با شب یکشنبه

از کی بود که تا دستم به چیزی می‌رسید می‌گفتم با آن چکار می‌شود کرد؟ اگر به کار نمی‌آمد، با سنگ می‌کوبیدمش یا آتشش می‌زدم ببینم چیزی از آن درمی‌آید یا نه. تنها چیزی که نمی‌پرسیدم از خودم که به چه درد می‌خورد، صدای بال کشیدن کبوتر بود، هرگاه که خسته بود و می‌خواست بنشیند به روی بام، یا بوی سینه‌اش. اگر خدا در سرتاسر زندگانی‌اش یک کار درست کرده باشد، همین است که کبوتر دریایی را درست کرد. اگر بوی سینه‌اش در یک راه بود و صدای بالش در راه دیگر، نمی‌دانستم به کدام راه بروم. می‌ماندم در میانه‌ی راه تا هر دوی آن‌ها از دستم برود.

—محمدرضا صفدری

توانایی‌های زبان فارسی در ترجمه

علاءالدین طباطبایی: خیلی دلم می‌خواهد بدانم شما متن را به چه صورت ترجمه می‌کنید. یعنی آیا هر جمله را یک‌بار می‌خوانید و بعد بلافاصله ترجمه می‌کنید، یا اینکه روی ترجمه‌ی هر جمله تامل می‌کنید؟

ابوالحسن نجفی: خب، جوان که بودم متن را می‌خواندم و سریعاً ترجمه می‌کردم، اما الان یک جمله را ترجمه می‌کنم و بعد احساس می‌کنم که آن را به اشکال دیگر هم می‌توان نوشت. یعنی جمله‌ی اولم اگر بی‌نقص و صحیح باشد، باز هم گاهی آن را دوباره و دوباره ترجمه می‌کنم. گاهی حتا یک جمله را به ده صورت گوناگون که همه هم صحیح است ترجمه می‌کنم و سپس بهترین آن‌ها را انتخاب می‌کنم. برای مثال یک عبارت از کتاب شازده کوچولو و ترجمه‌های ممکن آن را در اینجا نقل می‌کنم.

شازده کوچولو به سیاره‌ای رفته است که در آن یک فانوس‌بان هست. فانوس‌بان هر دقیقه یک بار فانوسش را روشن و دقیقه‌ی بعد خاموش می‌کند، زیرا طول مدت شب و روز یک دقیقه بیشتر نیست. گردش سیاره به دور خود در آغاز به اندازه‌ی معمول (یعنی مثلا بیست‌وچهار ساعت) بوده، ولی سرعت آن روز به روز بیشتر شده و اکنون به دو دقیقه رسیده است و بدین ترتیب فانوس‌بان فرصتی برای خواب یا استراحت ندارد. می‌گوید: «کار طاقت‌فرسایی دارم. پیش‌ترها این کار معقول بود. صبح خاموش می‌کردم و شب روشن.» سپس عبارتی به زبان می‌آورد که اصل فرانسه‌ی آن و دو ترجمه‌ی انگلیسی‌اش که در اختیار دارم چنین است:

متن اصلی (فرانسه)
J'avais le reste du jour pour me reposer, et le reste de la nuit pour dormir

ترجمه‌ی انگلیسی (۱)
I had the rest of the day for relaxation and the rest of the night for sleep

ترجمه‌ی انگلیسی (۲)
For the rest of the day, I could relax and for the rest of the night I could sleep

چند امکان ترجمه در فارسی

۱. بقیه‌ی روز را می‌توانستم استراحت کنم و بقیه‌ی شب را بخوابم.
۲. بقیه‌ی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و بقیه‌ی شب را بخوابم.
۳. بقیه‌ی روز را استراحت می‌کردم و بقیه‌ی شب را می‌خوابیدم.
۴. بقیه‌ی روز را فرصت استراحت داشتم و بقیه‌ی شب را فرصت خوابیدن.
۵. بقیه‌ی روز و شب دست خودم بود که استراحت کنم یا بخوابم.
۶. بقیه‌ی روز دست خودم بود که استراحت کنم و شب بخوابم.
۷. دیگر دست خودم بود که بقیه‌ی روز را استراحت کنم و بقیه‌ی شب را بخوابم.
۸. فرصت داشتم که بقیه‌ی روز را استراحت کنم و بقیه‌ی شب را بخوابم.
۹. می‌توانستم بقیه‌ی روز را استراحت کنم و بقیه‌ی شب را بخوابم.
۱۰. باقی روز را فرصت آسودن داشتم و باقی شب را فرصت خوابیدن.

چنانکه ملاحظه می‌کنید همه‌ی این عبارت‌ها از لحاظ لفظ و معنی و حتی سبک، با کم و بیش اختلاف، با متن اصلی منطبق‌اند. اما لابد یکی از میان آنها به متن نزدیک‌تر است. همان را باید انتخاب کرد.

—جشن‌نامه‌ی ابوالحسن نجفی، ۳۰ بهمن‌ماه ۱۳۸۲

عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه

اندوه زمان را از نو بازمی‌سازد؛ طولش را، جنسش را، کارکردش را: هر روز که می‌گذرد با فرداش یکی‌ست، پس چرا روزهای هفته را از هم سوا کرده‌اند و برای هر کدام اسمی جدا گذاشته‌اند؟ اندوه مکان را هم از نو بازمی‌سازد. به جغرافیای جدیدی وارد می‌شوید که علم نقشه‌برداریِ جدیدی نقشه‌اش را کشیده است. و موقعیت‌تان را از روی یکی از آن نقشه‌های تخیلیِ قرن هفدهمی تشخیص می‌دهید که پُر است از مکان‌هایی چون: «شوره‌زارِ فقدان»، «برکه‌ی (ساکنِ) بی‌تفاوتی»، «رودخانه‌ی (خشک‌شده‌ی) فلاکت»، «باتلاقِ بیچارگی» و «مغازه‌های (زیرزمینیِ) خاطره».

—جولین بارنز، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

چمن‌زار بلونویل

چراغ را خاموش کرد و پنداشت که زمانی دراز به فکر فرو خواهد رفت. ولی خواب بر او چیره می‌شد.

دانیل همیشه بیش از ریشار طول می‌داد تا خوابش ببرد. بدنش هم آن احتیاجات حیوانی را نداشت. و هیچ چیز به اندازه‌ی بیداری در تاریکی مورد علاقه‌اش نبود. در سراسر روز، همیشه باید کاری انجام می‌داد. دانیل به‌سختی این اجبار را می‌پذیرفت. ولی همین‌که روشنی‌ها خاموش می‌شد و او می‌توانست به میل خود خیالاتی را، که مثل علف هرزه در اطرافش می‌روئید، دنبال کند، آن‌وقت تمام آرزوهای تن‌آسایی و کاهلی و علاقه‌اش به هوای نیم‌گرم و محیط اسرارآمیز برآورده می‌شد.

ولی بیش از آن‌که خود را به این لذت بسپارد، زمزمه کرد: ریشار، خوابی؟ صدایی که هنوز درست بیدار نشده بود، جواب داد: نه.
دانیل پرسید: ریشار، بگو ببینم آیا در پاریس معشوقه‌هایت را به من نشان می‌دهی؟
ریشار بهت‌زده پرسید: چه معشوقه‌هایی؟
ـــ زن شوهردار... هنرپیشه...
ریشار به یاد دروغ‌هایش افتاد. خوش‌باوری دانیل سخت معذبش کرد. ولی پای حیثیتش در میان بود. گفت:
ـــ تو دیوانه‌ای. من نمی‌توانم آبروی آن‌ها را ببرم. روابط عالی مستلزم حفظ راز است.
دانیل تکرار کرد: راز... راز...
این کلمه و مفهوم آن عمیقانه در درونش طنین می‌افکند. پس از چند لحظه پرسید:
ـــ رفیقه‌هات خوشگلند، نیست؟
ریشار زمزمه کرد: البته.

—ژوزف کسل، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

جداشده، پیوندیافته

ازدواج که به‌عنوانِ ادایی نکبت‌بار در زمانه‌ای به بقای خود ادامه می‌دهد که [آن زمانه] بنیان مشروعیتِ انسانی‌اش را زائل کرده است، امروزه حقه‌ای است برای صیانت نفس: دو توطئه‌گر مسئولیتِ ظاهری کارهای بد خود را به گردن دیگری می‌اندازند، درحالی‌که، در واقعیت، در مردابی گل‌آلود با یکدیگر می‌زیند. یگانه ازدواج نجیبانه ازدواجی است که به هر یک از دو طرف اجازه دهد زندگی‌ای مستقل را در پیش گیرند که در آن به جای پیوندی که ناشی از اتحادِ تحمیلی منابع اقتصادی است، هر دو آزادانه مسئولیتی دوجانبه را بپذیرند. ازدواج به‌مثابه‌ی اتحادِ منافع، بی‌تردید، به معنای تحقیر طرفین ذی‌نفع است و این از بدعهدی اموراتِ جهان است که هیچ‌کس نمی‌تواند از دام چنین تحقیری بگریزد، حتا اگر از آن آگاه باشد. بنابراین شاید این اندیشه به اذهان خطور کند که ازدواجی که از فضاحت به دور است، امکانی است مختص آنانی که از نفع‌جویی معاف شده‌اند، یعنی ثروتمندان. ولی این امکان، امکانی کاملاً صوری‌ست، زیراکه ثروتمندان دقیقاً کسانی هستند که نفع‌جوییْ طبیعتِ ثانوی آنان شده است ـــ در غیر این صورت آنان نمی‌توانند ثروت را نگه دارند.

—اخلاق صغیر، تئودور آدورنو، ترجمه‌ی هاله لاجوردی