هنوز از شب...

هنوز از شب دمی باقی‌ست، می‌خواند در او شبگیر
و شب‌تاب، از نهان‌جایش، به ساحل می‌زند سوسو؛
به‌ مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
به‌ مانندِ دلِ من که هنوز از حوصله وز صبرِ من باقی‌ست در او
به‌ مانندِ خیالِ عشقِ تلخِ من که می‌خواند؛
و مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
نگاهِ چشمِ سوزانش ـــ‌امیدانگیزـــ با من
در این تاریک‌منزل می‌زند سوسو.

—نیما

اشکان

ما چند نفر دیوانه بودیم. ما میان آن‌ها بودیم. آن‌ها میانِ ما. نفرتی بزرگ بود. نفرتی جانکاه... با تکرارهای تکرارنشدنی. ما از قرص‌ها فرار کرده بودیم. گفت شما که چندشخصیتی هستید گاهی فکر می‌کنید همیشه می‌توانید خود را بکشید. یا به جایی می‌رسیدیم که تصورش هم مضحک بود، مضحک می‌نمود. گفت برای آینده چه هدفی دارید. گفتیم می‌خواهیم بنویسیم. شغلتان؟ می‌خواهیم بنویسیم. می‌خواهیم بنویسیم. دست انداختیم گردنش. چسبید... بی‌نگاه... بی‌مقاومت... با تلاشی مضاعف. عطرِ جانکاهی بود. گفتیم میانِ ما نفرتی عظیم هست. گفتیم درخت‌های متفاوت. سنگ‌های جدید... خراش‌های لذیذ. بزاق‌هایی وصف‌ناشدنی. با زبریِ صورت‌هایمان ملاقاتمان می‌کردیم. این گل‌ها برای شما. این گل‌ها برای مخصوصاً همه‌ی شما. آن وقت چه هدفی دارید؟ شغلتان چه می‌شود؟ عقلتان؟ عشقتان کجا پرسه می‌زند؟ عور و تنها؟ ما سوالی نداشتیم. هیچ نمی‌گفتیم. به سقف، به دیوار، به شیشه، به نرده‌ها خیره می‌شدیم و هیچ فکری نمی‌کردیم. ما چند نفر دیوانه بودیم.


از دفتر خاطرات
اینجا، از تو دورم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. همه فکر می‌کنند عجیبم. خودم هم می‌دانم. همه فکر می‌کنند دورم. همین نزدیکی‌ها... نمی‌شد به همه بگویم که اینجا آمده‌ام. به جای قرص غذا می‌خورم. به جای سیگار می‌خوابم.
اندیمشک، آبانِ هشتادوهفت


به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف می‌کردی.

—صالح ادنانی

میان زنان تک‌افتاده

همین‌طور که قدم برمی‌داشتم، دیدم یادم به غروبِ هفده سال پیش است، آن موقعی که تورین را گذاشته و رفته بودم، خیال برم داشته بود که آدم می‌تواند یکی را بیشتر از خودش دوست بدارد. حال اینکه خودم خوب می‌دانستم قضیه اصلاً این‌ حرف‌ها نبود، دلم می‌خواست فقط بروم، پایم به دنیا باز شود. سر همین، این عذر و بهانه‌ها را می‌آوردم. حماقت و خیره‌سری گیدو آن‌وقت که داشت مرا می‌برد تا پناهم بدهد از همان روز اول برایم مسلم بود. گذاشتم مرا ببرد، تقلا کند، برایم بجنگد. حتا مددش دادم، کارم هنوز تمام‌نشده می‌زدم بیرون تا همدمش باشم. مورللی این‌ها را حسدورزی و بدخلقی‌ام می‌دید. سه ماهِ تمام سرخوش بودم و گیدو را خنداندم: چه عایدی داشت؟ او حتا عرضه‌ نداشت ازم جدا شود. نمی‌شود یکی را بیش‌تر از خودت دوست بداری. اگر نتوانی خودت خودت را نجات بدهی، هیچ‌کس هم نمی‌تواند.

—چزاره پاوزه

شانتارام

حرفم این است که هرچیزی را بیشتر از آن قدری که هست، یا لازم است باشد، سخت می‌کنی. حقایق زندگی ساده‌تر از این‌هایند. در آغاز، ما از همه‌چیز می‌ترسیدیم ـــ‌از هر حیوانی، از آب‌وهوا، از درخت‌، از آسمان شب‌ـــ از هرچیزی که بگویی، جز از هم. حالا فقط از هم می‌ترسیم و تقریباً هیچ‌چیز دیگری به وحشتمان نمی‌اندازد. هیچ‌کس نمی‌داند کی آن کار را چرا می‌کند. هیچ‌کس راستش را نمی‌گوید. هیچ‌کس خوشحال نیست. هیچ‌کس در امان نیست. وسطِ این‌همه غلطی که در دنیا هست، بدترین کاری که می‌شود کرد زنده ماندن است. همین دایلاماست که منجر می‌شود باور کنی و بچسبی به این دروغ که روحی داری و خدایی هست که سرنوشتِ روحت را به جایی‌ش بگیرد.

—گریگوری دیوید رابرتز

درس‌های تاریخ

چه باید کرد؟ تردیدی نیست که به دانش بیشتری از خودمان نیاز داریم: فردی و جمعی، روانی و اجتماعی. بی‌شک باید اعتراف کرد که خودمان را ــ‌آنقدر که باید‌ــ مطالعه نکرده‌ایم: انواع سائق‌های تاریک و غیرعقلانی در ما وجود دارد که هنوز درست درک نشده‌اند. فیلسوفان واپسگرای فرانسوی، اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، شاید تحتِ تاثیر از دست رفتن جان‌ها در انقلاب و جنگ‌های پس از آن، ادعا کردند که آنچه مردم واقعاً دوست دارند همکاری نیست، بلکه خودسوزی جمعی بر یک قربانگاه مشترک است. به ارتش‌ها گفته می‌شود رژه بروند و، اگرچه نمی‌دانند به کجا یا چرا، رژه می‌روند. عصیان در ارتش بسیار نادر است. یکی از این واپسگرایان بدبین می‌گوید چیزی که مردم آشکارا تحسین می‌کنند سلاخی شدن با همدیگر در راه یک آرمان درک‌نشدنی است. این اغراق‌آمیز است؛ اما خلاف خوش‌بینانه‌ی آن هم چنین است. عقل‌گرایان زیادی متوجه این نیروهای ویرانگر تاریک نشده‌اند، یا تا وقتی با سر به آن‌ها برخورد نکنند در نظرشان نمی‌گیرند یا وجودشان را نمی‌پذیرند. آن‌موقع شاید زیادی دیر باشد. آن‌ها با کشف راه‌حل ــ‌راه‌حل رسمی‌ــ آغاز می‌کنند و این چیزی است که باید بپذیرند: هرچه ساده‌تر، جذاب‌تر. به همین دلیل است که پیش‌گویی‌های نظام‌سازان اغلب پوچ از آب درمی‌آید.
     تأمل بر تاریخ مدرن به‌تنهایی باید ما را به این نگر سوق دهد که هیچ راه‌حل ساده‌ای وجود ندارد، ازجمله اینکه پاسخ در پیشرفت تکنولوژی نهفته است، یا در بازگشت به نوعی ایمان کهن، یا خودمختاری، یا فایده‌گرایی، یا کمونیسم، یا سوسیالیسم، یا فردگرایی، یا سرمایه‌داری، یا هر ایسم یا ایده‌ی واحد دیگری. اگر قرار باشد نسل ما چیزی از گذشته بیاموزد، باید به دو فرض درباره‌ی اهداف بشر بیندیشد: فرض اول این است که همه‌ی اهداف با یکدیگر سازگار نیستند. هدف به‌خاطر خود برگزیده می‌شود، نه به این امید که موفقیت در دست‌یابی به آن تضمین‌کننده‌ی دست‌یابی به اهداف متعاقب دیگر باشد، بلکه حتا با این درک که شاید مسیر رسیدن به آن‌ها را مسدود کند. اگر «الف» انتخاب شود ممکن است «ب» به نحو جبران‌ناپذیری از دست برود و هیچ‌کاری هم نشود برایش کرد. فرض دوم این است که انسان‌ها در فرآیند جست‌وجوی اهداف‌شان خود را دگرگون می‌کنند. و با دگرگون کردن خودشان اهدافشان را نیز تغییر می‌دهند. ما کار را با جست‌وجوی هدف «الف» ــ‌مثلاً بگوییم رونق اقتصادی یا برابری اجتماعی‌ــ آغاز می‌کنیم و هرقدر ساختار، چارچوب و رفتار اجتماعی خودمان را بهبود می‌دهیم، اهداف و مقاصدمان هم به نوبه‌ی خود تغییر می‌کنند. پس نمی‌توانیم امروز پیش‌بینی کنیم که فردا هدف‌مان چه خواهد بود. هر تلاشی برای پوشاندن یک ژاکت دیوانه‌بند به بشریت، هرقدر هم به نیت شرافتمندانه‌ای باشد، خطرناک است.
     به نظر می‌رسد این دو فرض یکی از معدود درس‌های قابل‌اتکای تاریخ باشد. ما نمی‌توانیم آینده را به‌تمامی پیش‌بینی کنیم و باید ضرورت انتخاب بین آرمان‌های ناسازگار را درک کنیم؛ و ضرورت زیستن در جامعه‌ای را که افراد متفاوت آن شاید خواهان اهداف متفاوت ولی با اعتبار برابر باشند. باید یاد بگیریم به بیشترین تلاش برای حفظ نوعی موازنه‌ی متزلزل بین انواع گوناگون اهداف و انسان‌ها رضایت دهیم، نظامی از نظم جهانی که در آن تغییر ضروری می‌تواند بدون شکستن پوسته‌ی ظریفی رخ دهد که بدون آن زندگی‌ انسان‌ها امکان وجود ندارد و بدون آن نمی‌توان برای هیچ آرمانی آنقدر که باید زحمت کشید و حفظش کرد.
     انجام این کار بسیار دشوار و بسیار ناخوشایند است؛ می‌تواند طاقت‌فرسا باشد و تنش هم برای اعصاب خوب نیست. پیوسته آگاه بودن به این حقیقت که تنها کاری که می‌کوشیم انجام دهیم، حفظ چارچوب اجتماعی یا سلامت فردی است که مدام در خطر ترک برداشتن است و باید مدام وصله‌وپینه‌اش کرد و پشتیبانش بود و محافظتش کرد، فشار زیادی بهمان وارد می‌کند. داشتن یک آرمان درخشان واحد بسیار پذیرفتنی‌تر و هیجان‌انگیزتر است، اینکه فکر کنیم داریم به آن نزدیک می‌شویم چون قبلاً چند مانع را پشت سر گذاشته‌ایم و حالا فقط موانع معدودی مانده که پس از آن ما یا فرزندان ما یا نوه‌های ما از آفتاب ابدی لذت خواهیم برد. شریف‌ترین و برانگیزاننده‌ترینِ دموکرات‌ها، کندروسه، مطمئن بود که بالاخره آن روز فرامی‌رسد: روزی که بشریت شاد، آزاد و خردمند خواهد بود. اما این خیلی محتمل نیست، چون این حقیقت که نمی‌شود همه‌چیز را داشت یک حقیقت پیشینی است. هردر مدت‌ها پیش گفت که ما نمی‌توانیم آن چیزی را پس بگیریم که یونانیان یا یهودیان یا هندیان باستان را خردمند یا خوشحال یا باشکوه می‌کرد. برای همیشه از دست رفته است. این حقیقت بدیهی ــ‌که ما برای زمان خود چیزی می‌سازیم و بعدها نتیجه‌اش را خواهیم دید‌ــ قویترین استدلال برای آن چیزی است که باید یک لیبرالیسمِ بفهمی‌نفهمی درهم‌وبرهمش نامید. ارزش‌ها به این خاطر که جاودانه نیستند تقدس کمتری ندارند. این لیبرالیسمی است که درآن کسی به‌خاطر هیچ راه‌حلی که ادعای قطعیت یا هرجور پاسخ یگانه‌ای را داشته باشد زیاده هیجان‌زده نمی‌شود؛ جایی که بیش از هرچیز، فرد آلوده‌ی این توهم نیست که برای کنار زدن موانع وحشتناکی، که آخرین سنگ‌های بزرگ بر سر راه درهای کمال هستند، فراخوانده شده است، که برای بردن در جنگی که به همه‌ی جنگ‌ها خاتمه می‌دهد و برای غلبه بر آخرین مانع بزرگ که پس از آن پیشاتاریخ به انتها می‌رسد و تاریخ حقیقی آغاز می‌شود، نابودی تمام جوامع تاوان زیادی نیست.

—آیزایا برلین، ترجمه‌ی نرگس حسن‌لی
فرهنگ‌بان، شماره‌ی ۴

انتهای آسمان

در رویای پرتابِ چشمانِ خویشتن است
به ژرفنای شهرِ آینده
در رویای رقص در هاویه است
در رویای بیگانگی با روزهای خویش
که همه‌چیز را می‌بلعند
که همه‌چیز را می‌آفرینند
در رویای آن است که برخیزد و فروریزد
دریاوار ــــــ بر رازها پیشی جوید
و آسمانِ خود را آغاز کند
در انتهای آسمان.

—ادونیس، ترجمه‌ی کاظم برگ‌نیسی

پیاله‌ای بر کفن

سوگ از فرط بداهت بی‌تعریف است، مثل عاشق شدن، ناگهان سوگواری یا عاشق و از اینجا به بعد تویی و حالی که داری، بی‌ حاجتِ آموختن یا رعایتِ آدابی، «اصابت» همین است. ولی در دل سطری از ریلکه روزی چیزی دیدم که در حالت پیراسته‌اش توصیف و تبیینِ توأمان حالت سوگ است برای من که هیچ‌وقت نیازِ توصیفش رهایم نکرده است: می‌گوید سوگ یعنی «هراسانی از تماس با هرآنچه آکنده از خاطره است» ــــ دهشتِ روبرو شدن با هرچه خاطره‌ای‌ست از او، و دیگر «فقط» خاطره است از او. این است که سوگ همیشه در کار پس زدن چیزهایی‌ست که رنج به بار می‌آورند چون دیگر فقط همینند و تداومی در وجود ندارند، و همیشه در کلنجار با «زندگی»، به هم رسیدنِ دو خط موازی‌ست که دوری‌شان انصراف خاطر می‌آورد و چون به هم برسند و جرقه بزنند سیاهیِ پشت پلک‌ها را با رعشه‌هایی شبیه سقوط همزمان هزار ستاره‌ی دنباله‌دار ردی از زخم می‌گذارند حتا اگر چشم‌هایت را نبسته باشی. وسوسه‌ی شاعران برای ترجمه‌ی حال یا شهودی به «شعر» ـــ‌گذر دادنِ آن از خیالِ جهنده به لغاتِ حک‌شده‌ی دیگر بی‌تغییر ـــ چیز تازه‌ای نیست اما دیدنِ آن به هیئت «تحویل» تنها وقتی به ذهنم رسید که دیدم ریلکه در ذیل حرف اصلیِ نامه‌ای، خطاب به مترجم شعرهایش، چطور سعی بلیغ می‌کند با دو ضربِ قلم بگوید خاستگاه شعر «مرگ» چه بوده ــــــ تا مگر در برگرداندن و گذر دادن شعرش از زبانی به زبان دیگر مددِ مترجم باشد:
                 «شعرِ "مرگ" تجسم لحظه‌ای است که وقتی شبی ایستاده بر پل زیبایی در تولِدو دیدم شهاب ثاقبِ کشیده‌ای از دلِ فضای کیهانی فروبارید و به‌آنی (چطور باید آن لحظه را بیان کنم؟) با قوسی آرام از فضای زمین گذر کرد: دیگر مرز جداکننده‌ی پیکره‌اش محو شده بود. و در زمانی پیشتر، همین حس وحدت، درست شبیه منظره‌ای که پیش چشمم شکل پذیرفت، در قالبی شنیداری بر من متجلی شد: وقتی در کاپری، شبی در باغی زیرِ زیتون‌بنی ایستاده بودم، و آوای پرنده‌ای کاری کرد که چشمانم را ببندم، آوایی که توأمان درون و بیرونم بود، انگار در فضای یگانه و یکپارچه‌ی وسیع و در وضوحِ ناب!»


...گداختنِ روح آدمی از داغِ عشق و مرگ می‌تواند کیمیاگریِ حقیقی باشد. دو خطِ موازی: عشق که همه زندگی‌ست و زندگی‌بخشی و دمیدن روح در کالبد تن و به شوری کم‌نظیر بادبان برافراشتن در دل طوفان‌های دریای ناآرام زندگی؛ و تجربه‌ی مرگِ دیگری که قطعی و محتوم است، مرگ بَعد ندارد، نقطه‌ی پایان است، جمله تمام شده است و چاره‌ای نیست الّا آغاز کردن جمله‌ای نو در عینِ استیصال از نوشتن چیزی نو. وای از آن روزی که این دو خط به هم برسند و داغِ مرگ از جانب معشوق بر جان بنشیند. سهمی از لذت رؤیا و عشق از آنجاست که نمی‌شود «دست آن را خواند» و آنقدر طبیعی آغاز می‌شود که انگار «قبل» ندارد و تأثیر این لذت هم «قبل» ندارد و همیشه با ماست تا قبل از مرگ:
                  «مرگ عمیقاً در جوهره‌ی عشق ریشه دارد و هیچ تخالفی با عشق ندارد. مرگ، نهایتاً، کجا می‌تواند برانَد آن کسی را که ما ـــ‌به‌طرزی بیان‌نشدنی‌ـــ در اعماق قلب خود حمل می‌کنیم. تأثیر بی‌وقفه‌ی حضور او در قلب ما چطور می‌تواند متوقف شود، تأثیری که حتا حالا که در میان ما نیست به چیزی مستقل از حضورِ ملموسِ او بدل شده است.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درگیومه‌نشسته‌ها ـــ‌با اندکی دستکاری‌ـــ از ریلکه‌اند، ترجمه‌ی پیمان چهرازی.

—مانا روانبد

اگر صدای من بر خاک بمیرد

اگر صدایِ من بر خاک بمیرد،
تا سطحِ دریایش برید
و بر ساحل رهایش کنید.

تا سطحِ دریایش برید
و ناخدایِ یک ناوِ سفیدِ جنگی‌اش کنید

آوخ، صدایم
مزین به مدالِ ملاحان است:
بر قلبِ آن لنگری،
و یک ستاره بر لنگر،
و بر آن ستارهْ باد،
و بادبانی در باد.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت