پروست علیه زوال

بعد از جنگ، یعنی در آخرین سال‌های عمر پروست، دوشس دو کلرمون‌ــ‌تونر در اپرایی که برای انجمن خیریه برگزار شده بود لژی رزرو می‌کند تا پروست بتواند یک بار دیگر اهل محفل ــــ‌یعنی دست‌مایه‌های اصلی رمانش‌ــــ را از نزدیک ببیند. پروست دیر می‌رسد، می‌نشیند کنج لژ، پشت به صحنه، و یک‌ریز حرف می‌زند. فردای آن روز دوشس رفتار پروست را به رویش می‌آورد و به او می‌گوید اگر قصد نداشته حواسش را جمعِ مراسم کند، رزرو کردن لژ اصلاً به دردسرش نمی‌ارزیده. این‌طور می‌گویند که پروست در پاسخ لبخند زیرکانه‌ای می‌زند و برایش با دقتی موشکافانه تمام وقایعِ صحنه و نمایش را تعریف می‌کند، با دریایی از جزئیات که شاید هیچ‌کس ملتفتشان نشده بود، بعدش هم درمی‌آید که «خیالتان راحت! وقتی پای اثرم در میان باشد، مثل زنبورها حواسم به همه‌چیز هست».

حساسیت و ظرافتِ طبعِ پروست فقط در کار ادبی‌اش است که تمام‌وکمال محقق می‌شود.  پروست به رویدادها به سیاقی پیچیده و با تأخیر واکنش نشان می‌داد. مثلاً وقتی به تماشای لوور می‌رفت، همه‌چیز را می‌دید اما واکنشی نشان نمی‌داد. البته چند ساعت بعد، شب‌هنگام که بر تختش دراز می‌کشید از فرط وجد و هیجان ناشی از تجربه‌ی آن روز به معنای واقعی کلمه تب می‌کرد. همه‌ی آن مصائب عاشقانه‌ی پروست، همه‌ی آن اندوه‌های کوچک و بی‌امانی که از بس آدم حساسی بود بلای جانش می‌شد ــــ‌و سبب می‌شد، در قیاس با دوستانش، واکنش‌‌هایی شدیدتر، به شیوه‌ای دیگر، و در وقت و زمانی متفاوت نشان دهد‌ــــ بیشتر از هر چیزی به دردش خورد تا در انزوا دنیای تجربه‌های زیسته را در رمانش بازآفرینی کند، به آن‌ها شکلی تازه دهد و ببردشان در قالب اجزای قصه.

پروست از اوان نوجوانی می‌دانسته برای چه به دنیا آمده و قرار است چه‌کاره شود. او رسالت آدمی را، هرآن که متأثر از حس‌وتجربه‌ای احساسی می‌شود، نه ابرازِ آنیِ شور و هیجانات، که تلاش برای تعمق می‌داند، تلاش برای دقیق‌تر شدن، برای رسیدن به سرچشمه‌ی حس‌ها، و ترسیم آن با آگاهیِ هرچه‌تمام. خودش تعریف می‌کند که نوجوانی، حیرت‌زده از انعکاسِ پرتوِ خورشید در برکه با چترش به زمین می‌کوبیده و فریاد می‌زده «وای! وای! وای!» از همان موقع پروست حس می‌کرد در ادای وظیفه‌ی اصلی‌اش ــــ‌نه بروز دادن آنی احساس، که عمق بخشیدن به آن‌ــــ ناکام مانده.

—یوزف چاپسکی، ترجمه‌ی شبنم نیک‌رفعت

شعر چیست؟

در حقیقت، نظم فقط یکی از چندین طریق ممکن برای بیان شعر است. شعر در همه‌جا هست یا می‌تواند باشد. در یک رمان همچنان‌که در یک پرده‌ی نقاشی، در یک منظره همچنان‌که در خود موجودات، گاهی نمی‌دانم چه نیرویی رویایی و گاهی چه قدرت نفوذی شگرف، نوعی غوطه‌وری به طرف اعماق، پدیدار می‌شود و در دل خواننده یا بیننده لذتی اندوهناک یا یأس‌آمیز، یا نیز سروری ناگهانی، برمی‌انگیزد که جلوه‌هایی از تأثیر زیبایی شاعرانه است.

همه‌کس، یا تقریباً همه‌کس، در برابر شعر حساس است. همه‌چیز، یا تقریباً همه‌چیز، معرض شعر است. در آفتاب شعر هست و در مه، در اکتشاف شعر هست و در عادت، در امید و در حسرت، در مرگ و در زندگی، در خوشبختی و بدبختی. برای بیان آن، انتخاب نظم یا نثر، سنگ یا رنگ چه اهمیت دارد؟ ولی آنجا که شعر نباشد، چه می‌تواند باشد؟ آثار هُمر و افلاطون و چشم‌انداز شهر دلفی مالامال شعر است.

آثار ارسطو و سیسرون فقط برای اهل فن جالب است. دن‌کیشوت و کمدی الهی، نمایشنامه‌های شکسپیر و رمان‌های داستایوسکی در زمره‌ی آثاری‌ست که لبریز از شعر است. و همین است که آنها را در قدر اول اهمیت قرار می‌دهد. حتا گاهی پیش می‌آید که برخی از زندگی‌ها و بناهای انسانی طنین خود را از آن می‌یابند که ناتمام یا نیمه‌ویران‌اند و بر اثر این نقص اتفاقّی به مقام شعر رسیده‌اند. آخیلوس و لوکلر، ماری استوارت و اود زیباروی، چهره‌هایی شاعرانه‌اند، زیرا نابهنگام مرده‌اند. کولیزه شاعرانه است زیرا نیمه‌ویران است. آن پایه ستونی که زیر آسمان یونان یا سیسیل تنها بر جا مانده در شعر مهجوری خود، زیبایی بیشتری می‌یابد تا مزون‌کاره که شگفت‌آسا از دستبرد زمان مصون مانده است.

با اینهمه، گرچه شعر را در همه‌جا و همه‌چیز می‌توان یافت لیکن بهترین آن‌ را در آثار شاعران باید جست. اگر هنر شاعری به نظر من دشوارترین و بنابراین ممتازترین هنرهاست از آن‌روست که شاعر خطری عظیم می‌کند: دانسته و اندیشیده اساس کارش را بر این نهاده است تا به چیزی برسد که دیگران بر آن نمی‌توانند دست یافت مگر از راه تصادف یا فزون‌جویی. آنچه مثلاً در نزد رمان‌نویس توفیقی گران‌قدر یا زیوری ظاهراً بیهوده می‌نماید، و به‌هرحال، نبودنش دردم مستوجب نکوهش نمی‌شود، برای شاعر جوهر و منشا هنر است. پرده‌ی نقاشی یا آهنگ موسیقی یا داستان اگر فاقد شعر باشد باز هم دیدنی و شنیدنی و خواندنی است. آثار روبنس و ولتر شاعرانه نیست. شاید کارهای باخ و سزان نیز در اساس شاعرانه نباشد. مرادم این است که در هنرهای دیگر، قدرت و کمال آفرینش گاهی نیاز به شعر ندارد. اما منظومه‌ای که فاقد شعر باشد مرده‌تر از مرده است، تحمل‌ناپذیر است. و این امر برای نویسندگان بزرگی چون ولتر و حتا برای شاعران بزرگی چون رنسار یا ویکتور هوگو پیش می‌آید. در میان رمان‌نویسان حرفه‌ای، بسیارند کسانی که با کوشش و شکیبایی توانسته‌اند اثری پذیرفتنی و گاهی شاهکاری ماندنی به وجود آورند. اما رقت‌انگیز سرنوشت شاعران بسیاری‌ست که هزاران بیت ساخته‌اند و حتا یک بار در ایجاد این توالی هشت یا ده یا دوازده هجا که شعر حقیقی را به وجود می‌آورد توفیق نیافته‌اند! برخی از آنان بی‌آنکه پی به حقارت کار خود ببرند خوشبخت مرده‌اند ـــــ یا خواهند مرد. ولی برای برخی دیگر چه وهم و دلهره‌ای! و چه بیدادی! شریف‌ترین احساسات، طبیعی‌ترین مضامین شاعرانه، اوزان سنجیده، قوافی اندیشیده، این‌همه برای زائیدن کودک مرده‌ای که کس به حالش نخواهد گریست، یعنی نظم بی‌شعر!

پس شعر چیست؟ کیست آنکه بتواند به این سوال جواب گوید؟ روح چیست؟ می‌توان در تن آدمیزاد‌ه‌ای همه‌ی تجلیات حیاتی را دریافت و تشریح و توصیف کرد. نیز می‌توان ـــ‌چنانکه ما همه در مدرسه کرده‌ایم‌ـــ شعری را تجزیه و تحلیل کرد و ساختمان و لغات و وزن و قافیه و آهنگ آن را بازنمود. ولی نسبت این امور به شعر مانند نسبت قلب تپنده است به روح. یعنی تجلی برونی است، نه تعریف است و نه حتا توضیح. پس اگر من بخواهم بیشتر به تعریف شعر نزدیک شوم، آن‌ را در تأثیرات شعر جست‌وجو خواهم کرد. هرگاه خواننده منظومه‌ای یا حتا شنیدن بیتی خواننده یا شنونده را ناگهان تکان دهد، او را از خود به در آورد و به عالم رویا افکند یا، برعکس، او را وادارد که هرچه ژرف‌تر در خود فرورود تا جایی که با نفس هستی و سرنوشت روبه‌رو شود، از روی این علائم و آثار می‌توان توفیق شعر را بازشناخت. هنگامی که خاله مارگو از دیدن فلان نمایش سوزناک به گریه می‌افتد از آن‌روست که ناگهان خود را در برابر بازی کهن عشق و سرنوشت یا بدبختی و مرگ می‌یابد. بنابراین نوعی زیبایی شاعرانه در ملودرام دویتیم هست. اما مسئله این نیست که چگونه نباید برای دویتیم گریه کرد، مسئله‌ی اساسی‌تر این است که چگونه باید برای شکسپیر و اورپید گریست. بقیه خودبه‌خود درست می‌شود.

—ژرژ پمپیدو، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

آب‌های تار

طنین شرّه‌ کردن آب را می‌شنوم در رویام. کلمات شرّه می‌کنند مثل آب من شرّه می‌کنم. بر چشمهام نقش چشمهام را می‌کشم، شنا می‌کنم در آب‌های خودم، پیش خود از سکوت‌هام می‌گویم. شب‌همه‌شب چشم‌انتظارم که به من شکل دهد زبان. و به باد می‌اندیشم که نزدم می‌آید، که بیتوته می‌کند در من. شب‌همه‌شب گام زده‌ام زیر باران غریب. مرا سکوتی بخشیده‌اند لبریز شکل‌ها و بصیرت‌ها (به قول شما). و می‌دوم نزار مثل آن تک پرنده‌ی مانده‌در‌باد.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

نام‌های بسیار

نگاهم کن
ستاره‌ای در مرگ
جاودانِ
         پرتابی
همیشه بسته‌ست
این
     مکان‌های روشن
نگاهم کن
ستاره‌ای
         همیشه در یادست

—فیروز ناجی

راه‌های این‌سوی که می‌روی

این چندمین است که برای تو می‌نویسم، بهتر از این نمی‌دانم. تو دشنام نمی‌دانی ف ـــــ اگر می‌خواهی قسمم را باور کن یک روز بمان. ببین از دیوار لجن می‌بارد. باران؟ نه، تو دیگر بچه نیستی تا با افسانه سرگرم شوی. کودکیِ من شبانه است. ف، شبانه! تو می‌توانی شبانه تمام خانه‌های مرا با رقص بگردی. باد و تو یگانگان اینجایند اما من، بین تو و باد محور نمی‌توانم باشم. مو! مو را به یاد بیاور. خانه‌های ما در روز می‌میرند. آن روشناییِ باکره‌ی دوردست‌شان فاصله‌فاصله نابود می‌شود. ف، ختم هر چیزی در اینان ببین که راه می‌روند. بی‌ تو، بی‌ من، بی‌ باد.

من این‌بار می‌انگارم تا در رسایی زنگ‌زده‌ی شمشیر تو را بخوانم که اینک خانه، پرده‌های کهنه را بو گرفته است. و تاریکی خانه‌ام را پنهان می‌کند و اشباح نیستند. اما یک روز، که کدورت عمق یافت و دل در رگ تپید، با خاطره می‌آیم تا از تو نامی را یادآوری کنم که تاریکی هست، اشباح نیستند، تا یاد تو بی من با تو! که پرده‌ام پوسیده است و خانه‌ام را باد برده است.

—علیمراد فدایی‌نیا