میلان کوندرا در رمانِ آهستگی میگوید: «میان آهستگی و حافظه رابطهایست پنهانی، چنانکه میانِ سرعت و فراموشی.» وقتی این جمله را میخوانم، خودم را در متنِ کوندرا میبینم.
کوندرا مردی را توصیف میکند که قدمزنان به پایینِ خیابان میرود و سعی میکند چیزی را که فراموش کرده به یاد بیاورد. و در این حال، بی که خودش ملتفت باشد، سرعتش را کم میکند. مرد دیگری هم هست که میخواهد تجربهیِ ناخوشایندِ اخیرش را فراموش کند، پس تندتر قدم برمیدارد، انگار میخواهد از آنچه تازه بر سرش آمده بگریزد.
کوندرا این نمونهها را در قالبِ ریاضیاتِ وجودی و دو معادله دوباره صورتبندی میکند: «میزانِ آهستگی رابطهیِ مستقیمی با شدتِ حافظه دارد؛ میزانِ سرعت هم رابطهی مستقیم دارد با شدتِ فراموشی.»
کوندرا در آستانهیِ چیزیست ورایِ حافظه و فراموشی. سرعتی که در راهرفتن اختیار میکنیم میتواند مشخصکنندهیِ فکرِ توی سرمان باشد. کوشیدهام در معادلهیِ کوندرا «هوش» را جایگزین «حافظه» کنم. هوش میتواند خیلی چیزها باشد اگر آن را توانایی تفکرِ انتزاعی در نظر بگیرید، یا قابلیتِ بهکارگیریِ تجربههایِ قدیمی در موقعیتهایِ جدید. به گمانم ریاضیاتِ کوندرا خوب جواب میدهد.
فهمیدنِ احساسات از درکِ «هوش» هم دشوارتر است، گرچه ربطدادنش به معادلهیِ کوندرا برای من تمرینِ خوبیست. وقتی تندتند قدم برمیدارم، حس میکنم انگار بسیاری از احساسات فاصله میگیرند از من، و وقتی آرامتر حرکت میکنم همهشان بازمیگردند.
—ارلینگ کاگه، ترجمهی شادی نیکرفعت