاء موحد (از مجموعهی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، نشر ثالث)؛ و گفتوگوهای مریم منصوری با رضا فرخفال و مجید نفیسی و یونس تراکمه در سال ۱۳۸۶ (که در روزنامههای آن سال چاپ شده و متن کامل آنها در وبلاگ او در دسترس است). اینها مهمترین منابع کتاب است، بهاضافهی چند گفتوگوی دیگر که نه حجم و نه اهمیت مطالب نقلشده از آنها با منابع نامبرده قابلقیاس نیست. البته، برخی نقلقولها حاصل گفتوگوهای ظاهراً منتشرنشدهی پدیدآورندهی کتاب است با افرادی نظیر برهانالدین حسینی و فریدون مختاریان و ناصر مطیعی و حسین مزاجی، اما حتی یکی از آن نقلقولها هم اطلاع مهم و خاصی به خواننده نمیدهد که در منابع قبلی نباشد، با این تفاوت که آنها را اعضای اصلی حلقه در دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ گفتهاند و پدیدآورنده در دههی ۱۳۹۰، یعنی ۱۰—۲۰ سال دیرتر که احتمال دستکاری حافظه در جزئیات وقایع بیشتر میشود، با «جوانتر»ها دربارهی وقایع دههی ۱۳۴۰و ۱۳۵۰ مصاحبه کرده. عجیب است که نکتههای مهم و غالباً مربوط به اولین سالهای مجله در گفتههای اعضای اصلی گروه باشد و حرفهای جوانترها چیزی بر آن نیفزاید؟ مهمتر اینکه حتی بسیاری از حرفهای نجفی و حقوقی و گلشیری هم در تأیید و تکمیل گفتههای یکدیگر است. البته، در روایت هرکدام قطعاً جزئیات متفاوتی هست، ولی نه بهحدی که روایتهای دیگران را نقض یا حتی «چیز خاصی» به آن اضافه کند. مشکل اصلی هم همین است: کتاب هیچ ساختاری ندارد. طوماری از نقلقولهای پراکنده است که با جملههایی درحکم پوشال (برای خالی نبودن عریضه) به هم وصل شده. در بهترین حالت، مجموعهای از «فیش»هاست، دادههای پراکنده، مواد خامی که شاید از پاک کردن و درآمیختن و پختن آنها غذای خوشطعمی پدید آید، ولی آنها را خامخام بهجای همان غذا به مخاطب قالب کردهاند.
کاری که نویسنده میتوانست بکند این بود که هرکدام از فصلها (یعنی مجموعهی نقلقولهای مؤید یکدیگر) را بخوانَد و جمعبندی کند و خلاصهای از مطالب آنها را، البته با نثری بهتر از آنچه در مقدمه میبینیم، بنویسد. هر فصلش حداکثر یک صفحه میشد. چند سطر هم صرف ارجاع مختصر به هرکدام از منابع میکرد، با شمارهی صفحه، تا خوانندهی علاقهمندِ جزئیات برود بهسراغ منابعی که همه هم در دسترس است، چون حتی اگر نقلقولها دقیق و بیغلط باشد، برای اطمینان، باید به منابع دستاول رجوع و احیاناً مطالب را از روی آنها نقل کرد، نه منبع دستدومی مثل این کتاب. بهجای مقالهی خوب و بهدردبخور، چه اصراری است که کتابِ بد و بهدردنخور بنویسیم؟
موضوع فصلهای کتاب، همه، مربوط به «حواشی» جُنگ و پشتصحنهی آن است. از متنِ جُنگ، حتی از عنوان مطالبش (مگر چند استثنا)، خبری نیست. حتی نشانهای نیست که بدانیم پدیدآورنده تمام ۱۱ دفتر را از نزدیک دیده، چون همان اطلاعات اندکی هم که از مطالب برخی شمارهها میبینیم ممکن است از منابع واسطه رونویسی شده باشد، مثلاً کتاب نگاهی به نشریّات گهگاهی کاظمسادات اشکوری، که اتفاقاً مشخصاتش (البته نه بیغلط) در «منابع» آخر کتاب هست ولی در متن کتاب هیچ ارجاع مستقیمی به آن نمیبینیم، بنابراین قهرمانان تنهایی در یک شهر به کار کسانی نمیآید که جنگ را نمیشناسند.
مخاطبان کتاب قرار بوده است چه کسانی باشند؟ در کتاب، حتی از معرفی مختصر اصحاب جنگ (ولو در حد ذکر سال تولد و درگذشت) هم خبری نیست. بهبهانهی ذکر نام امیرقلی امینی (که مدت کوتاهی «حامی معنوی» جنگ بوده و یک دقیقه هم در محافل جنگ حضور نداشته) زندگینامهی مفصلی برای او در ۱۴ سطر نوشتهاند (پانوشت ص ۷۵)، اما در کل کتاب حتی نیم سطر در معرفی نجفی یا گلشیری نیست. مسلّم است پدیدآورندهاش کسانی را در نظر داشته که نهفقط نجفی و حقوقی و گلشیری و موحد، بلکه فرخفال و تراکمه و نفیسی و حسینی و مختاریان و مزاجی و شیروانی و دیگران را هم خوب میشناسند، بلکه همهشان را همصدا با پدیدآورنده میستایند. پرسش این است که چند درصد از چنین مخاطبانی ممکن است جشننامه ابوالحسن نجفی یا ویژهنامهی پاپریک برای حقوقی یا کتاب مصاحبه با موحد را، در این ده ـ پانزده سال، ندیده و نخوانده باشند؟
ملاک پدیدآورنده برای انتخاب موضوع فصلها، یا تصمیمگیری در اینباره که چه موضوعی قابلیت و اهمیت پرداختنِ فصلی جداگانه دارد، بر من معلوم نشد. پیداست که سعی کرده، به هر بهانه، بر تعداد فصلها اضافه کند، مثلاً عنوان یکی از فصلها این است: «اصطلاحی به نام "جوانترهای جُنگ"». کاری با این ندارم که کاربرد «اصطلاحِ» بهجای «اصطلاحی به نامِ» چه نارسایی و مشکلی دارد. از این هم درمیگذرم که چرا، از بین «اصطلاحها»یی که ادعا کردهاند در حرفهای اصحاب جنگ هست، در سراسر کتاب، فقط همین یک «اصطلاح» ثبت شده، اما با کدام تعریف از «اصطلاح» میتوان «جوانترها» را «اصطلاح» حساب کرد؟ گروهی که مسنترین اعضایش کمتر از چهل سال دارند، یعنی «جوان» به حساب میآیند، برای اشاره به بقیهی اعضایش «جوانتر»ها دمدستیترین چیزی است که به ذهن میرسد. چه تعجبی دارد که در مصاحبههای دو ـ سه نفرشان این واژه (نه «اصطلاح») تکرار شده باشد؟
قصهی ارجاعات متن (پانوشتها) هم پرغصه است: مشخصات کتابها و مقالههایی که بارها و بارها تکهای از آنها نقل شده هر بار بهتفصیل آمده است، با نام ناشر و سال و حتی نوبت چاپ، گویی با شیوهی ارجاع درونمتنی یا حتی ارجاع مختصر پانوشتی آشنا نبودهاند، اما بهرغم تکرار آنهمه اطلاع اضافی از نوشتن مهمترین چیز (یعنی شماره صفحه) خودداری کردهاند، یعنی یک پاراگراف از جشننامه ابوالحسن نجفی نقل شده و فقط مشخصات کتاب و ناشرش در پانوشت آمده است. خوانندهای که احتمال دهد نقلقولی نادرست است (و غالباً هم حق با اوست) برای پیدا کردن آن قسمت در منبع اصلی باید ۷۲۶ صفحهی جشننامه را بگردد، همچنین برای تمام مطالبی که از مجلهها و روزنامهها نقل شده. انگار عمدی در کار بوده است تا حوصله نکنید دنبال اصل مطلب بگردید و نتوانید به انواع تحریفهای عمدی یا سهوی (عوض کردن واژهها، خطاهای حروفنگاری، حذف چند سطر یا واژه بدون گذاشتن علامت «[...]»، و تغییر رسمالخط و نشانهگذاری بدون یادآوری به خواننده) پی ببرید. برای نمونه، نقلقول صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳ کتاب را با صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵ جشننامه مقایسه کنید، یا نقلقول صفحهی ۱۵۰ کتاب را با صفحهی ۹۵ کتاب مصاحبه با ضیاء موحد، تا به این نتیجه برسید که کاش کتاب واقعاً حاصل «رونویسی» بود. عجیبتر آنکه پدیدآورنده حتی تفاوت ارجاع به منابع چاپشده و آرشیو شخصیاش را هم نمیداند. به فایلهای صوتیِ آرشیو شخصیاش طوری ارجاع میدهد که انگار در دسترس است، با تعابیری مثل «همانجا»؛ کجا؟ وضع ارجاع به روزنامهها از این هم بدتر است: «روزنامهی اعتماد، اردیبهشت ۱۳۸۶»، «روزنامهی هممیهن، خرداد ۱۳۸۶» (بله، در متن کتاب، نام هیچ نشریه و کتابی با حروف ایرانیک نیامده و به هیچ روش دیگری هم متمایز از حروف متن نشده.) دیگر مشکل محدود به پیدا کردن صفحه نیست؛ باید بیستوچند شمارهی روزنامه را ورق بزنید تا ببینید مصاحبه در کدام شمارهی آن ماهش چاپ شده. معلوم نیست پدیدآورنده واقعاً تفاوت شیوهی ارجاع به فصلنامه و روزنامه را نمیدانسته یا خودش هم روزنامهها را ندیده و از وبلاگ مریم منصوری (که متن مصاحبهها فقط با نام و ماه انتشار روزنامه در آن بازنشر شده) رونویسی کرده است. استفاده از وبلاگ آنقدر مایهی ننگ است که وانمود کنیم بهزحمت روزنامههای ۱۴ سال پیش را یافته و از روی آنها نوشتهایم؟
دربارهی انتخاب و کیفیت چاپ عکسهای آخر کتاب نمینویسم تا از این درازتر نشود. فقط دلم نمیآید از این «ابتکار» بگذرم که از میان ۱۱ دفتر جنگ فقط عکس جلد یکی از آنها آمده، اما درعوض سه صفحهی کتاب شامل عکس آگهیهایی است که کارخانههای ساخت تابلو، بیسکویت، و کفش به مجله داده بودهاند. سادهترین کار، حتی بهنیت کتابسازی و افزودن بر تعداد صفحهها، این بود که عکس جلد هر ۱۱ دفتر و فهرستی از مطالب آنها را بهدست بدهند (کاری بهمراتب سادهتر و خامتر از آنچه کاظمسادات اشکوری، بیادعا، در ۱۰—۱۲ صفحه کرده و آن ۱۰—۱۲ صفحهی ۳۰ سال پیش هنوز بهمراتب بهدردبخورتر از این کتاب است که خبر انتشارش گوش فلک را کر کرده). غیر از پدیدآورنده، ناشر هم با نوع صفحهآراییاش کوشیده تا کتاب هرچه پربرگتر و گرانتر دربیاید. بیستوچند صفحهاش با عکسهایی پر شده که اگر هم همهشان ارزش چاپ داشته باشد (که ندارد) میشد بیشترشان را کوچکتر کرد. صفحهآرایی چنان گشادهدستانه است که ۱۶ صفحه از ۱۹۲صفحه سفید است. حتی ناشرانی هم که به این ریزهکاریها حساسیت دارند، اگر کتابی فصلهای متعددِ کمبرگ داشته باشد، از سفید گذاشتن صفحهی زوج و آغاز مطلب تازه در صفحهی فرد صرفنظر میکنند، اما ناشری که از یک نمونهخوانی ساده دریغ کرده است (شاهدش انبوه خطاهای حروفنگاری) ۱۶ صفحهی کتابی را به هدر داده که هر صفحهاش را بیش از ۳۹۰ تومان قیمت گذاشته است.
اینها شمهای از خرابیهای کتابی است که در شناسنامهاش نام «ویراستار» هم درج شده. سپاسگزاری پدیدآورنده از ناشر و چهل و چند نفر دیگر هم که یادتان هست؟ نوشتن از انبوه غلطهای تایپی و انواع خطاهای حروفنگاری و صفحهآراییاش مصداق پرداختن به «نقش ایوان» است. حالا که «کارهای زمانه میل به ادبار دارد»، باید خوشحال بود که بزرگترهای جُنگ رخت از جهان بستهاند و نمیبینند. کاش «جوانترهای جُنگ»، و حتی کتابسازهای قدیم، هم از این شاهکار بیخبر بمانند!
—آرش فرهادپور، ۳۰ بهمنماه ۱۴۰۰