این درخت کویری ما

باد می‌آید
درخت خانه‌ی ما
برگ‌برگش را
بر باد می‌دهد
می‌بینی؟
بی‌بال می‌پرد
تن می‌تکاند
پر می‌افشاند
چه آسمان‌ها بر خاک می‌نشاند
تا پرنده‌ی این آسمان کویری ما باشد

گاهی که این درخت
برگ‌برگش را
به جای ابر باریده است
گاهی که بندبندش
به جای باد لرزیده است
پرنده از فصل‌فصل سال می‌گذرد
می‌بینی؟
از راه می‌رسد
در هوا چرخ می‌زند
بر درخت می‌نشیند
به جای برگ‌ها
می‌لرزد و می‌خواند
چه آسمان‌ها بر درخت می‌نشاند
تا بار و برگ این درخت کویری ما باشد

—محمود نیکبخت

مجرای شب

شب
خشک
می‌نماید
چون
پوست

این خانه‌به‌دوش
قوز کرده
نرم با برف
رخت می‌کشد
چون برگی
مچاله

هی
زمان
از ما
خش‌وخشّ
می‌خواهد

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی بیژن الهی

کتاب بی‌قراری

نه در شوقِ روح و جانم، نه از آن روی‌گردانم. چیزی می‌خواهم که نمی‌خواهمش و از چیزی روی‌گردانم که ندارمش. نه می‌توانم هیچ باشم، نه قادرم همه‌چیز باشم: من پلی‌ام میان آنچه ندارم و آنچه نمی‌خواهم.

وجود دارم بی‌که بدانمش و خواهم مرد بی‌که بخواهمش. من مغاکم میان هستی و نیستی‌ام، میان آنچه رؤیایش را می‌پرورم و آنچه زندگی از من ساخته.

—فرناندو پسوا، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

لنگ

لرزه‌ی خود را شنید که انگار استخوان‌هایش می‌ترکند. نه ناگهان بلکه دم‌به‌دم و یکنواخت و ریزریز می‌ترکند. چیزی لای در نیمه‌باز او را می‌پایید که خودش و پاییدنش و وهم بودن یا نبودنش بر پشتش سنگینی می‌کرد. از آنجا نمی‌جنبید و در نیمه‌باز بود و کسی نه آن‌سوی و نه این‌سوی و نه میان آن نبود و تنها یک سنگینی پاینده بر همه‌چیز موج می‌خورد.

—ابراهیم گلستان

می‌خواهم دهل بکوبم

گلوگاهت را به من بسپار و دهانت را حلالم کن
می‌خواهم آواز زلالی بخوانم برای کهورهای دشتستان
          [در آفتاب می‌روند فصل‌ها، و عف‌ها
          گر می‌گیرند از عطش خویش و شعله
          به هم هدیه می‌دهند]

گیسوانت را به من بسپار
می‌خواهم آواز تابداری بخوانم   که سایه بیفکند بر وطنم
که ببارد
بر دانه‌ای –که مثل دلم–
در عمق این جهنم سوزان پنهان است
          [در آفتاب می‌روند آب‌ها
          در آفتاب می‌نشیند دشت
          و بذرها
          در خاکه‌های خاکستر می‌پوسند]

چشمانت را به من بسپار
می‌خواهم که خیس ببینم گیتی را
و خیس و سبز برویانم آتش را
از گورهای مشتعل سرگردان
          [در آفتاب می‌وزد زمین
          در آفتاب می‌وزد جهان
          و آدمیان
          در آفتاب به مسلخ می‌روند]

قلبت را به من بسپار
می‌خواهم دهل بکوبم

در این ظلمات آفتابی
می‌خواهم دهل بکوبم

—منوچهر آتشی