شما خود را متعلق به سنتِ واقعگرایی سرراست میدانید؟
اینگونه انگ زدنها به نظرم همیشه آزارنده و بیفایده است ـــ و، بههرحال، در پی پسامدرنیسم دیگر محلی از اعراب برایشان نمانده است. زمانی منتقدی مرا «پیش از پسامدرنیست» خواند ـــ که نه سودمند است، نه فهمپذیر. رمان، حتا در وهمگونهترین تعبیر آن، اساساً قالبی واقعگراست. رمان، برخلاف موسیقی، نمیتواند انتزاعی باشد. رمان اگر گرفتار وسوسهی نظریه شود (بنگرید به رمان نو) یا وسوسهی بازی زبانی (بنگرید به بیداری فینگنها) چهبسا که دیگر واقعگرا نباشد، و بهتبع آن درخور توجه.
که بحث قالب و فرم را پیش میآورد. شما یکبار گفتید میکوشید هر اثرتان را متفاوت با اثر دیگر بنویسید. به گمان من وقتی قالب سنتی روایت شکسته شد، ناگزیر باید پیدرپی تغییر داد ـــ و دیگر نمیتوان، مثلاً، به جستوجوی شخصیتها و رویدادهای تاریخی تازه رفت و پیرامون آنها داستان پرداخت.
چرا نتوان؟ یادم میآید در مدرسه، در دههی شصت، دبیر زبان انگلیسی ما، جوانی تیزهوش که تازه کیمبریج را تمام کرده بود تد هیوز را که به ما درس میداد گفت: همه نگراناند حیوانات تد هیوز که به آخر رسد چه میکند. آن موقع ما فکر کردیم این بامزهترین چیزیست که شنیدهایم. ولی تد هیوز هیچگاه از لحاظ حیوان در مضیقه نماند؛ شاید کمبودهای دیگری داشت، ولی نه از لحاظ حیوانات. اگر کسی بخواهد دربارهی چهرههای تاریخی چیز بنویسد، همیشه میتواند افرادی بیابد.
ولی مگر مردم همیشه نمیخواهند چیزی طرفه بیابند؟
نه، روال کار کاملاً اینطوری نیست. چیزهایی که من در گذشته نوشتهام دستوپاگیرم نیست. یعنی، به زبان ساده، من خیال نمیکنم چون طوطی فلوبر را نوشتهام باید «بز تولستوی» را هم بنویسم. یعنی خودم را در قفسی برساختهی خودم محبوس کنم. وقتی خارپشت را مینوشتم، دانسته و بهعمد روایتی سنتی بهکار بردم زیرا احساس کردم هرگونه ترفندبازیْ داستان را (آنطور که من در نظر داشتم بنویسم) بههم میزند. رمان در حقیقت وقتی شروع میشود که نویسنده قالب مناسب داستان را پیدا کند. البته میشود بازی درآورد و گفت ببینم چه قالب تازهای میتوانم برای رمانم بیاندیشم، ولی این سوال نامربوطیست تا آنکه اندیشههای مربوط به ذهن بیاید، و آن سیمهای متقاطع شکل و محتوا روی هم بیافتد و برق بزند. برای مثال اقناع کمابیش بر مبنای داستانی بود که من پنجـشش سال پیش شنیده بودم. ولی این یک حکایت، یک امکان، بیشتر نبود، اندیشهای در پی اندیشه، تا آنکه قالب صمیمی و ضروری برای این داستان صمیمی بهدست آمد.
نوشتن برای شما آسان است؟ پرلمن میگوید دو نوع نویسنده داریم: آنهایی که قلمشان آسان پیش میرود و کسانی که هر کلمه قطرهی خونی است که ازشان کشیده میشود. او خودش را در گروه دوم جای میدهد. برای شما وضع چگونه است؟
من با آهونالهی خونبار خیلی موافق نیستم، چون هیچکس نویسنده را مجبور نکرده که نویسنده شود. اغلب شنیدهام که بعضی میگویند: وای، نوشتن کار بسیار انزواطلبانهای است، خب، اگر این انزوا را نمیپسندی، این کار را نکن. شکوهی بیشتر نویسندهها به عقیدهی من نوعی افادهفروشی است. نوشتن البته که کاری دشوار است ـــ باید که اینطور باشد. ولی آیا حاضرید بهجای آن، مثلاً، مواظبت دو کودک دوقلوی بیتاب و بیشفعال را به عهده بگیرید؟
مگر نمیشود دستاورد را دوست داشت و نه لزوماً روند را؟
به گمان من روند را هم باید دوست داشت. خیال میکنم هر پیانونواز بزرگ از تمرین کردن لذت میبرد، چون پس از آنکه در نواختن ساز مهارت پیدا کردید، تمرین در واقع آزمون تفسیر و ظرایف کوچک و هر چیز دیگر است. ارضا و لذت بردن از نوشتن، البته، درجات مختلفی دارد، لذت پیشنویسِ نخست کاملاً غیر از لذت بازخوانیست.
—ترجمهی حسن کامشاد