تشکر و اعتذار

نه امروز را می‌فهمم، نه جرئتِ رجعت به گذشته را دارم.
مدام از خودم می‌پرسم: تو مالِ ملت را خوردی، یا ملت مالت را خورد؟ میلت به درمان درماندگی چه شد؟
به خودم می‌آیم: ممنون که محنتِ میهنت گردنت را خم کرد و رویت را کم کرد.
از همه‌ی راهدارها ممنون که در تمام طول من بودند و هستند و همه‌ی راه‌ها را، به‌قاعده، به واقعه بستند.
از کشیدن بارِ شرمساری و غمِ قومی با عیارِ همواره ممنونم.

—کاظم رضا

کنار دریا

شب
با لباس‌های ژنده
دور از شهر
مانده‌ام بر صخره‌ای کنار دریا.
زنان سیاه
سرها را زیر شن می‌برند.
در باد تنها چشمانِ ماهیانِ مرده باز است
و کاکایی بر ساحلِ عریان پر می‌کشد.

—زیگرید کروزه، ترجمه‌ی نرگس انتخابی

یادداشت‌های روزانه

۹ ژانویه‌ی ۱۹۶۳

زمستانِ ترسناک. تلواسه‌ی رفتنش.

ازبس فکر می‌کنم، ازبس حس می‌کنم، شده‌ام مجسمه. شاعرانه‌ست امّا دروغ هم هست، چون من از اوّل هم مجسمه بودم. میل به فکرکردن و حس‌کردن بعداً سروکله‌شان پیدا شد. از خودم می‌پرسم یعنی شعر همین‌قدر وحشتناک و بغرنج است که من به این‌طور گفتنش عادت دارم؟ از این‌ها گذشته، تصورات کم‌وبیش به‌دردبخوری که به سرم خطور کرده‌اند، جداجدا نوشته می‌شوند. بقیه‌ی چیزها حقارت‌هایی‌اند به‌دردنخور.


۱ فوریه‌ی ۱۹۶۳ 

ساعتِ ۱۳. شعر به دادم می‌رسد؟ نه. نه نوشتنش، نه خواندنش. این همان‌چیزی است که سال‌هاست نمی‌خواهی بهش اقرار کنی. شعر تنهایی بس‌زیبایی را برپا می‌کند. اما حقیقت کلاً یک چیز دیگری‌ست: نباید بنویسی. تهوع دارم. نه، می‌ترسم. می‌دانم باید خودکشی کنم. این کار را می‌کنم؟ نه. مرگ از هرچیز دیگری بیشتر می‌ترساندم. حالا، دلم با فاجعه نیست. کلماتِ بزرگ. بی‌حوصلگی‌ام پیشِ شعر از همین‌جا می‌آید. شعرهای وایه‌هو را باز خواندم و کتاب را انداختم دور. هر اصطلاح سرراستی در باب رنج درم حس‌های نفرت‌انگیزی به وجود می‌آورد. انگار که موش صحرایی خورده باشم. دلم فقط یک چیز می‌خواهد: به نفی‌ام وفادار بمانم. ببینم به کجا می‌رسد. ببینم، بفهمم. همدست شوم با خودم.

برنامه‌ام را فراموش کردم. به نظرم خیلی پوچ و بی‌خود است.

ساعت ۱۸. فقط یک چیز می‌خواهم: هیچ امیدی درم نباشد. گپ طولانی با م.ل. تا اینجا گذاشته که کمتر دردناک نفس بکشم. باید یادم بماند کار رویِ پروژه حینِ آتش‌بس، سرخوشی یا آسایش اشتباه است. از طرفی، کارهای به‌دردبخور و کاربردی کردن هم اشتباه است (خودم را درک می‌کنم). فقر کنونی‌ام خطرناک است، چون وسوسه می‌شوم علتِ بدبختی‌ام بدانمش، با اینکه می‌دانم جز برای خرید یک کتاب یا یک اسباب‌بازی، کوچکترین نوستالژی‌ای به وضعِ خوب یا رفاه مادی ندارم. چه‌ کار می‌توانستم بکنم اگر اسکناس یا پول‌خرد داشتم؟ من هیچ‌چیزی نمی‌خواهم بخرم جز کتاب. ولی کتاب‌ها را بهم امانت هم می‌دهند.


۲۳ فوریه‌ی ۱۹۶۳

چیزی نمی‌فهمم از زبان و به چیزی جز زبان وابسته نیستم.


۱۷ مارس ۱۹۶۳

نوشتن تقلّاست. امروز وقتم را گذاشتم برای وررفتن با یک قصه. بی‌هیچ شوروشوقی پیش رفتم، انگار ضرورت درم جایش را داده بود به کندی‌، خستگی‌ و اجبار. خواندن هم تقلّاست، اما از سرشتی دیگر. خواندنِ تنها یک کتاب برایم نشدنی‌ست. خواندن یعنی کتاب را با چشم‌هات بخوانی‌، اما منْ ورای نگاه می‌روم، حتا به کتاب‌هایی فکر می‌کنم که هم‌اکنون نمی‌خوانمشان. میل وحشتناکی دارم به خواندنِ باولعِ همه‌ی کتاب‌ها. امّا، همان موقع، سرکوب اخلاقی‌ام ولعم را سوق می‌دهد به خواندن یک کتاب. چیزی هست که نمی‌توانمش: خواندن بی‌وقفه‌ی کتابِ شعر. پُرِ پُرش فقط یکی دو شعر می‌توانم بخوانم.  بیش از این، تابِ حقیقتِ دردناک ازم ساخته نیست. مسئله‌ی‌ آرامش است (یا فقدان آرامش)، یا عدم تمرکز، یا مسئله‌ی نابودیِ بازی معنایی و چیزهایی از این دست.


۱۸ مارس ۱۹۶۳

خودکشیْ در چنگ‌ گرفتنِ همین هشیاریِ مفرطی‌ست که می‌گذارد بفهمی بدترین چیز دارد همین‌جا به وجود می‌آید، همین حالا.

چهره‌های توی خیابان؛ هیچ‌کس دلش نمی‌کشد منظره باشد.


۲۹ نوامبر ۱۹۶۳

بی‌نظمی. آشفتگی. شوروشوق برای ادبیات، وقتی روز برمی‌آید. اما شب، عینِ یک بچه، نومیدم. احساسِ سرِراهی‌‌ها را دارم، احساسِ یتیم‌بودن. شب‌ها، از خودم می‌پرسم ادبیات چه‌ کاری می‌تواند برام بکند وقتی فقط یک چیز می‌خواهم و آن این است که ایکس در ‌برم باشد.


۱ دسامبر ۱۹۶۳

بی که کسی تصدیقم کند، به ظرفیت‌های ادبی‌ام اعتماد کردم. آ. گفت که مشکلم در به‌کاربردنِ فعل‌ها به رگه‌های یهودی‌ام برمی‌گردد. اما شنبه دستم آمد چطور خودم را در زبانی ادبی بیان کنم. آ. با تعجب به حرفهام گوش داد. تمام این‌ها به تمرین‌های تمدد اعصاب برمی‌گردد. اگر می‌توانستم حلقم را باز کنم، یعنی یکجور متوازنی نفس بکشم، رابطه‌ام با زبان ـــ که تا الان خیلی پیچیده بوده ـــ عوض می‌شود. الان نزدیک دو سال است که روی همین چیزها کار می‌کنم، اما سینه‌ و گلویم هنوز در همان حالتِ احمقانه‌ی دفاعی‌شان مانده‌اند. احساس می‌کنم دستی آهنی این‌جاها را فشار می‌دهد. عجیب است، برای اینکه راحت شوم، فقط باید بهلم و دیگر جلوی خودم را نگیرم. البته که ترس از سقوط، ترس ازدست‌دادنِ تمامِ … گفتم ترس و الان این‌جاست. دارد یکجور وحشتناکی فشارم می‌‌دهد.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور

لالایی برای هرروز تا روز آخر

بارها، بارهای بار
آدم می‌خوابد، تنش بیدارش می‌کند؛
بعد یک بار، فقط یک بار
آدم می‌خوابد و تنش را گم می‌کند.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

قطعات

باد می‌وزد     صبح است

برگی از آستانه گذر می‌کند
و زیرِ آوایی له می‌شود

بال‌بالِ خفاش‌ها
قل‌قلِ قرابه‌ها
و سایه‌هایِ تنگ
          در اطرافِ تو ویران خواهد شد

کاج سربریده می‌لرزد
و تو فقط
جانِ اندوهت را نجات خواهی داد

صبح است و
ادامه‌یِ رویایِ تو زیرِ دودهایِ بی‌دعوت
لگدمال می‌شود

—شاپور بنیاد