از پیاده‌رو، از زیرِ همان
چنارها، روانه‌ی خانه‌اید و برگها
می‌ریزند.   از قضا یکی جسدی‌ست،
بی که اسبابِ توقّفِ هیچ عابری شود،
لابد ازان که امرِ طبیعی‌ست.   عجب آن‌جاست
که جسد فرقی با هیچ برگِ خشکیده ندارد
یا آن‌جاست که هر برگ هم بلااستثنا جسدی‌ست؟
البته فقط در خانه‌ست که این طعمِ غریبه زیرِ زبان
می‌آید، در همان چند دقیقه که منتظرِ دم کشیدنِ چایید،
خارج از فصلِ زمان و مکان.   در همان چند دقیقه
برگها را هم لابد بُرده بادِ پاییزی.

—بیژن الهی

هفت شعر از ویلیام کارلوس ویلیامز

۱ | نانتوکت

گلهای میان پنجره
بنفش و زرد

از پرده‌های سفید
رایحه‌ی پاکی می‌آید

آفتاب آخر بعدازظهر
بر سینی بلورین

تنگلی بلورین، لیوانی
به هم تکیه داده

کلیدی افتاده
بر بستر سفید باکره


۲ | ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمینش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی


۳ | تمرین شماره‌ی ۲

دودکش فلزی بخاری همسایه‌ام
از میان برگهای تازه
به من سلام می‌کند

در کنار خانه‌ی بزرگ من
خانه‌ی کوچکی است
در این سه سالی که آمده‌ام
از او چیزهای بیشتر می‌دانم

بانوی پیری است همانگونه که من پیرم
از پشت پرچین
به هم سلام می‌کنیم
همسرم، دسته‌گلی به او می‌دهد
ما هرگز به دیدن هم نرفته‌ایم


۴ | غزل جرسی

چشم‌اندازی از درختنهای زمستانی
جلوتر
تک درختی

در پیش‌زمینه
آنجا که برف
تازه باریده

شش بسته هیزم
آماده برای آتش


۵ | دوره

یک تکه
کاغذ قهوه‌ای مچاله‌شده
نسبتاً دراز

و جثه‌ی پیدای مردی
که در خیابان
داشت با باد

آرام
پی‌درپی
می‌چرخید که

ماشینی آن را زیر گرفت و
بر زمین له‌اش کرد

برعکس مرد
دوباره برخاست
با باد

پی‌درپی
همانطور که
پیش از این بود


۶ | نوعی سرود

بگذار مار زیر علفهای هرزش
انتظار کشد
و نوشتن ازآن واژه‌ها باشد
آرام و پرشتاب
چابک برای ضربه زدن
بیخواب، کاملاً منتظر
با استعاره مردم و سنگها را آشتی دهد

بساز
(نه با اندیشه‌ها، فقط با اشیا) ابداع کن!
گل من گلسنگ است
که صخره‌ها را می‌شکافد.


۷ | برف شروع می‌شود

بارانی از بمب، خوش نشسته
کم هم دوست‌داشتنی نیست
ولی بر همه چیز آرام می‌نشیند

تمام شکافها پوشیده شده‌اند
ساقه‌ی گلهای فروافتاده
به همین زودی ناپدید شده است

این احسان است
همه‌ی زخم‌های باغ شفا یافته
سفید، سفید، سفید مثل مرگ

بارشی که تکریم است
هرگز هیچ خشونتی قادر نیست
در شب این‌گونه آرام و ساکت ببارد


—ترجمه‌ی احمد اخوت

چهار شعر از چارلز سیمیچ

۱ | هتل بی‌خوابی

دخمه‌ی کوچکم را،
پنجره‌اش رو به دیواری آجری،
دوست داشتم.
در اتاق همسایه پیانویی بود.
چند شب در ماه
پیرمرد لنگی می‌آمد می‌نواخت
«آسمان آبی‌ام» را.

خانه امّا بیشتر ساکت بود
در هر اتاق عنکبوتی با پالتویی سنگین
می‌گرفت مگسش را با تاری
بافته از دود سیگار و رویا
اتاقی چنان سیاه که
نمی‌شد وقت اصلاح صورتت
چهره‌ات را در آینه ببینی.

ساعت پنج صبح، صدای پای بی‌کفشی در طبقه‌ی بالا.
«کولی» کف‌بین است
با دکه‌ای گوشه‌ی خیابان
می‌رود بشاشد پس از شبی عشق‌ورزی.
همچنین، گاهی، صدای گریه‌ی کودکی
چنان نزدیک که
لحظه‌ای پنداری
صدای گریه‌ی خودم است.


۲ | آسمان پاییز

در روزگار مادرِ مادربزرگم
تنها با یک جاروی دسته‌بلند
می‌توانستند به دیدار جاهایی که می‌خواهند بروند
و در آسمان دنبال غازها بگردند
ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند
و ما همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم ذهنشان را بخوانیم.
چنان دورند    از ما
به‌نجوایی باید دلخوش کنیم در حضورشان.

اوه سینتیا
برای سفر
ساعتی را بردار که عقربه‌هایش افتاده باشد
و اتاقی برایم بگیر در هتل ابدیت
آنجا که زمان گویی، حالا و بعد، ایستاده است.

آسمان می‌گوید
عاشق گوشه‌های تاریک بیا
بنشین بر یکی از گوشه‌های تاریکم.
امشب در بشقاب بادام‌زمینی
صفرهای کوچک خوشمزه دارم.


۳ | اتاق سفید

آشکار دشوار است
اثباتش.
بیشتر پنهان را ترجیح می‌دهند.
من جزو این‌ها بودم.
به درخت‌ها گوش می‌دادم.

رازی داشتند آن‌ها
نزدیک بود آشکار کنند برایم
و بعد نکردند

تابستان آمد
در خیابان من، هر درخت
شهرزاد خودش را داشت
شب‌های من
جزئی از قصه‌های پریشانشان.

ما به خانه‌های تاریک پا می‌گذاشتیم
همیشه به خانه‌های تاریک‌تر، ساکت و متروک.

در طبقه‌های بالا
کسی بود با چشم‌های بسته
ناباوری و ترس از او
بی‌خوابم می‌کرد.

زنی که همیشه سفید می‌پوشید
می‌گفت حقیقت سرد و صریح است
او از اتاقش بیرون نمی‌آمد.

خورشید اشاره کرد
بر یکی دو چیز زنده‌مانده:
شب طولانی کامل.
ساده‌ترین چیزهای نه چندان آشکار.

آن‌ها صدایی نداشتند
روز که مردم «محشر»ش می‌خوانند.

خدایان خود را به صورت سنجاق‌سری سیاه
با یک آینه‌دستی
     بازمی‌شناسانند.
شانه‌ای با یک دندانه‌ی افتاده چطور؟
نه، این‌ دیگر نه.

فقط چیزها آن‌طور که هستند
خیره و افتاده خاموش
در آن نور روشن.
و درخت‌ها در انتظار شب.


۴ | باشگاه نیمه‌شب

مالک این باشگاه شبانه‌ی درب‌وداغون یک‌نفره تویی؟
جایی فقط با یک مشتری، یک مسئول بار؟
مردی که آب می‌برد سر میزهای خالی
و شوهای بچه‌گانه‌ی دخترپسند
فیلم‌های سیاه‌وسفید با بازیگران مرده نمایش می‌دهد؟

دفترت طبقه‌ی بالا، بالای چراغ‌های نئون
یا پایین‌دست در زیرزمین نمورِ پر موش؟

نکند متفکران روسی ریشو
رفقای خاموشت هستند؟
دربانی داری به اسم داستایوسکی

آیا امشب فومانچو می‌آید؟
میس امیلی دیکنسون چطور؟

گمانم حیاتی جاودانه داری، یا خود نگفته شک داری که نداری؟

سر همین است که تاس می‌ریزی شب‌ها
تا مدت‌‌ها بعد بسته‌شدن کافه
در تاریکی؟

—ترجمه‌ی احمد اخوت

یادداشت‌ها

§ ایرانی‌ها پی الفاظ قشنگ می‌روند، اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب مناسب خود از حیث فرم و لفظ و همه‌چیز باشد. چون در قالب خود بود اصیل است. من هم همین کار را کرده‌ام. من هم خراب کرده‌ام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها آباد کنند؛ به من مربوط نیست.

§ غزل‌سرایان معاصر نمی‌دانند که حافظ و مولوی (و بعد از آن‌ها دیگران) نخواهند شد. زیرا واقعیتی در کار نیست و دروغ است. زیرا سواد برمی‌دارند و تکرار می‌کنند. افکار آن‌ها دزدیده از افکار دیگران است. آن‌ها نیستند مگر تصنع‌کاران و ریاکاران و مردم‌فریبان که خودشان را هم می‌فریبند. در زمان اخیر، ما غزل‌سرایانی داشته‌ایم مثل عبرت شیرازی در زمان صفی‌علیشاه که می‌گوید: «به‌جز از عشق اسباب‌ سرافرازی بود / هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود.» نظیر او بسیار کسان زیاد که اسمی از آن‌ها نمانده است و با اشعارشان به گور رفته‌اند و نظیر آن‌ها بسیار کسان قبل از زمان ما در زمان صفویه که اسمی از آن‌ها نمانده است. فقط در بعضی تذکره‌ها تک‌بیت‌هایی (که شاه‌بیت‌هایی از آن‌ها بوده) مانده است. مثل تک‌بیت‌های آدم‌های معمولی که اتفاقاً یک‌دفعه شعر خوبی گفته‌اند.

—نیما

انتقام

پسر شش‌ساله‌ی همسایه گفته است
اگر دخترها به بازی نگیرندش
عکسشان را لختِ مادرزاد خواهد کشید!

ـــ‌نگران نباش عزیز دلم
آنتونی دارد بلوف می‌زند
فقط نقاش‌ها قادرند
آدم را لخت مادرزاد بکشند.

عکس را عصر همان روز
وقتی نشانمان داد به‌سختی
جلوی خنده‌مان را گرفتیم
و یاد پیکاسو افتادیم
که گفته بود بچه‌ها نابغه‌اند.
عکس را ایزابل
به آتش شومینه سپرد
و گریه‌کنان به اتاقش رفت.
ما بازمانده‌ی شب را
کنار آتش نشستیم
و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو
به گریه انداخته بود.

—عباس صفاری