همه داریم میرقصیم. یکباره چشمم میافتد به سایهی نرگسهای نوبرانهی خشکیدهای که آینه بر دیوار قاب کرده است. خشکم میزند. چپ را نگاه میکنم—تصویرمان بر پردهی چوبی تاب میخورد. همه داریم میرقصیم، امّا سایهی هرکداممان را غم یکجور برداشته است.
در جستوجوی آن پهنهی آبی
«این ساحت فراخ آسمان و گسترهی عظیم آب ــــچه باید کرد با این هجمهی آبی که ناگهان نگاه وجودت را پر میکند؟» این کلمات، بیش از آنکه حامل پرسشی باشند، متضمن حس استیصال، شکست، یا کنایهای تلخ بودند. به نظر فقط یک سؤال بود ــــکه میدانستم برایش هیچ جوابی ندارم.
معنای سؤال چه کنم با این پهنهی بیکران آبی دریا؟ این بود که اگر دستم به آن نمیرسد ــــفقط نگاهش کنم و برای همین دیدنش هم خشنود باشم. اما مگر میشود آدم همینطور بایستد چشم بدوزد به دریا و همهچیز را بگذارد و برود؟
معنای سؤال چه کنم با این پهنهی بیکران آبی دریا؟ این بود که چطور این پهنهی آبی خیرهکننده را با خودم ببرم امریکا؟ اما چرا؟ دلیل اینهمه اصرار چه بود؟ من که با زندگی در امریکا کنار آمده بودم. چه فایده دارد این پهنهی آبی حالا از آنِ من شود؟ عاشق بودنم به این آبی بیانتها که چنان شیفتهاش هستم در گذر زمان متأثر از این باور شده که دریا فقط و فقط در خاطرم، در حافظهام، ماناست و ازاینرو بهکل غیرواقعیست.
سؤال چه کنم با این پهنهی بیکران آبی دریا؟ انگار ملامتی در دل داشت، انگار باز در تجربهام از تماشای دریا به بیراهه رفته بودم، درست مثل تجربهی آن روزها در مصر، به وقت نوجوانی، که به هیچ عنوان دلم نمیخواست بروم کنار دریا، از ترس برخوردن به بعضی آدمها، که اتفاقاً دلم پر میکشید ببینمشان، اما نمیدانم چرا دوست داشتم کممحلی کنم و آنها پیگیرم شوند که چرا.
سؤال چه کنم با این پهنهی بیکران آبی دریا؟ مگر چیزیست جز تمنّای در دل دیگری بودن، که از آنِ تو نیست، و آرزو کردهای ای کاش هرگز ندیده بودیاش، که اینطور دربند و محکوم به خواستنش باشی.
چه کنم با این پهنهی بیکران آبی دریا؟ یعنی خواستن بیعمل و کنش. توگویی کلمات چیزی بیش از تجربهی خام به آدم ارزانی میدارند.
عشقم به دریا پارهای به سبب آن بود که اسکندریه را از دست داده بودم، خودش را، نه فلان تجربهام در آن سرزمین را. عاشق اسکندریهام فقط به این دلیل که از کفم رفت. بوی نمک، تماس نور خورشید با پوست، و بیش از همه زندگی در شهری ساحلی با آن مناسبات و آیین غریب و مطنطنش.
—آندره آسیمان، ترجمهی شادی نیکرفعت
طبیعت بیجان با صدفها و لیمو
تناقض ژرف: اشیایی درست در کنارمان، کاملاً مأنوس با ما و باز بهشناختدرنیامدنی. سرشار از تاریخ، امّا تاریخی صامت؛ پر از بستگی به آدمهای خاص، لحظههای خاص، ایماها، عواطف؛ که حالا همهشان نایافتنیاند، جز تهماندهای ازشان نمانده، انگار انباشت احساس پخش و پاشیده شود، بشود هوا، غبار، بخاری از حضور انسان.
و شاید این یکی از رموز نقاشیهاست: اگر اینطور خرسندمان میسازند به این خاطر است که قرابت و فاصله را توأمان در خود دارند، بهمان مجالی میدهند تا دمی باشیم و دمی دیگر نه.
باشیم و نباشیم. به گمانم انسان بودن همین است ـــــتوأمان کسی باشیم و هیچکس، در جهان هویتی از آنِ خود داشته باشیم (ناممان، زادگاهمان، خانواده و بستگیهای عاطفیمان) و باز حس کنیم آنوقت که به یک دم توجه تبدیل میشویم، این بندهای محکم میتوانند از هم بگسلند، پاره شوند.
خیال میکنیم برای یافتن خودمان باید درونمان را بکاویم، زیروبم خاستگاهمان را، نیروهای شکلدهندهی شخصیتمان را. اما «من» همانقدر در جهان هم یافت میشود؛ با نگاهِ به بیرون کسی را تجربه میکنیم که فعل دیدن را انجام میدهد. اگر بگویی چه میبینی، خودت را از رهگذر شیوهی دیدن و گفتنت تجربه میکنی.
—مارک دوتی، ترجمهی سحر مرعشی
دی. اچ. لارنس
اینکه سکس چیست، نمیدانیم، لابد باید نوعی آتش باشد. چون همیشه حسی از گرما و افروختگی برمیانگیزد. و آن وقتها که این افروختگی کارش به گداختنی محض میکشد، زیبایی را درمییابیم. درون تکتکمان آتشی غنوده یا گدازان از سکس داریم. پا به نود سالگی هم بگذاریم، باز همانجاست. یا اگر بمیرد به یکی از آن جنازههای متحرک بدیُمنی بدل میشویم که از بخت بد شمارشان دارد در دنیا زیاد میشود. سکس ژرفترین شکل خودآگاهی ماست. ایدئال نیست، ذهنی نیست. خون-آگاهی محض است. خودآگاهی غریزی خون است.
شب یک، شب دو
اتاق دری به تراس دارد. آن را هیچوقت باز نمیگذاریم. ولی همیشه در فاصلهی برهنه شدنمان لای آن را باز میکنیم تا هوای ماندهی اتاق با هوای آزاد بیرون عوض شود. به چشم بر هم زدنی برهنهایم و در رختخواب. درها بسته و پردهها کشیده است. کولر در خورخور و ما جذب هم. کلام هیچکاره است. ساعتی بعد هر دو تاقباز در تختیم. زیرسیگاری روی سینهی من است، سر تو میان شانه و گردنم. هر دو به یک سیگار پک میزنیم. تمام تن باریک و زیبا و نمدار تو را حس میکنم. وزن ظریف تو را حس میکنم که به سرتاسر یک پهلوی تن من گسترده است. شاید دوازده متر پایینتر، شاید پنجاه متر دورتر، آن طرف خیابان، در تعمیرگاه کوچکی که آنجاست، گلگیرساز دارد میکوبد. تقتق ضربهها، گوشنواز و همراه، تمام این فاصله را طی میکند و در اتاق به ما میرسد. این موسیقی پیوند ماست. ما با این صدا میتوانیم فکر کنیم. من، بیشتر بعدازظهرها، هرجای دیگر هم که باشم این صدا را میشنوم.
—تو نمیخوای چیزی بهم بگی؟
حالا نزدیک پنج ماه است. تو آمده بودی که دو ماه بعد برگردی. ولی حالا تکلیفت اصلاً معلوم نیست. من میغلتم به سینهی تو. حالا تو مجبوری به چشم من نگاه کنی. چون من میخواهم چشمدرچشم به تو نگاه کنم. در مرز موها انگشتم را میگذارم میان پیشانیات. انگشتم را میلغزانم به پایین. پیشانی نصف شد. گودی ظریف بین پیشانی و بینی. انگشت بر تیغهی بینی پیش میرود. بینی هم نصف شد. چالهی خوشتراش میان لب بالا. انگشت میافتد توی این چاله ولی هرطور شده به پیشروی ادامه میدهد. لبها کمی از هم باز میشوند. انگشت از لب بالا میپرد به لب پایین. لب هم نصف شد. سقوط به پرتگاه ظریف پشت لب پایین. صعود به سیب چانه. قلهی سیب، پشت سیب. چانه هم نصف شد. حرکتی خوابگردوار بر تیغهی خرخره. گردن هم نصف شد. انگشت به چالهی مرز سینه و گردن سقوط میکند. چاله عمیق است و صعود سخت.
—آهو؟
—خیلی لاغرم، نه؟
من جوابت را نمیدهم. باید موتورها را روشن کرد. دستم به هوا بلند میشود و لبهایم چالهی مرز سینه و گردنت را اشغال میکند. انگشت بر قلهی پستان چپت فرود میآید. تنها باز بیدار میشوند. ساعتی بعد باز زیرسیگاری روی سینهی من است و ما هر دو به یک سیگار پک میزنیم. و تقتق ضربههای گلگیرساز به ما میرسد.
—بهمن فرسی