کسوف

روحِ ون‌گوگ
پرسه می‌زند در مزرعه‌ی آفتابگردان
ماهْ شکلِ گوشِ بریده‌ای‌ست

رفته‌ای و
دو ته‌سیگار
در بسترِ خاک
با پاهای جمع‌شده‌درشکم خوابیده‌اند
(یکی از آن دو بیدار است
و با خودش فکر می‌کند)

چهار انگشتِ دیگر اگر
یادت در من بنشیند
اندوه کامل است
مزرعه‌ی آفتابگردانی خواهم شد
با صدها صورتِ سیاه
خیره‌مانده به کسوف

—رضا جمالی حاجیانی، ماهیان خاکزی

بیرون و تو

به‌ناگاه دانستم که بیرونِ خانه‌ای.
درخت‌هایی که در میانِ آنها پرسه می‌زدی خاموش شدند،
شاخه‌ای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همه‌یِ پرنده‌هایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
به‌خاطرِ چه آمده‌ای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمده‌ای، یا فقط آمده‌ای که بدانی؟

و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تخت‌ِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده‌ شده، شیشه‌یِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایه‌ها که در زیرِ ماه سست می‌شوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کرده‌ام،
و خانه پر می‌شود از سرما، بادها به درون می‌وزند.

خانه‌ای چنین رسوخ‌پذیر و ازهم‌پاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانه‌یِ تسلیم باز کرده‌ام. خانه پر می‌شود از سرما.
چرا بیرون می‌ایستی؟ من آماده‌یِ پاسخ‌ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمی‌آیی؟

—هنری رید، اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶

غریبی

بی‌ تو
خودم را بیابانِ غریبی احساس می‌کنم
که باد را به وحشت می‌اندازد

جویبارِ نازکی
که تنها یک‌پنجمِ ماه را دیده است
زیباترین درختانِ کاج را حتا
زنانِ غمگینی احساس می‌کنم
که بر گوری گمنام مویه می‌کنند
آه
غربت با من همان کار را می‌کند
که موریانه با سقف
که ماه با کتان
که سکته‌یِ قلبی با ناظم حکمت

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم
که مرگ در آن رخ می‌دهد

پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی‌ تو آه
دستم در اندیشه‌یِ دستِ تو از هوش می‌رود

ساعت ده است
و عقربه‌ها با دو انگشت هفتی را نشان می‌دهند
که به‌سمتِ چپِ قلب فرومی‌افتد.

—غلامرضا بروسان

شیدایی لل و. اشتاین

— یک همچو روزِ بی‌واقعه‌ای را هیچ‌وقت نمی‌توانستم تصور کنم.
— بااین‌حال، داریم به جایی می‌رسیم، حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتد، داریم به یک مقصدی می‌رسیم.
— کدام مقصد؟
— نمی‌دانم. جز یک مشت چیزهایی درباره‌ی سکونِ زندگی، چیزِ دیگری نمی‌دانم. آن‌هم وقتی خود همین هم، همین زندگی، دارد می‌شکند. این را می‌دانم.

لُل همان پیراهنِ سفیدی تنش است که قبلاً به‌تن داشت، اولین بار که در خانه‌یِ تاتیانا کارل دیدمش. دکمه‌هایِ بازِ پیراهن، زیرِ بارانیِ خاکستری، پیداست. بارانیِ خاکستری را، همچنان‌که چشمم به پیراهن است، از تن درمی‌آورد، بازوهایِ عریانش آشکار می‌شود. در طراوتِ بازوانش تابستانی نهفته است.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

متن‌هایی برای هیچ

این منم در او که به یاد می‌آورم، شب واقعی را، این رویای من است، رویای شب بی‌فردا، و او فردا چگونه خواهد توانست که تاب بیاورد فردا را، سپیده را، و بعد، روز را، همان‌طور که دیروز توانست که تاب بیاورد دیروز را. آه می‌دانم، این من نیستم، هنوز این من نیستم، این کهنه‌سربازی است خوکرده به روزها و شب‌ها، اما فراموش می‌کند، به من فکر می‌کند، بیش از آنچه باید، و هنوز صبح بسیار دور است، شاید بالاخره وقت آن را داشته باشد که دیگر ندمد.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی علی‌رضا طاهری عراقی