بعد از جنگ، یعنی در آخرین سالهای عمر پروست، دوشس دو کلرمونــتونر در اپرایی که برای انجمن خیریه برگزار شده بود لژی رزرو میکند تا پروست بتواند یک بار دیگر اهل محفل ــــیعنی دستمایههای اصلی رمانشــــ را از نزدیک ببیند. پروست دیر میرسد، مینشیند کنج لژ، پشت به صحنه، و یکریز حرف میزند. فردای آن روز دوشس رفتار پروست را به رویش میآورد و به او میگوید اگر قصد نداشته حواسش را جمعِ مراسم کند، رزرو کردن لژ اصلاً به دردسرش نمیارزیده. اینطور میگویند که پروست در پاسخ لبخند زیرکانهای میزند و برایش با دقتی موشکافانه تمام وقایعِ صحنه و نمایش را تعریف میکند، با دریایی از جزئیات که شاید هیچکس ملتفتشان نشده بود، بعدش هم درمیآید که «خیالتان راحت! وقتی پای اثرم در میان باشد، مثل زنبورها حواسم به همهچیز هست».
حساسیت و ظرافتِ طبعِ پروست فقط در کار ادبیاش است که تماموکمال محقق میشود. پروست به رویدادها به سیاقی پیچیده و با تأخیر واکنش نشان میداد. مثلاً وقتی به تماشای لوور میرفت، همهچیز را میدید اما واکنشی نشان نمیداد. البته چند ساعت بعد، شبهنگام که بر تختش دراز میکشید از فرط وجد و هیجان ناشی از تجربهی آن روز به معنای واقعی کلمه تب میکرد. همهی آن مصائب عاشقانهی پروست، همهی آن اندوههای کوچک و بیامانی که از بس آدم حساسی بود بلای جانش میشد ــــو سبب میشد، در قیاس با دوستانش، واکنشهایی شدیدتر، به شیوهای دیگر، و در وقت و زمانی متفاوت نشان دهدــــ بیشتر از هر چیزی به دردش خورد تا در انزوا دنیای تجربههای زیسته را در رمانش بازآفرینی کند، به آنها شکلی تازه دهد و ببردشان در قالب اجزای قصه.
پروست از اوان نوجوانی میدانسته برای چه به دنیا آمده و قرار است چهکاره شود. او رسالت آدمی را، هرآن که متأثر از حسوتجربهای احساسی میشود، نه ابرازِ آنیِ شور و هیجانات، که تلاش برای تعمق میداند، تلاش برای دقیقتر شدن، برای رسیدن به سرچشمهی حسها، و ترسیم آن با آگاهیِ هرچهتمام. خودش تعریف میکند که نوجوانی، حیرتزده از انعکاسِ پرتوِ خورشید در برکه با چترش به زمین میکوبیده و فریاد میزده «وای! وای! وای!» از همان موقع پروست حس میکرد در ادای وظیفهی اصلیاش ــــنه بروز دادن آنی احساس، که عمق بخشیدن به آنــــ ناکام مانده.
—یوزف چاپسکی، ترجمهی شبنم نیکرفعت