شیدایی لل و. اشتاین

— یک همچو روزِ بی‌واقعه‌ای را هیچ‌وقت نمی‌توانستم تصور کنم.
— بااین‌حال، داریم به جایی می‌رسیم، حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتد، داریم به یک مقصدی می‌رسیم.
— کدام مقصد؟
— نمی‌دانم. جز یک مشت چیزهایی درباره‌ی سکونِ زندگی، چیزِ دیگری نمی‌دانم. آن‌هم وقتی خود همین هم، همین زندگی، دارد می‌شکند. این را می‌دانم.

لُل همان پیراهنِ سفیدی تنش است که قبلاً به‌تن داشت، اولین بار که در خانه‌یِ تاتیانا کارل دیدمش. دکمه‌هایِ بازِ پیراهن، زیرِ بارانیِ خاکستری، پیداست. بارانیِ خاکستری را، همچنان‌که چشمم به پیراهن است، از تن درمی‌آورد، بازوهایِ عریانش آشکار می‌شود. در طراوتِ بازوانش تابستانی نهفته است.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

متن‌هایی برای هیچ

این منم در او که به یاد می‌آورم، شب واقعی را، این رویای من است، رویای شب بی‌فردا، و او فردا چگونه خواهد توانست که تاب بیاورد فردا را، سپیده را، و بعد، روز را، همان‌طور که دیروز توانست که تاب بیاورد دیروز را. آه می‌دانم، این من نیستم، هنوز این من نیستم، این کهنه‌سربازی است خوکرده به روزها و شب‌ها، اما فراموش می‌کند، به من فکر می‌کند، بیش از آنچه باید، و هنوز صبح بسیار دور است، شاید بالاخره وقت آن را داشته باشد که دیگر ندمد.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی علی‌رضا طاهری عراقی

پیغام

چون درختی در صمیمِ سرد و بی‌ابرِ زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود
هرچه از فرِّ بلوغِ گرمِ تابستان و میراثِ بهارم بود
هرچه یاد و یادگارم بود
ریخته‌ست.

چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغِ پیر یا کوری
در چنین عریانیِ انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه‌هایِ هیچ پیرایش
با امیدِ روزهای سبزِ آینده
خواهدم این‌سوی و آن‌سو خست؟

چون درختی اندر اقصایِ زمستانم
ریخته دیری‌ست
هرچه بودم یاد و بودم برگ؛
یادِ با نرمک‌نسیمی چون نمازِ شعله‌یِ بیمار لرزیدن.
برگِ چونان صخره‌یِ کری نلرزیدن.
یادِ رنج از دست‌هایِ منتظر بردن.
برگِ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهارِ همچنان–تا–جاودان–در–راه،
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهایِ دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابانِ غریبِ من
منگر و منگر.
سایه‌یِ نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، ‌خوش‌تر.
بیم دارم کز نسیمِ ساحرِ ابریشمینِ تو
تکمه‌یِ سبزی بروید باز بر پیراهنِ خشک و کبودِ من.

همچنان بگذار
تا درودِ دردناکِ اندُهان ماند سرودِ من.

—مهدی اخوان‌ثالث، آخر شاهنامه

مورمور

این‌جا را ترک کردیم. باز رسیدیم نزدیک جبهه، و دوباره گلوله و خمپاره است که دارد می‌آید. باران می‌بارد ولی خیلی سرد نیست. جیپ ما روبه‌راه است. اما باید پیاده بشویم و پیاده برویم.

گویا جنگ دارد به آخر می‌رسد. نمی‌دانم این را از کجا می‌گویند، ولی می‌خواهم سعی کنم، تا جایی که می‌شود، خودم را راحت از این منجلاب بکشم بیرون. هنوز در گوشه‌وکنارْ درگیری‌های سختی هست. نمی‌شود پیش‌بینی کرد که کار به کجا می‌کشد.

دو هفته‌ی دیگر باز مرخصی دارم و به ژاکلین نوشتم که منتظرم باشد. شاید بد کردم که این را نوشتم. آدم نباید خودش را پابند کند.

همین‌طور روی مین ایستاده‌ام. امروز صبح گروه ما راه افتاد و من طبق معمول آخر صف بودم. همه از کنار مین رد شدند، ولی من زیر پام صدای تلیک را شنیدم و فوری ایستادم. فقط وقتی پا را از روی مین برداریم منفجر می‌شود. هرچه توی جیب‌هام داشتم برای دیگران پرتاب کردم و بهشان گفتم که بروند. حالا تنها مانده‌ام. معمولاً باید منتظر باشم که آن‌ها برگردند، ولی بهشان گفتم که برنگردند. البته می‌توانم سعی کنم که خودم را پرت کنم به جلو به‌‌رویِ شکم، ولی از اینکه بدون پا زندگی کنم منزجرم... فقط این دفتر را با یک مداد پیش خودم نگه داشته‌ام. قبل از اینکه پام را بردارم پرتابشان می‌کنم، و حتماً باید پام را بردارم، چون دیگر ذلّه شده‌ام و بعدش هم پام دارد مورمور می‌کند.

—بوریس ویان، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

لووینا

بطریِ آبجو را خالی کرد تا اینکه فقط حباب‌هایِ کف درش باقی ماند، بعد ادامه داد: «توی لووینا هرجا را که نگاه می‌کنی می‌بینی جایِ خیلی غم‌انگیزی‌ست. شما دارید می‌روید آنجا، پس خودتان خواهید دید. من می‌گویم آنجا جایی‌ست که غم آشیانه کرده، جایی‌ست که خنده را نمی‌شناسد، انگار صورتِ مردم یخ بسته. اگر دوست داشته باشید می‌توانید هروقت بخواهید این غم را ببینید. نسیمی که آنجا می‌وزد، آن را این‌طرف‌ و‌ آن‌طرف می‌برد، اما هیچ‌وقت از آنجا ریشه‌کنش نمی‌کند. انگار آنجا به دنیا آمده. شما می‌توانید کم‌وبیش بچشیدش و احساسش کنید، چون همیشه رویِ شما می‌افتد و رودرروی‌تان می‌ایستد، و مثلِ مشمایِ بزرگی رویِ گوشتِ زنده‌یِ قلب سنگینی می‌کند.

مردم آنجا می‌گویند وقتی قرصِ ماه کامل است به‌وضوح شکل و شمایلِ باد را می‌بینند که خیابان‌هایِ لووینا را جارو می‌کند، می‌بینند که پشتِ سرش پتویِ سیاهی می‌کشد، اما چیزی که من همیشه شب‌هایِ مهتابی توی لووینا دیده‌ام نقشِ نومیدی بوده ـــــ همیشه.

—خوان رولفو، ترجمه‌ی فرشته مولوی