خواب خون

هیچ‌چیز واقعاً وحشتناک و حتا غم‌انگیز نیست. غیر از نگاهی که از پشت شیشه می‌اندازد و به‌ناچار آدم را به قعر آب‌ها فرامی‌خواند و این نگاه گویی طنابی است که به انتهایش وزنه‌ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم‌ها نهفته است.

—بهرام صادقی
جهت‌ها را گم کرده بودم در رخت‌خواب، در تهران، پوست —آنچنان که پوست پرتقال‌ها در آفتاب خشک می‌شوند— دور افتاده بود از بدنم، ماسیده. صدای شجریان از بادِ عصر جمعه می‌آمد و سعدی می‌خواند، لابه‌لای بادی که میانِ ساختمان‌های بلندِ این حوالی می‌پیچید از سمتی که گم کرده بودم. به پهلوی دیگرم خوابیدم، شاید بعدازظهر تمام شود، چندباری موبایل از جایی توی اتاق صدا داد و تمام شد. بادی که صدای شجریان را می‌آورد لباس‌های خیس را بر بند رخت‌ها تکان می‌داد، پیراهن‌ها، شلوار، مانتوی سیاهِ رنگ‌افتاده، زیرپیراهن خشک و یک‌عالمه لباس زیرِ لک‌افتاده در عصر جمعه.

—مانا روانبد
۱۵آبان ۱۳۸۸

تو را نمی‌بینم

تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم.
از نشان‌هایی که داده‌اند
باید همین دوروبرها باشی،
زیر همین تکه از آسمان
که می‌تواند فیروزه‌ای باشد
جایی در جغرافیای ساده‌ی این شهر،
در عطر سنگین همین ماه
که شب‌بوها را
گیج کرده‌ است
پشت یکی از همین پنجره‌ها
که مرا در خیابان‌های دربه‌در این شهر
تکثیر می‌کند.

تا به اینجا
تمام نشانی‌ها
درست از آب درآمده‌اند.
آسمان
ماه
شب‌بوهای گیج
میز صبحانه‌ای در آفتاب نیمروز
فنجان خالی قهوه
ماتیکی خوش‌رنگ
دو بر فیلتر سیگاری نیم‌سوخته
سیبی که بوی دست‌های تو را می‌دهد
و سایه‌ی خنکی که مرغابیان
بر خرده‌نانی که تو بر آن پاشیده‌ای
نک می‌زنند.

می‌بینی که راه را
اشتباه نیامده‌ام.
آنقدر نزدیک شده‌ام
که شبیه تو را دیگر
به‌ندرت می‌بینم
اما تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم
تو را ندیده‌ام
تو را...

—عباس صفاری
نازنین،

امروز هم دو نامه. یکی از رُم، از روز دومین تلفنت؛ یکی هم از آمریکا، سه‌شنبه، روز دریافت اولین نامه‌ی من. فوراً بگویم لطفاً «سروته چیزهای بی‌مورد» را نزنید. من عاشق چیزهای بی‌موردتانم. شما خانم خیلی خوبی هستید که همیشه در گردش‌های صبحانه و عصرانه‌تان باید چیزهای بی‌موردتان را همراه داشته باشید، مثل سگ‌های کوچک خاکستری چشم‌عسلی، که همپای خانم‌های تکیده‌ی متشخص در آفتاب‌های پریده‌ی حاشیه‌های bois de boulogne می‌گردند. کلمه‌های شما به دست‌وپای‌شان توی هم گیر می‌کند و می‌خورند زمین، به تشخص شما می‌افزایند، چشمتان همیشه به بالا به آسمان‌های آبی یکدست روبه‌روست.

عهد‌های‌مان را نگاه دارید. در نیویورک، سه شبانه‌روز در اتاق بسته‌ای خواهیم ماند با پرده‌های کشیده؛ در لندن، اردک سفارش خواهیم داد لب دریاچه‌ی هاید‌پارک؛ در رم شما، پابرهنه روی سنگ‌فرش‌های شبانه راه خواهیم رفت تا ته یک کوچه در اتاق سقف‌کوتاهی با رومیزی‌های چارخانه‌ی صورتی و سفید؛ چیزی برای‌مان بیاورند که اسمش یک سطر طول بکشد و قیمتش هم بعد یک سطر طول بکشد؛ در اندلس، وای، نمی‌دانم چه‌کار خواهیم کرد؛ اما، در پاریس، می‌توانیم روی سیل برگ‌های خشکیده راه بیفتیم، چون مسیح روی آب.

این‌جا خبری نیست، شمیم فقط سلام رسانده‌ست.

—بیژن الهی
پنجشنبه، ۲۳ آبان ۱۳۵۳

مرگ چون عاشقی حواسپرت

آبی!
پیراهنت
بر چوبرخت.

این، آن شبی نبود که ما تا صبح‌ـــ
تا صبح؟
آیا چه می‌کردیم
و یا کجا بودیم؟
اینجا
یا جای دیگری، به شبی دیگر
با دیگری به تاب و تبی دیگر؟
یا شاید آن شبی‌ست که ما تا صبح:
خوابی که لُخت و خالی‌ست...

اینجا کجاست؟
پیراهنت!
عطر تنت هنوز.

او کیست؟

نه! سرد نیست.

ای کاش
اینجا
یا هرکجا
یک لحظه بودی.
چون شب
یا چون هوا
فرقی نمی‌کرد
با هر که بودی.

... و چون گلی سپید.

—حسن عالیزاده