بگذار تا زمانی دراز، دراز، عطر موهایت را ببویم و صورت خود را در آنها فروبرم، چون مرد عطشانی در آب چشمه، و آنها را در دست گیرم و چون دستمال عطرآگینی بتکانم تا خاطرهها در هوا افشانده شوند.
اگر میدانستی چه چیزها در موهای تو میبینم، چه چیزها حس میکنم، چه چیزها میشنوم! روح من بر عطر شناور میشود، چون روح مردان دیگر بر موسیقی.
موهای تو رؤیایی در خود دارند، آکنده از بادبانها و دکلها، دریاهای پهناوری در خود دارند که کفهایشان مرا بهسوی اقالیمی دلانگیز میبرند؛ به مکانهایی که سپهرْ کبودتر و عمیقتر است، به مکانهایی که فضا عطرآگین است از بوی میوهها و برگها و بوی بدن آدمی.
در اقیانوس زلف تو بندی به نظرم میآید پُرولوله از نغمههای غمآلود، از مردان زورمندی از همهی ملیتها، از غرابهایی به اشکال کوناگون، که پیکرهای ظریف و پیچدرپیچ خود را بر آسمانی پهناور، که گرمای جاودانی در آن آرمیده، فروچیدهاند.
در نوازشهای زلف تو بازمییابم سستی و تنآسانی ساعتهای درازی را که به سر رفت، بر تختخواب اتاقک کشتی زیبایی، در میان گلدانها و کوزههای آبزای طراوتبخش، درحالیکه تکانهای نامرئی آب بندرگاه گهوارهجنبان آنها بود.
در اجاق گدازان زلف تو بوی توتون آمیختهبهتریاک و قند به دم میکشم؛ در شب زلف تو، پرتو لاجورد آسمان بیانتهای مناطق گرمسیر را میبینم. بر کرانههای کرکین زلف تو خود را به بوهای درهمآمیختهی قیر و مشک و نارگیل مست میکنم.
بگذار تا در گیسوان سیاه و سنگینت دندان فروبرم. هنگامی که موهای رمنده و طاغی تو را به دندان میخایم، چنانم مینماید که خاطرهها را میخورم.
—شارل بودلر، ترجمهی محمدعلی اسلامی ندوشن