همنوایی شبانه‌ی ارکسترِ چوبها

فقط باید حرف بزنم. حرف بزنم برای آنکه نترسم. حرف بزنم برای آنکه چیزی را احساس نکنم. هیچ‌چیز را. نه حرکتِ دستی را، نه عبورِ شکافنده‌ی تیغه‌ی تیزی را. باید یکسره حرف بزنم. مثلِ آن‌وقت‌ها که شب، یکّه و تنها، در بیابان می‌رفتم. آواز می‌خواندم که نترسم. آواز می‌خواندم که اگر جنّی راه بر من بست، گمان کنم این منم که راه به آواز می‌بندم. که اگر جنّی سر در پیِ من نهاد، گمان کنم این منم که سر در پیِ آواز نهاده‌ام. حالا باید حرف بزنم. خودش هم می‌داند تاریک که بشود دیگر نمی‌تواند با نگاهش مرا احاطه کند. تاریک که بشود حضورِ او هم باید از جنسِ حضورِ حرف بشود. تاریک که بشود او هم باید کسِ دیگری بشود. می‌دانم تاریک که بشود من هم تاریک می‌شوم.

—رضا قاسمی

از دفترخاطراتِ یک نظرباز

دل ورق‌ورقِ خویش پاره‌پاره کنم
که از این کتاب کسی فال عافیت کم دید
—کلیم کاشانی

در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت می‌آورم
چه در تیشرت و شلوارِ جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا می‌بری
چه در آن پیراهنِ پشت‌بازِ پُرستاره
وقتی در نورِ لوسترها می‌درخشی و
کمرگاهت بوی تانگو می‌دهد
زنِ دارچین‌پوستی هم
که شبی مه‌آلود در لاهور
برای یک خاک‌انداز آتش و
مشتی نمکِ دریایی
به درِ خانه‌ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعله‌ی لرزانش
چهره‌ات را تا گریبان روشن کرد
سال‌ها پشتِ آن پنجره
پت‌پت‌کنان می‌سوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
از خیال لختِ خلخال‌هایت     خالی نشد.

بادبان شکسته
وقتی پهلو می‌گرفتم
در یکی از خواب‌های تعبیرشده‌ی هزارویک‌ شب
تو نوعروسِ تاجری دمشقی بودی
و مرواریدهای درخشانم به یک نگاهِ تو
خرمُهره شدند     در برابرِ چشمانم
و کشتی بادپیمایم دیگر
تخته‌پاره‌ای بیش نبود

چه رهگذرِ ماه‌منظرِ کوچه‌های سمرقند
چه ساقی شمشادقدِ میخانه‌ای در نیشابور
یا در پیشبندِ سپیدی
پشتِ پیشخانِ نوشخانه‌ای در لندن
سرِ صحبت را
هرکجا و هرچه بوده‌ای
همیشه من باز کرده‌ام
و نیمه‌شبان تنها
با زیبایی دردناکِ تو
به خانه رفته‌ام.

از دیدارهای مکرّرمان امّا
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه‌ام هر بار
در نظرت کمی آشناست
همین!؟

—عباس صفاری

هنوز

شاید هنوز هم
مرد بر سر چینه نشسته است

شاید این دستهای اوست
که در شب سفید می‌زند

امشب
این گلدسته چه سیاه است و بلند
نمی‌دانم
نه دستی
نه ماهی
از شب
از بادی که نمی‌بینم
این ستاره همیشه می‌لرزد
بر تاریکترین ساقه‌ای که پیدا نیست.

—محمود نیکبخت

عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه

فکرِ خودکشی خیلی زود از راه می‌رسد، منطقی هم هست. اغلبِ روزها از پیاده‌رویی می‌گذرم که اول‌بار وقتی به امتداد آن نگاه می‌کردم فکر خودکشی به سرم زد. به خودم ایکس ماه یا ایکس سال (تا حداکثر دو) فرصت می‌دهم و بعد اگر ببینم بدون او نمی‌توانم زندگی کنم، اگر زندگی‌ام فقط بشود یک گذرانِ منفعلانه، دست‌به‌کار خواهم شد. خیلی زود می‌دانستم چه روشی را ترجیح می‌دهم ـــــ وان آب داغ، گیلاسِ شراب کنار شیرِ آب و یک کارد گوشت‌بری ژاپنی فوق‌العاده تیز. به این راهکار تقریباً همیشه فکر می‌کردم و هنوز می‌کنم. می‌گویند (از این «می‌گویند که»ها در مورد اندوه، و صبر و تحمل آن، زیاد هست) فکر کردن به خودکشی خطر اقدام به خودکشی را می‌کاهد. نمی‌دانم درست است یا نه، ولی به بعضی‌ها ممکن است کمک کند نقشه‌هایشان را بهتر بکشند. پس به گمانم فکر کردن به آن، تیغ دودَم باشد.

—جولین بارنز، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

جنین پرسش

پس چه چیز آسمانی‌تر
—در حبس سفید—
از اشارت‌های آبی‌ی در چشم
—ولو مختصر؟

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها