شنبه و یکشنبه در کنار دریا

—بگو ببینم، چرا همیشه تپانچه‌ات را هر جا می‌روی همراهت می‌بری؟ اینجا که آلمانی نیست.
—برای ضربه‌ی خلاص.
—ضربه‌ی خلاص؟
—اگر زخم مهلکی بردارم و خیلی زجر بکشم با این کلک خودم را می‌کنم.
—عجب!
—این حرف توی ذوقت زد؟
—از جانب کسی که ایمان ندارد، نه.‌
—من آنقدرها هم از مردن نمی‌ترسم. از زجر کشیدن می‌ترسم.
—ولی تو از کجا می‌فهمی که زخم مهلک برداشته‌ای؟
—می‌فهمم.
—شاید اشتباه کنم، اما خیال می‌کنم در این مورد آدم آنقدر جرئت و قدرت ندارد که خودش را بکشد.
—من دارم.
—نمی‌فهمم از کجا اینقدر به خودت مطمئنی.
—خیلی به فکرش بوده‌ام. خودم را از پیش آماده کرده‌ام.
—و اگر اشتباه کنی؟ اگر زخمت مهلک نباشد؟
—به‌هرحال، نخواهم فهمید که اشتباه کرده‌ام. یک مسخره‌بازی سرنوشت است که به حال من تأثیر ندارد.
—اما من اگر باشم گمان می‌کنم بتوانم کوشش کنم که رنج‌هام را تحمل کنم.
—اوه! تو البته! شما به رنج احترام می‌گذارید، شما مسیحی‌ها!
—ما به رنج احترام نمی‌گذاریم، فقط سعی می‌کنم رنج را بپذیریم.
—این همان می‌شود.
—تو باطناً آدم شادی نیستی.
—عجب! و به نظر تو جای شادی هم هست؟ وانگهی، تو اشتباه می‌کنی. برعکس، من پیش از جنگ روی‌هم‌رفته شاد بودم. حتا گمان می‌کنم که خیلی هم شاد بودم. جز از سال ۱۹۳۸ به این طرف. یعنی از وقتی فهمیدم این احمق‌ها دارند خودشان را آماده می‌کنند که «تاریخ» را بسازند.
—این تاریخ تو هم هست. این دوره‌ی توست. تو حق نداری که خودت را از دوره‌ات جدا کنی.
—ای داد! من خودم را جدا نمی‌کنم، من جداشده هستم. مثل این است که به آدم همجنسگرا بگویی که حق ندارد زنها را دوست نداشته باشد.
—نمی‌فهمم.
—چرا، می‌فهمی. و اغلب این بروبچه‌ها هم مثل من فکر می‌کنند. در اول کار، جنگ را احمقانه می‌دانند. بعد، رفته‌رفته‌، به جایی می‌رسند که همچه برایش ذوق‌و‌شوق می‌کنند که انگار مسابقه‌ی فوتبال یا دوچرخه‌سواری است. عاشقش می‌شوند. آخر، این جنگ آنهاست، مال آنهاست، می‌فهمی. جنگ بزرگ، جنگ حقیقی، تنها جنگ. چرا؟ چون این جنگ را آنهاند که دارند می‌کنند. جنگ زندگی‌شان است، روی‌هم‌رفته. دست‌آخر، این‌جور به جنگ نگاه می‌کنند. اما من نه. برای من این جنگ جنگی است مثل همه‌ی جنگ‌هایی که قبل از این بوده و مثل همه‌ی جنگ‌هایی که بعد از این خواهد بود. یعنی یک چیز پوچ و بی‌معنی مثل یک صفحه سنه و ماده‌ی تاریخ در کتاب‌های درسی تاریخ.
—پس تو شکست‌طلب هستی؟
—نه، این هم نیست. راستش را بخواهی، من باطناً متاسفم که گاهی اینجور هستم. کاش اینجور نبودم. خیلی دلم می‌خواست که من هم به چیزی اعتقاد داشتم. اصلاً اگر از من بپرسی می‌گویم اس اساس این است که آدم اعتقاد داشته باشد. به هرچی که می‌خواهد باشد! به هر حماقتی که می‌خواهد باشد! به شرطی که آدم بهش معتقد بشود! همین است که به زندگی آدم معنی می‌دهد. تو به خدا اعتقاد داری ~ ولی من، من به هیچ‌چیز اعتقاد ندارم. و آخرش که چی؟ آخرش اینکه من وقتی جوان‌تر بودم عقلم نرسید که بفهمم چقدر مفید است که آدم ابله باشد.
—حقا که حرف حرف توست.
—بله، و اینقدر حرف حرف من است که حتا کاملاً بهش اعتقاد ندارم.
—خودم هم حدس می‌زدم.
—ای حقه.
—حقیقتش را بخواهی، تو باطناً به خودت می‌نازی که به چیزی اعتقاد نداری.
—نه این هم نیست. این کاملاً درست نیست. من پیش از جنگ هنوز به خیلی چیزها اعتقاد داشتم. نه، به خیلی چیزها نه، راستش، به همان اندازه که آدم خوشبخت بشود. و هیچ‌چیز مثل صلح نمی‌تواند توهمات آدم را حفظ بکند. و بعد این جنگ مادرقحبه آمد، و مثل این بود که زندگی یکباره همه‌ی عمقش را از دست داد، همه‌ی جوهرش را. درست مثل یک قوطی که تهش سوراخ بشود و هرچه تویش هست دربرود. حالا قوطی خالی است.

—روبر مرل، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

سخن عاشقانه: محوشدن تدریجی

فروید ظاهراً تلفن را دوست نداشت گرچه حتماً عاشق گوش دادن بود. شاید احساس می‌کرد، شاید به‌فراست می‌دید که تلفن همواره چیزی مصنوعی و بدصدا خواهد بود و آنچه را انتقال می‌دهد صدایی عوضی و ارتباطی مصنوعی است... شکی نیست که من می‌خواهم آن جدایی را که با تلفن ایجاد می‌شود نفی کنم. درست مانند آن کودک که می‌ترسد مادرش را از دست دهد مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زند*. اما سیم تلفن وسیله‌ی انتقالی خوبی نیست؛ زیرا نباید آن را فقط یک سیم بی‌جان بدانیم. آن سرشار از معنا است، معنای آن نه در وصل، بلکه در فصل و فاصله است، صدای دلپذیر و خسته‌ای را که از پشت تلفن می‌شنویم صدایی محوشونده و سراسر مضطرب است. از همه‌ی این‌ها گذشته، صدا که به من می‌رسد، وقتی اینجا در گوشم است (وقتی با تقلای زیاد) زنده می‌ماند تازه صدایی است که درست نمی‌توانم آن را تشخیص دهم. انگار از زیر نقابی به گوشم می‌رسد (به همین دلیل می‌گویند نقاب‌هایی که در تراژدی یونانی به کار می‌رفتند نقشی جادویی داشتند، زیرا می‌خواستند به صدا ماهیتی بدهند که منشأ آن عالم اسفل باشد، صدایی تحریف‌شده و بیگانه‌ــ‌با‌ــ‌شنونده، صدایی که انگار از زیرزمین به گوش می‌رسد.) بنابراین صدایی که از پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دوبار تنها می‌گذارد: یک‌بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی‌ست که صحبت کند؟ هماهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*«برای مادری که فرزندش مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زد و آن را محکم می‌گرفت توضیح دادم که فرزندش چون می‌ترسد نکند از او جدا شوی سیم را محکم می‌چسبد همان‌طور که ما جدایی از دوست‌مان را با تلفن زدن به او نفی می‌کنیم» (بازی و واقعیت، وینی کوت).

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت

هتل فین جویس

هنگامی که جویس با نورا آشنا شد، او در هتل فین کار می‌کرد. نورا که احساس می‌کرد در دنیا کسی را ندارد، از آشنایی با جویس استقبال کرد. جویس شیفته‌ی سادگی و سرزندگی و شوخ‌طبعی این دختر بی‌خانمان شهرستانی شده بود. جویس بارها به دوستش گفته بود: «من از زن‌های روشنفکر بیزارم.»

این زوج جوان در همان دیدار اول، در خیابان نسوی دوبلین، به هم دل سپردند. (نورا شیفته‌ی چشم‌های آبی جویس شد و به‌خاطر کلاه ملوانی‌ای که بر سر داشت تصور کرد که قایقران است). آن‌ها قرار گذاشتند چهاردهم ژوئن ساعت هشت‌ونیم شب کنار خانه‌ی سر ویلیام وایلد (از گردشگاه‌های دوبلین)، گوشه‌ی میدان معروف مریون یکدیگر را ملاقات کنند؛ محلی دور از اغیار، جایی که با محل کار نورا، هتل فین، فاصله‌ی زیادی داشت. اما نورا سر قرار نیامد (او چند روز بعد در نامه‌ای به جویس نوشت که هر چه کرد از محل کارش مرخصی بگیرد، حتا به‌مدت یک ساعت، باهاش موافقت نکردند). جویس مدتی در وعدگاه ایستاد و رفت. همان روز برای محبوب ظاهراً بی‌وفایش این یادداشت را نوشت:

شماره‌ی ۶۰ خیابان شل بورن
۱۵ ژوئن ۱۹۰۴
شاید من نابینا شده‌ام زیرا مدت‌ها سر قرار ایستاده بودم به سر زنی با موهای شرابی سیر نگاه می‌کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم انگار عوضی گرفته‌ام. افسرده و پکر رفتم خانه. مایلم تو را ببینم گرچه انگار تو تمایلی به این کار نداری. امیدوارم لطف کنی و قرار دیگری بگذاری. البته اگر فراموشم نکرده‌ای!
جیمز جویس

—احمد اخوت

کتاب، برای پیر شدن

ستارگان عازم ییلاق؛ و شبان خمیده
بر سعادت دنیوی‌اش؛ و آرامشی چنان عظیم
همچون فریاد حشره‌ای، ناموزون،
که خدایی بی‌نوا بر پا می‌دارد. سکوت
از کتاب تو سوی قلبت برخاسته است.
بادی بی‌هیاهو در هیاهوی جهان جابه‌جا می‌شود.
زمان در دوردست لبخند می‌زند، بازمی‌ایستد.
و ساده‌اند در باغْ میوه‌های پرآب.

تو پیر خواهی شد
و رنگ خواهی باخت در رنگ درختان،
سایه‌ای نرم‌تر بر دیوار خواهی انداخت،
و عاقبت، همچو جان، خاکِ مرعوب خواهی بود،
کتاب را باز از همان صفحه‌ی گشوده‌اش برخواهی داشت،
خواهی گفت به‌راستی این‌ها آخرین کلمات تاریک بودند.

—ایو بونفوا، ترجمه‌ی کیوان باجغلی و وحید حکیم

سفر

بیدِ مجنون زیباست.
اما قطارمان
به ایستگاهِ آخر که می‌رسد
ترجیح می‌دهم
رودخانه‌ای کوچک باشم
تا بیدِ مجنون.

—اورهان ولی، ترجمه‌ی شهرام شیدایی