مرگ چون عاشقی حواسپرت

آبی!
پیراهنت
بر چوبرخت.

این، آن شبی نبود که ما تا صبح‌ـــ
تا صبح؟
آیا چه می‌کردیم
و یا کجا بودیم؟
اینجا
یا جای دیگری، به شبی دیگر
با دیگری به تاب و تبی دیگر؟
یا شاید آن شبی‌ست که ما تا صبح:
خوابی که لُخت و خالی‌ست...

اینجا کجاست؟
پیراهنت!
عطر تنت هنوز.

او کیست؟

نه! سرد نیست.

ای کاش
اینجا
یا هرکجا
یک لحظه بودی.
چون شب
یا چون هوا
فرقی نمی‌کرد
با هر که بودی.

... و چون گلی سپید.

—حسن عالیزاده

این درخت کویری ما

باد می‌آید
درخت خانه‌ی ما
برگ‌برگش را
بر باد می‌دهد
می‌بینی؟
بی‌بال می‌پرد
تن می‌تکاند
پر می‌افشاند
چه آسمان‌ها بر خاک می‌نشاند
تا پرنده‌ی این آسمان کویری ما باشد

گاهی که این درخت
برگ‌برگش را
به جای ابر باریده است
گاهی که بندبندش
به جای باد لرزیده است
پرنده از فصل‌فصل سال می‌گذرد
می‌بینی؟
از راه می‌رسد
در هوا چرخ می‌زند
بر درخت می‌نشیند
به جای برگ‌ها
می‌لرزد و می‌خواند
چه آسمان‌ها بر درخت می‌نشاند
تا بار و برگ این درخت کویری ما باشد

—محمود نیکبخت

مجرای شب

شب
خشک
می‌نماید
چون
پوست

این خانه‌به‌دوش
قوز کرده
نرم با برف
رخت می‌کشد
چون برگی
مچاله

هی
زمان
از ما
خش‌وخشّ
می‌خواهد

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی بیژن الهی

کتاب بی‌قراری

نه در شوقِ روح و جانم، نه از آن روی‌گردانم. چیزی می‌خواهم که نمی‌خواهمش و از چیزی روی‌گردانم که ندارمش. نه می‌توانم هیچ باشم، نه قادرم همه‌چیز باشم: من پلی‌ام میان آنچه ندارم و آنچه نمی‌خواهم.

وجود دارم بی‌که بدانمش و خواهم مرد بی‌که بخواهمش. من مغاکم میان هستی و نیستی‌ام، میان آنچه رؤیایش را می‌پرورم و آنچه زندگی از من ساخته.

—فرناندو پسوا، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

لنگ

لرزه‌ی خود را شنید که انگار استخوان‌هایش می‌ترکند. نه ناگهان بلکه دم‌به‌دم و یکنواخت و ریزریز می‌ترکند. چیزی لای در نیمه‌باز او را می‌پایید که خودش و پاییدنش و وهم بودن یا نبودنش بر پشتش سنگینی می‌کرد. از آنجا نمی‌جنبید و در نیمه‌باز بود و کسی نه آن‌سوی و نه این‌سوی و نه میان آن نبود و تنها یک سنگینی پاینده بر همه‌چیز موج می‌خورد.

—ابراهیم گلستان