همچون طبیعتی بی‌جان

گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازمانده‌ی دسته‌های گل.
گربه‌ای لب پنجره
همچون نقاشی‌های معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه می‌افتی
با خاری در پا
وداع را تجربه می‌کنی
بی‌نشانی از پرتو آفتاب فردا.

—زیگرید کروزه، ترجمه‌ی نرگس انتخابی

آفتابِ عصر

این اتاق
چه خوب با من آشناست.
این اتاق و آن بعدی
شده حالا دفتر: تمام عمارت
شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.

آه، چه مأنوسه این اتاق.

دیوان دمِ در بود، همین‌جا،
یک قالیچه‌ی ترکی هم پاش؛
یک تاقچه، این پهلو،
با دو تا گلابپاش؛
دست راست، نه، روبه‌رو، گنجه‌ای آینه‌دار؛
میز تحریر، وسط،
با سه‌ تا صندلی‌ی حصیرکار.
کنار پنجره هم بستر بود
که دران چه عشقها ورزیدیم.

بیچاره اثاث
هنوز هم انگار همین دور و ور است.

کنار پنجره بستر بود
که آفتابِ عصر تا نیمه می‌گرفت.

عصری طرفِ چهار شد
که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفته‌ای بعد... وایِ من،
هفته‌ای که بی‌شمار شد.

—کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی بیژن الهی

زودهنگام میا

زودهنگام میا، ای عشق، برو همچنان؛
درخت جز برای جان خود نلرزیده است؛
برگهای فروردین را باد پاره‌پاره کرده است.

زمین سطح خود را آرام می‌کند
و مغاکهای خود را به هم می‌آورَد.
اینک تو، عشق برهنه، میوه‌ی طوفان!
در اندیشه‌ی تو بودم که پوست درخت را می‌شکافی.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

پیاده‌روی

میلان کوندرا در رمانِ آهستگی می‌گوید: «میان آهستگی و حافظه رابطه‌ای‌ست پنهانی، چنان‌که میانِ سرعت و فراموشی.» وقتی این جمله را می‌خوانم، خودم را در متنِ کوندرا می‌بینم.

کوندرا مردی را توصیف می‌کند که قدم‌زنان به پایینِ خیابان می‌رود و سعی می‌کند چیزی را که فراموش کرده به یاد بیاورد. و در این حال، بی که خودش ملتفت باشد، سرعتش را کم می‌کند. مرد دیگری هم هست که می‌خواهد تجربه‌یِ ناخوشایندِ اخیرش را فراموش کند، پس تندتر قدم برمی‌دارد، انگار می‌خواهد از آنچه تازه بر سرش آمده بگریزد.

کوندرا این نمونه‌ها را در قالبِ ریاضیاتِ وجودی و دو معادله دوباره صورت‌بندی می‌کند: «میزانِ آهستگی رابطه‌یِ مستقیمی با شدتِ حافظه دارد؛ میزانِ سرعت هم رابطه‌ی مستقیم دارد با شدتِ فراموشی.»

کوندرا در آستانه‌یِ چیزی‌ست ورایِ حافظه و فراموشی. سرعتی که در راه‌رفتن اختیار می‌کنیم می‌تواند مشخص‌کننده‌یِ فکرِ توی سرمان باشد. کوشیده‌ام در معادله‌یِ کوندرا «هوش» را جایگزین «حافظه» کنم. هوش می‌تواند خیلی چیزها باشد اگر آن را توانایی تفکرِ انتزاعی در نظر بگیرید، یا قابلیتِ به‌کارگیریِ تجربه‌هایِ قدیمی در موقعیت‌هایِ جدید. به گمانم ریاضیاتِ کوندرا خوب جواب می‌دهد.

فهمیدنِ احساسات از درکِ «هوش» هم دشوارتر است، گرچه ربط‌دادنش به معادله‌یِ کوندرا برای من تمرینِ خوبی‌ست. وقتی تندتند قدم برمی‌دارم، حس می‌کنم انگار بسیاری از احساسات فاصله می‌گیرند از من، و وقتی آرام‌تر حرکت می‌کنم همه‌شان بازمی‌گردند.

—ارلینگ کاگه، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

رود راوی

در گزارش آمده بود آن‌ها زخم‌هایِ یکدیگر را می‌بوسند و از اینکه زخم‌ها باعثِ آشنایی‌شان با یکدیگر شده از زخم‌ها تشکر می‌کنند. آن‌ها می‌گویند با وجودِ آن زخم‌ها احساسِ تنهایی نمی‌کنند و یکی از سرگرمی‌هایشان مصاحبت با زخم‌هاست. در پرسش‌هایی که درباره‌یِ چگونگی و تعدادِ کانون‌هایِ زخم از آن‌ها می‌شود، معمولاً سرجمع جمعیتِ زخم‌های یکدیگر را می‌گویند. ظاهراً هرکدام شکل و تعدادِ زخم‌هایِ تنِ دیگری را ازبر است. مثلاً زن گفته است که زخمِ اصلیِ شانه‌یِ مرد یک پروانه است و گاهی که مرد برهنه است می‌پرد و در هوایِ سردابه پرسه می‌زند و می‌آید رویِ انگشتانِ زن می‌نشیند تا زن بال‌هایش را ببوسد و دوباره بگذارد رویِ شانه‌های مرد. و مرد گفته است گاهی آن‌ها زخم‌های تنشان را با یکدیگر عوض می‌کنند. در واقع آن زخم‌ها آنقدر جابه‌جا شده‌اند که معلوم نیست منشا هر زخم متعلق به تنِ کدامشان بوده است. زن گفته است گاهی با زخم‌ها جسمِ مردش را تزئین می‌کند. ولی از آن‌ها گله هم داشت، می‌گفت به حرفِ او گوش نمی‌دهند و همین‌که رو برمی‌گردانند جابه‌جا می‌شوند، هر چقدر هم جایِ مناسب‌شان را نشان دهد برمی‌گردند سرِ جایِ اول.

—ابوتراب خسروی