در میان منظرههای سرسبز، که زیبا بودند و نوعی حسِ امنیت و آرامش به او میدادند، حالش بهتر شد. و ناگهان، انگار در یک غرفهی بازارِ مکاره، جایی که پردهی کاغذیِ نقاشیشدهای مثل یک ستاره میترکد و چهرهی خندان آدمکی آشکار میشود، سروکلهی کسی پیدا شد که خیلی نامنتظره و خیلی هم آشنا بود و با لحنی صحبت میکرد که انگار در سراسر عمرش طنینی خاموش داشت و اینک از آن خاموشی خارج میشد. برای آنکه این احساسِ آشنایی را در ذهنِ خودش حلاجی کند، با وضوحی خیرهکننده، اما بدون آنکه ربطی داشته باشد، چهرهی روسپیِ جوانی را با شانههای عریان و جورابهای بلندِ سیاه به یاد آورد که توی درگاه روشنی در ضلعِ تاریکِ یک خیابان در شهری بینامونشان ایستاده بود. بهطرز مضحکی به نظرش آمد که این همان زن است که برگشته ـــــ اینبار لباس سنگینتری پوشیده و کمی زشتتر است، و انگار نوعی آرایشِ سحرانگیز را از چهرهاش پاک کرده، اما به همین دلیل دستیافتنیتر شده است. وقتی او را دید، وقتی با تعجب متوجه شد که دارد با او گفتوگو میکند، اولین تصورش همین بود. کمی ناراحت شد از اینکه زن آن زیباییِ بیعیب و نقصی را ندارد که میتوانست داشته باشد. ملاکِ قضاوتش دربارهی زیبایی نشانههای رؤیاگونهی عجیبوغریبی بود که در گذشتهاش حک شده بود. با موضوع کنار آمد و رفتهرفته پیشنمونههایِ مبهم زن را فراموش کرد و بعد مغرور و راضی شد از اینکه زنی که حیوحاضر با او حرف میزند و وقتش را با او میگذراند و به او لبخند میزند، انسانی است واقعی و جاندار. آن روز توی تراسِ باغ، که زنبورهای زرد مدام روی میزهای فلزی مینشستند و شاخکهای پایینگرفتهشان را میجنباندند ـــــهمان روز که تعریف کرد در کودکیاش توی این هتل اقامت داشتهـــــ لوژین با چند حرکتِ آرام که معنیاش را فقط خودش سربسته حس میکرد، به شیوهی خاصِ خودش اظهار عشق کرد. زن با آنکه دید لوژین با چه کجخلقی و ملالی سکوت کرده است، تکرار کرد: «بگویید، برایم بیشتر بگویید.»
—ولادیمیر نابوکوف، ترجمهی رضا رضایی