نگاهم کن
ستارهای در مرگ
جاودانِ
پرتابی
همیشه بستهست
این
مکانهای روشن
نگاهم کن
ستارهای
همیشه در یادست
نامهای بسیار
—فیروز ناجی
راههای اینسوی که میروی
این چندمین است که برای تو مینویسم، بهتر از این نمیدانم. تو دشنام نمیدانی ف ـــــ اگر میخواهی قسمم را باور کن یک روز بمان. ببین از دیوار لجن میبارد. باران؟ نه، تو دیگر بچه نیستی تا با افسانه سرگرم شوی. کودکیِ من شبانه است. ف، شبانه! تو میتوانی شبانه تمام خانههای مرا با رقص بگردی. باد و تو یگانگان اینجایند اما من، بین تو و باد محور نمیتوانم باشم. مو! مو را به یاد بیاور. خانههای ما در روز میمیرند. آن روشناییِ باکرهی دوردستشان فاصلهفاصله نابود میشود. ف، ختم هر چیزی در اینان ببین که راه میروند. بی تو، بی من، بی باد.
من اینبار میانگارم تا در رسایی زنگزدهی شمشیر تو را بخوانم که اینک خانه، پردههای کهنه را بو گرفته است. و تاریکی خانهام را پنهان میکند و اشباح نیستند. اما یک روز، که کدورت عمق یافت و دل در رگ تپید، با خاطره میآیم تا از تو نامی را یادآوری کنم که تاریکی هست، اشباح نیستند، تا یاد تو بی من با تو! که پردهام پوسیده است و خانهام را باد برده است.
—علیمراد فدایینیا
آداب مرگ
مرگ باید جا بیفتد. خبر را که میشنوی زمان لازم است تا اندوهگساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندانقروچههای معذب. غلیان به کار نمیآید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را میکشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگها. پیچِ برگها باز میشود. تفالهها چنانچون نعشهایی مثلهشده از تاریخ پیش چشمانت باز میشوند. لشکر میبندند. مرگ دم میکشد. خاطرات در برابرت پهن میشوند، تکهپارههای یادها. اما همهاش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم میگشاید که اگر تفالههایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی میگشاید؛ مرگ میآید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه میکند. تا مرگمان سربرسد مرگ آنها در تن ما حفره میزند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدانزده»ات ـــــبازماندههای سوراخسوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومههای قبلی را میسازد و تو را چون آونگی بین اینها معلق میکند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتیست برای فکر کردن به این دستگاه.
—از زخمهای نهانی، عماد مرتضوی
تو را به یاد دارم
تو را به یاد دارم به همانگونه که در آخرین خزان بودی.
کلاهْ طوسی و دلْ آرام.
در چشمهایِ تو شعلههایِ شفق میجنگید.
و برگها در آبِ روحِ تو میافتاد.
پیچیده به بازوانِ من چون تاکی،
برگها صدایِ تو را میانباشت، صدایِ آهسته و آرامِ تو را.
هیمهیِ حیرتی که در آن تشنگیم میسوخت.
سنبلِ آبیِ شیرینی، تافته بر جانم.
چشمهایِ تو حس میکنم سفر دارد و دورَست خزان:
کلاهْ طوسی؛ صدا صدایِ پرندهای؛ و دل همچو خانهای
که به سویش آرزوهایِ ژرفِ من میکوچید
و بوسههایِ من فرومیافتاد، به شادیِ اخگرها.
آسمان از یک ناو. کشتزار از تپهها:
یادِ تو از روشنیست، از دود، از آبگیری آرام!
ورایِ چشمهایِ تو شعله میکشید شفقها،
و برگهایِ خشکِ خزان میانِ روحِ تو میچرخید.
—پابلو نرودا، ترجمهی بیژن الهی
نیمای نامأنوس و یک تکلمه
۲۴ آبان ۱۳۹۴
«بعد از مرگِ من، خانهی یوشِ من خراب میشود، سهمِ جنگل را پسرعموهای من میخورند، نه کسی را دارم علاقهمند، نه مرا فرزندی باشد برومند. من میمیرم و آثار شلوغ و درهموبرهمِ من میماند و از بین میرود. به من زمانِ زندگی من کمک نکرد که بتوانم با آرامش کارم را بکنم.»
—نیما
خانهی نیما آباد شد، متروک افتاد. ولی کاغذهاش یتیم افتاد بین شراگیمِ نااهل و طاهبازِ نابلد. زحمت زیاد اگر با طراحی و تمهیدات نباشد ارزش ندارد. کاش طاهباز به پیشنهادِ بیژن الهیِ جوان بیاعتنایی نمیکرد. شاعر و محقق کندذهن آفت ادبیات معاصر ما شده، آدمهای متوسطِ حقیر. جمعآوری و تنظیم و تصحیح از وصی و محقق و مصحح متوسط برنمیآید.
ناله نکنم، آن ساختمان کار نیما، بخصوص در یادداشتها و کارهای نظریاش، ویرانه به دست ما رسیده. نه شراگیم و نه طاهباز هوش فهمیدن این کار و ساختمان را نداشتند متاسفانه. ولی «آواربرداری» تنها تقدیر ما و نیما نیست، نسبت ما و اندیشهی ایرانشهری، نسبت ما با علمای مشروطه و حتی هدایت و این آخریها بیژن الهی هم آواربرداریست. دست ببریم و از تکههای این پازل بههمریخته، از این عمارت ویران، طرح روزهای آبادش را «خیال» کنیم و بعد مطابق خیال بچینیم و تصحیح کنیم.
۲۸ آبان ۱۳۹۴
«نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت میشوند طراحی لازم دارند. ترکیب مدیونِ طراحی است.»
—نیما
بدبختی نیما آن است که مریدانِ آن سالهاش به مبانی برنگشتند، شاید هم مبانی را وزن و مصراع و قافیه فرض کردند. معتقدینِ سالهای بعد هم نهایتاً «ادیب» بودند به معنای وطنی، بگذریم از شفیعیِ کندذهن و کینهای و گرفتارِ تعصبات قومی و ولایتی و سناتوری، بگذریم از ایرج خان پارسینژاد که میانگین هوش و سواد منتقدان کلاسیک درسخواندهی ماست. جوانانِ این سالها شاید بتوانند قید سنت و آکادمی را بشکنند، خواندنِ نیما را ببرند به ساحت گفتگو.
شاید فقط و فقط بتوان محمود نیکبخت را نشان داد که مدعاهای نیما را ردیف کرده، کوشیده از میان یادداشتهاش دستگاهی نظری بیابد و به آن نگاه کند.
این «ترکیب» که نیما بر آن تاکید دارد خلاف حکم و ماده و امر بسیط است، در شعر قدما سخت یافت میشود، در شعر مدرن اروپا بهوفور. میشود طنینش را در تقسیم کار دورکیم دید. نیما نگاه تاریخی و اجتماعی شدیدی دارد، متاسفانه هوشمندانهترین نگاههای جوانان معاصر هم یکسر رفته سوی فلسفهی فرانسوی نیمهی دوم قرن بیست! برای فهمیدن نیما باید دورکیم خواند. (زنده باد شهرام پرستش که به اشارهای نسبت نیما و دورکیم را در سر من و ما انداخت.)
۲۹ آبان ۱۳۹۴
«میپرسید تکنیک را چطور تعریف کنم؟ تکنیک، کار است نه معرفت. یعنی با کار معلوم میشود نه فراگرفتن اصول. هزار دفعه میکنید و نمیشود ولی اصول را میدانید، و آنچه را نمیدانید من میگویم تکنیک آن است.»
—نیما
این تعریف نیما از «تکنیک» مقداری توفیر دارد با افق آگاهی ما. تکنیک امروز به آنچه اطلاق میشود که میدانیم و بدان «آگاهی» یا «معرفت» داریم، و برای پیشبردِ هدفمان پیش میگیریم و «ابزار» است؛ به عبارتی چیز مهمی نیست و میشود هرلحظه بنا به خواست عوضش کرد.
تکنیک برای نیما «طرز کار» است. طرز و شیوه از سبک هندی و بعد تا پیش از نیما (در بازگشتیها) تکرار میشود و در بیان نیما به تکنیک تبدیل میشود اما یک نیمایی دگرگون میشود. این چیست که خلافِ معرفتِ پیشینیست، از معنا و فرم هم مهمتر است، و برسازندهی شعر است؟ یا مثلاً طرز کار در شعرهای خود نیما، کسی وارسی کرده کدام است؟
۴ آذر ۱۳۹۴
«ما درست به دورهای رسیدهایم که شعر مرده است، مسیر نظرِ تنگ و محدودی که قدما داشتند به پایان رسیده است. انتهای دیوار است. راه کور شده است.»
—نیما
محدودی تنگِ تئوریک قُدما را نیما گستراند، دستِ شعر فارسی را گرفت و به دیدن دُنیا برد، شعری که همپای شمشیر و امپراتوری و فرهنگ و زبان و حکمت و ارتش و تکنولوژیِ سرزمینِ ایران نحیف شده بود، به انحطاط افتاده بود، قرنها بود فکری و نوشدنی در آن نبود. اعلامِ «مرگ شعر»، اعلامِ خطیشدنِ زبان است، پیشبینیپذیر شدنِ دلالتها و نیتهاست، اعلام فقدانِ جهانهای ممکنِ زبانیست.
هدایت هم —که از فرطِ شهرت و دستمالی بسیار غریب افتاده— دست داستانِ فارسی را گرفت و طفلِ نوپا را به دویدن واداشت، بلوغی زودهنگام.
کلنل وزیری هم موسیقی را از تشتت قدمایی نجات داد —یا زبانِ بقا آموخت.
کمال شهرزاد هم در تئاتر...
هر چهارِ اینها شاگردان مدرسهی «سنلوئی» بودند. تنها مدرسهی واقعاً «مکتبِ» تهرانِ آن سالها. اندوهانِ آنها هم شبیه است. یکی محوِ نفس با گاز، یکی خودکشیِ مبهمی، یکی اندوهِ نامکتوب و نیما که سختجانتر بود و یادداشت آخر «حرفهای همسایه» ادعانامهایست علیه مردم و نخبگانِ زمانهاش، شهادتی علیه جوِ حاکمی که از حسد و تنگچشمی، شاگرد و پسرخالهات تو را در پایدارترین مجلهی ادبی کاملاً «حذف» میکند جای تبلیغ. (پارسینژاد و شفیعی و ... که جای خود دارند.) هدایت خوشبختتر بود. حیف که خودکشی چون سایهی سیاهی حتی در ظهرِ عُمر هم دنبالِ آدمی میآید، فقط گاهی پنهانتر، لطیفتر.
تکلمه، ۲۱ آبان ۱۴۰۱
خوبیِ یادداشتهای روزانه همین است که آدم یادش میرود کلمات یادشان نمیرود. آن روزها ابتدای فصل نومیدی بود، نومیدی از مواجهه با بنبست. شاید اولین تقلای من برای گردآوریِ «کتاب» بود. به هر کس که خطی از نیما نوشته بود رو زدم و خواهش کردم حاصل تمام تأملاتش راجع به نیما را در چندصفحه روشن بنویسد کنار هم بیاوریم. بعضی از آنها امروز نیستند. تلفنها و نامهنگاریهای آن روزها درسی بود در شناخت خلقیات ایرانیان و مصائب گفتوگو با اهل فکر. حاصل کار نومیدی بود. هرکس بهانهای داشت و جز مرحوم نیکبخت و یکی دیگر الباقی کار را به تعلیق و تعویق و تحویل شفاهیات حواله داند ــــاگر رندانه تن نزدند. از آنجا بود که خودم ذره ذره با نیما و جوانب کارش روبرو شدم. کنار هم دیدن نیما و مشروطه و تکاپوی انسان ایرانی برای به دست آوردن ترکیبهای جدید و نظمهای جدید (در نظام سیاسی و نسبت نهادهای اجتماع و ادبیات و غیره) و اندیشیدنِ از نو به چیستیِ ادبیات و اندیشهی سیاسی و نسبت دین و حیات اجتماعی و همهی اینها دلیلی دارد که فقط و فقط در نیما میتواند تمامرخ باشد و به همان دلیل است که فیالمثل دهخدا و تقی رفعت و آخوندزاده و بهار و قائممقام فراهانی و بقیه همه حکم مقدمه بر نیما را دارند. در نیما خلاقهترین وجه آفرینش هنری-ادبی ایرانیان نخستین بار است که با حیات اجتماعی و اندیشیدن به همهی اینها ربطی وثیق مییابد و ما رد این فکرکردنها و دیدنها و کشف و رد و قبول را میتوانیم در نامههای دوران جوانی و تأثیرپذیرفتنش از لادبن تا سوسیالیست شدن و بعدتر «نیما شدن» او ببینیم. انکار نمیکنم که تلاش برای فهم نیما دشواریِ غریبی داشت و تازگیها توانستهام به خیال خودم بعضی نقصانها را در روششناسی و مباحث نظریِ بنیادی رفع و رجوع کنم و غریب اینکه راه را در مجادلات میان متألهین مسیحی بر سر سنت و حدود اختیاراتشان در تفسیر پیدا کردم. دشواریِ کار از خروار خروار مهملی میآید که به نام ترجمه و تألیف و فهم و فلسفه به خوردمان دادهاند و منظری برای دیدن که برنمیسازد هیچ مخل هم هست.
کشفِ بُعدِ تازه بعدِ خودش را آشوبناک میدارد تا جا برای ابعادِ تازهی فهم باز شود و در این راه زبان و تصویرها از سیاقی تازه بار میگیرند و حالِ مشوّش عاقبت به طراوتِ طربناک آخرین میرسد. شعرهای آخر نیما و یادداشتهای تئوریک آخرش اگر هوشرباست حاصل این ممارست عمریست. و این طیِ طریق در نیما ترسیمِ تمام دارد، و فقط در نیما. فکر کردن به نیما و تجددی که با کار نیما محقق شد صرفاً ملعبهی ادبیاتی نیست یا آنجور که شفیعی و امثالهم خیال میکنند بحثی مندرج در تاریخ ادبیات نیست بلکه دیدن وضع تاریخی و تجدد و تلاشهای ایرانیان در نوآیین کردن وجوه اجتماعی و فرهنگیِ تمدنشان اساساً جز با شناختن نیما و بدعتی که پایه گذاشت ممکن نیست. برداشتن یک تکه شعر یا یک تکه از یادداشتها و آن را زیر نور فلسفههای مختلف گرفتن و طامات بافتن کاریست که نه فقط با نیما که با هرکسی اگر بکنید لذت ملاعبه دارد و ارزش مطالعه نه و اهمیت اصلاً. مهم دیدن تمام این پرتابراه و ترسیم حاصل کار است. هنوز هم فکر میکنم جز آن چند صفحهی مرحوم نیکبخت نقطه عزیمتی نداریم ــــیا من ندیدهام.
—مانا روانبد