شبها پنجرهها روشن میشد، ولی پشت آنها فقط خانوادههای خوشبخت بودند، خانوادههای خوشبخت، خانوادههای خوشبخت، خانوادههای خوشبخت. موقع عبور از خیابان از پشت پردهها خوشبختها دیده میشدند که بهصف زیر چراغهای برق نشسته بودند. صف خوشبختی بسته بودند. گویی همه در یک زمان و از یک شکم زائیده شده بودند. خوشبختهای عمارت دست راست میتوانستند خوشبختهای عمارتهای دست چپ را تماشا کنند، گویی خودشان را در آینه میبینند و هی رشتهفرنگی بخورند. خوشبختها روی هم چیده شده و طبقه به طبقه بالا رفته بودند. و من، که از حل مسائل حساب خوشم میآمد، میتوانستم حجم آنها را به متر مکعب، به خمره، به توبره حساب کنم. حجم خوشبختی را.
باد میوزید و صدای نفیر آن در لابهلای این عمارتها چنان میپیچید که گویی صحرای افریقاست، ولی منظر صحرا اینهمه وحشیانه نیست. شب به جای زوزهی گرگها صدای گویندگان رادیو بلند میشد و اعلام میکرد که چطور میتوان دندانهای سفید و موهای براق داشت، چطور میتوان زیبا و تمیز و سالم و خوشبخت بود.