گفتم: «عزیز جان اگر زیباترین آدم روی زمین را از من بگیرند، چکار باید بکنم؟»
فا گفت: «من هیچ خوب نیستم. امشب میآیی یا نه؟»
گفتم: «حتماً حتماً میآیم. مطمئن باش.»
گفت: «دیوانگیهایت را برای خودت نگهدار.»
گفتم: «باشد. باشد. هرچه تو بخواهی. هرچه تو بگویی.»
آه فا من گفتم. همهی اینها را من گفتم. اما مگر میشود. میان آنهمه طاقت آورد. مگر میشود آنها را تحمل کرد. من فا را میخواهم که بیاید برویم ولگردی کنیم. همیشهی همهی شبها را بخوانیم. از همهی کوچههای دنیا بگذریم. من فا را اینجا نمیخواهم. من اعتراض میکنم. یک اعتراض معرکه میکنم. برمیخیزم. میآیم. اسطورههاتان را برای هم تفسیر کنید دوستان. من میروم. میروم خانهام چای داغ مینوشم. این یک درک خیلی سادهست تا دوباره فا عصبانی شود. بگوید. بگوید. این فراوان سادهست.
آه. اما فا تو به زیارت بیا. هنوز دلم هوای گرفتن دارد. هنوز میخواهم در خواب این طوفان بخوابم. هیجان و خلسهی همیشگی از چارسو روانهست. اسطورهها را رها میکنم. میرسم بهجعدی. رسیدهام بهجعدی فا. راه آسان شده است. سنگینی پلکم افسانه شده است. آرامش به ابرهایم رسیده است. دوباره پنجهی خشک، مومیایی. دیدارهای کوتاه را بخشیدهام. آنچنان بزرگوارم که میتوانم دوباره دست تکان دهم.
یک کلاغ در حاشیهی روبهرو در مه گم شد.
قطار خاطره است فا. قطار از اینجا که میرود من میمانم. من همیشه با قطار نمیروم. دست تکان نمیدهم. حرکت نمیدانم. رویاروی چیزی میرود، دستهایی تکان میخورد. این کدام نشانه است.
—علیمراد فدایینیا