حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

گفتم: «عزیز جان اگر زیباترین آدم روی زمین را از من بگیرند، چکار باید بکنم؟»
فا گفت: «من هیچ خوب نیستم. امشب می‌آیی یا نه؟»
گفتم: «حتماً حتماً می‌آیم. مطمئن باش.»
گفت: «دیوانگی‌هایت را برای خودت نگه‌دار.»
گفتم: «باشد. باشد. هرچه تو بخواهی. هرچه تو بگویی.»

آه فا من گفتم. همه‌ی اینها را من گفتم. اما مگر می‌شود. میان آنهمه طاقت آورد. مگر می‌شود آنها را تحمل کرد. من فا را می‌خواهم که بیاید برویم ولگردی کنیم. همیشه‌ی همه‌ی شب‌ها را بخوانیم. از همه‌ی کوچه‌های دنیا بگذریم. من فا را اینجا نمی‌خواهم. من اعتراض می‌کنم. یک اعتراض معرکه می‌کنم. برمی‌خیزم. می‌آیم. اسطوره‌هاتان را برای هم تفسیر کنید دوستان. من می‌روم. می‌روم خانه‌ام چای داغ می‌نوشم. این یک درک خیلی ساده‌ست تا دوباره فا عصبانی شود. بگوید. بگوید. این فراوان ساده‌ست.

آه. اما فا تو به زیارت بیا. هنوز دلم هوای گرفتن دارد. هنوز می‌خواهم در خواب این طوفان بخوابم. هیجان و خلسه‌ی همیشگی از چارسو روانه‌ست. اسطوره‌ها را رها می‌کنم. می‌رسم به‌جعدی. رسیده‌ام به‌جعدی فا. راه آسان شده‌ است. سنگینی پلکم افسانه شده است. آرامش به ابرهایم رسیده است. دوباره پنجه‌ی خشک، مومیایی. دیدارهای کوتاه را بخشیده‌ام. آنچنان بزرگوارم که می‌توانم دوباره دست تکان دهم.

یک کلاغ در حاشیه‌ی روبه‌رو در مه گم شد.

قطار خاطره است فا. قطار از اینجا که می‌رود من می‌مانم. من همیشه با قطار نمی‌روم. دست تکان نمی‌دهم. حرکت نمی‌دانم. رویاروی چیزی می‌رود، دستهایی تکان می‌خورد. این کدام نشانه‌ است.

—علی‌مراد فدایی‌نیا

جنینِ حلّاج

جنین که کامل شد در تشنّجِ احتضار جدارِ رحم را پاکوب کرد. تلقین شد که شهادت دهد به یگانه نورِ جهانش. تنگ کرد چشمانش را و گفت: «شاهدم که نوری نیست الّا نور سیاه.» خطاب آمد: «زبان‌دراز! مگر سقوط ابلیس را ندیدی؟ مزّه‌اش را پس خوب بچش.» و از نفخه دهانش طعم خاکستر گرفت، خاکسترِ پنبه. پس فرمان آمد: «میّتِ این جنین غسل ندارد آن بیرون؛ انگار کنید سقط شده. بسپاریدش به خاک.»

نامی گرفت در خاک آن بیرون، حلّاج، و باز نفهمید قاعده این است که نور ظلمت نیست و نفهمید در کتاب‌های لغت معنای جنین مستوری است و ملبّسی، نه خود جنین. می‌گفتند شعبده می‌کرد با آینه. شعبده‌اش این بود که هیچ آینه‌ای در دنیا نمی‌توانست او را دو تا کند: یا بیرون آینه بود و تصویر نداشت ـــ اشباح مردگان در آینه تصویر نمی‌شوند ـــ یا تصویر توی آینه بود و بیرون نبود ـــ آینه همیشه پر از اشباح مرده است. به جرم این جادو و اصرار بر ضلالتش او را شقّه کردند؛ زبان‌بریده، صداهای مقطّع، فقط گاهی حروف حلقی، مثل ها (یا حا)، و بعد قاف، از گلویِ بعد بریده.

—کیوان طهماسبیان، جنگ پردیس، ۱۳۸۶

سپاسگزاری

حالا تو نیستی
و صبح می‌تواند دهانش را ببندد
هر گندم کمی از سنگ آسیاب را می‌ساید
من استخوان‌هایم را خمیرشده به پشت می‌کشم
حالا تو نیستی
و نام تو از گلویم پایین نمی‌رود

سپاست می‌گویم
به خاطر چشم‌هایی که داری
برای نفسی که می‌تواند
عصرهای زمستان را تسکین دهد

سپاسگزارم به خاطر بادهایی که به خانه‌ام فرستادی
و شانه‌ای که دادی
تا تنهایی‌ام را به دوش بکشم
و از کوچه‌های تاریک بگذرانم

صدایم کن
تا رگی از دریا بریده شود
و رودخانه‌ای از شنوایی من بگذرد

ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه!
به خاطر اندوه دایره‌دایره
و چیزهای دیگر

—رضا جمالی حاجیانی

قرنها بگذشت

از بریدگی کم‌عرضی و کم‌عمقی میگذریم / خاکریز کوتاهی / به‌سختی به‌کندی چند قدمی بالا میاییم / تا مستطیل متناسبی / صدوبیست قدم در هفتاد قدم، وقتی اهل هندسه همراه داری / که نه، چمن‌زار یا سبزه‌زار نیست / بلکه مرغزار جمع‌وجوری‌ست، وقتی اهل ادب همراه داری / با چارتایی زبان‌گنجشک تنگ هم / تنومند و کهنسال /

دنباله‌ی درختها شیب ملایمی میکشد طرف راه باریکه‌ای / به راست و پایین / بین دو ردیف شمشاد سرسبز که از نزدیک میبینیم شمشاد نیستند / نگاهی به هم میندازیم و دل به وسوسه میدهیم / نه که به‌هرحال پی کنج دنجی دور از چشم میگردیم / کوره‌راه پیچ ملایمی میخورد و حالا ناغافل سرازیری ترسناکی‌ست / برنگردیم؟ / برنمیگردیم / تند میکنیم خواسته ناخواسته و آهسته میکنیم و دست میگیریم و تعادل از دست داده نداده دست میندازیم به درختچه‌های ناشناس دو طرف / حیرت میکنیم از نرمی شاخه‌ها و با همه نازکی از قوت شاخه‌ها که نمیشکنند و لطیفی برگها که توی مشت له میشوند و کف دستکش رد ردهای سبز میندازند / تا که از خم آخر میگذریم /

شنزار ساحل رود عریضی / نقره‌یی درخشانی زیر آفتابی شاغولی انتقامی / کم‌عمق با سنگریزه‌های یکدستی که برق میزنند زیر آب / خودبه‌خود راه جدا می‌کنیم / «گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور / چشم دارم که سلامی برسانی ز منش» / به راست، به چپ / و خلوتهای مغتنمی / بالادست، دور از کرانه‌ی رود و بعد تبریزیهای نازک‌اندامی و درختچه‌های بی‌نامی تا پای تپه / پایین‌دست، خیلی دور از کرانه و بعد صفهای نامنظم تبریزیهای سن‌وسال‌داری و بوته‌های این بار واقعاً شمشادی کشیده تا دامنه‌ی تپه / برمیگردیم دقایقی بعدتر کنار هم / قدمی میزنیم / ولی قرار نمی‌گیریم، مطمئن نیستیم چرا / رود ساکتی و شاخبرگهای ساکنی، بی هیچ نشانه‌ای از پاییز زودرس / خش‌خش شنهای زیر پا و لاعلاجی منظره‌ی حاشیه‌ی رود / گذشته از مزبله‌ی همیشه دوسه جور نقاب سرمه‌ای و مشکی کپک‌زده و چندتایی دستکش یک بار مصرف، بدرنگ و بی‌رنگ / زیر آفتاب برهنه‌ای بدخلق / چندک‌نزده کنار آب و دستهای دستکش‌پوش به‌آب‌نزده با چند قطره‌ای الکل تیمم میکنیم برمیگردیم طرف راه باریکه که میبینیم سربالای راحتی‌ست /

تا که بالای تپه‌ایم، و نفس راحت / آسمان نزدیکی و آبی ملایمی / پناه میگیریم بی‌گفت‌وگو به سایه‌ی زبان‌گنجشکها / دوتایی / دقایقی وول میخورم من تا که عاقبت چارزانوی راحتی مینشینم و کیف باز میکنم نقشه بیرون میکشم پهن میکنم روی علفها ببینم کجا به کجاست / دقایقی طاقباز دراز میکشم من و چشم میبندم / فکری که چه پررفت‌آمد چه پرسرصداست جاده، فکری که این بالا به لطف زبان‌گنجشکها آفتاب تیزی تندی کمتری دارد / چهچه‌ی پرنده‌های دوری / دامنه‌دارتر و نازکتر از جیک‌وپیک گنجشکها /

—شمیم بهار

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

[فریده] همه‌ی هیجان‌ها را دیده بود. هیجان روی تختخواب فنری کهنه با روکش شله‌ی قرمز، روی دیوان جادار کنار دیوار که از تخت چوبی هم سخت‌تر بود، روی تخته‌‌‌پوست سفید بالای اتاق که از همه بدتر بود، پشم‌های سفید به همه‌جای لباس می‌چسبید، و حتا یک‌بار روی قالی خالی کف اتاق پذیرایی، لابه‌لای میز و صندلی راحتی‌ها و صندلی‌های لهستانی، بعدتر که گلیم رسم شده بود روی گلیم، روی گلیم سبز و گلیم خاکستری مات؛ هیجان در تاریکی تالار سینماها وقتی هنوز هیچ‌کس راه نیفتاده بود و وقتی دیگر همه راه افتاده بودند در چایخانه‌ها و بارها که گاهی حتا تاریک هم نبود، و در میهمانی‌ها، وقتی صاحبخانه خبر می‌کرد و آهنگ آهسته‌ای می‌گذاشت و چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، و در میهمانی همیشه لااقل چراغ یکی از اتاق‌های کناری روشن بود و کسی در چارچوبه‌ی در ایستاده بود؛ هیجان در اتاقی که پر از سروصدای زنگ در و تلفن و گریه‌ی بچه بود، اتاقی که دور از ساختمان اصلی ساکت بود اما حتا یک لیوان آب خوردن هم درش پیدا نمی‌شد، اتاقی که پر بود از کتاب و گرامافن و صفحه و شمایل‌های روی دیوار و چراغ‌هایی که در چشم میفتاد...

لذت لذت بود، و همه‌ی هیجان‌ها، مثل همه‌ی سقف‌ها، یک شکل بود؛ اما چرا با اعمال شاقه؟ و به عوض اعمال شاقه چرا نمی‌باید پول می‌گرفت؟ پول: راحتی یک اتاق مهمانخانه که می‌شد زنگ زد و دستور غذا داد و حمام کرد و فکر ملحفه‌ها نبود. فریده مزه‌اش را چشیده بود، گرچه صبح ناچار کسری پولش را داده بود؛ و پولی که به مرد قرض می‌دادیم جزو عاشقی بود و برنمی‌گشت، یا لااقل زود و به‌راحتی برنمی‌گشت. بااینهمه لذت شاید همیشه لذت نبود؛ و به عوض چیزهایی که نبود چرا نمی‌باید پول می‌گرفت.

حرف زدن با ما بی‌فایده بود چراکه ما هنوز دختربچه بودیم... اما عشق فقط برای مرد اول بود، اولین مرد واقعی، و وقتی می‌گذشت همه‌چیز می‌گذشت؛ و این به شرطی بود که پیش‌تر به وسوسه‌ی تخت‌خواب ثبت‌شده پیش عمه‌ها و خاله‌ها سست نشده بودیم، و به شرطی بود که همین بار اول جرئت گذشتن از نچ‌نچ و ترس دوروبری‌ها و اسم دخترهایی که همراه اسم مرد می‌آمد و خیال خواستگارهای دور را داشتیم چراکه بی‌شهامت نمی‌شد؛ وگرنه منتظر می‌نشستیم و ادبیات می‌خواندیم و نمی‌فهمدیم که پشت پیشانی مرد هیچ فکری نبود و باید در رختخواب باش بودیم تا بودیم؛ اما بعد، وقتی گذشته بود و امضاها، اگر به ناچار امضا می‌کردیم، تنها به امید بچه‌هایی بود که پیش‌تر می‌خواستیم و نداشتیم، وقتی گذشته بود و وقتی زندگی تمام بود و هیچ‌کس نمی‌دیدید که تمام بود، چه می‌ماند جز لذت که همه‌چیز نبود؛ و به عوض همه‌ی چیزهایی که نمانده بود چرا نمی‌باید پول می‌گرفت؟

—شمیم بهار