شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

ناودان ساکت بود، بوی درهم عطرها رفته بود و بوی باران و بوی تازگی درختها مانده بود. صفحه‌ها به آخر رسیده بود و صدای پچ‌پچ گرفته‌ی پروین میامد. بلند شدم و صفحه‌ها را به پشت گذاشتم، ساکت. فریده پاکت سیگار را از روی میز برداشت و پرسید فکر کی بودم؟ سیگار تمام شده بود؛ پاکت را مچاله کرد و انداخت روی میز. از کنار گرامافن و از کیفم پاکت سیگار را درآوردم گذاشتم روی میز؛ با سیگار روشن‌نشده آمدم کنار نرده‌ی ایوان؛ صندلیم را برگرداندم و نشستم، رو به باغ؛ گفتم نسرین. فریده جعبه‌ی کبریت را برایم انداخت و آهسته گفت نسرین مرده بود و ما زنده بودیم. برگشتم بخندم؛ فکر می‌کردم روز تمام بود، فاطمه میامد و ما از نو دعوای موهای به قول مینا همیشه خانم‌معلمی مرا داشتیم تا شب که پروین را می‌بردیم بیرون و دلداریش می‌دادیم. روز تمام بود؛ فریده در صندلیش کوچک شده بود؛ زانوهایش را بغل زده بود، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشمهایش را بسته بود و اشکها پشت پلکها بود...

—شمیم بهار

از گفت‌وگوی شمسی عصار با جولین بارنز

شما خود را متعلق به سنتِ واقع‌گرایی سرراست می‌دانید؟

اینگونه انگ زدن‌ها به نظرم همیشه آزارنده و بی‌فایده است ـــ و، به‌هر‌حال، در پی پسامدرنیسم دیگر محلی از اعراب برای‌شان نمانده است. زمانی منتقدی مرا «پیش از پسامدرنیست» خواند ـــ که نه سودمند است، نه فهم‌پذیر. رمان، حتا در وهم‌گونه‌ترین تعبیر آن، اساساً قالبی واقع‌گراست. رمان، برخلاف موسیقی، نمی‌تواند انتزاعی باشد. رمان اگر گرفتار وسوسه‌ی نظریه شود (بنگرید به رمان نو) یا وسوسه‌ی بازی زبانی (بنگرید به بیداری فینگن‌ها) چه‌بسا که دیگر واقع‌گرا نباشد، و به‌تبع آن درخور توجه.

که بحث قالب و فرم را پیش می‌آورد. شما یک‌بار گفتید می‌کوشید هر اثرتان را متفاوت با اثر دیگر بنویسید. به گمان من وقتی قالب سنتی روایت شکسته شد، ناگزیر باید پی‌درپی تغییر داد ـــ و دیگر نمی‌توان، مثلاً، به جست‌وجوی شخصیت‌ها و رویدادهای تاریخی تازه رفت و پیرامون آن‌ها داستان پرداخت.

چرا نتوان؟ یادم می‌آید در مدرسه، در دهه‌ی شصت، دبیر زبان انگلیسی ما، جوانی تیزهوش که تازه کیمبریج را تمام کرده بود تد هیوز را که به ما درس می‌داد گفت: همه نگران‌اند حیوانات تد هیوز که به آخر رسد چه می‌کند. آن موقع ما فکر کردیم این بامزه‌ترین چیزی‌ست که شنیده‌ایم. ولی تد هیوز هیچ‌گاه از لحاظ حیوان در مضیقه نماند؛ شاید کمبودهای دیگری داشت، ولی نه از لحاظ حیوانات. اگر کسی بخواهد درباره‌ی چهره‌‌های تاریخی چیز بنویسد، همیشه می‌تواند افرادی بیابد.

ولی مگر مردم همیشه نمی‌خواهند چیزی طرفه بیابند؟

نه، روال کار کاملاً این‌طوری نیست. چیزهایی که من در گذشته نوشته‌ام دست‌وپاگیرم نیست. یعنی، به زبان ساده، من خیال نمی‌کنم چون طوطی فلوبر را نوشته‌ام باید «بز تولستوی» را هم بنویسم. یعنی خودم را در قفسی برساخته‌ی خودم محبوس کنم. وقتی خارپشت را می‌نوشتم، دانسته و به‌عمد روایتی سنتی به‌کار بردم زیرا احساس کردم هرگونه ترفندبازیْ داستان را (آن‌طور که من در نظر داشتم بنویسم) به‌هم می‌زند. رمان در حقیقت وقتی شروع می‌شود که نویسنده قالب مناسب داستان را پیدا کند. البته می‌شود بازی درآورد و گفت ببینم چه قالب تازه‌ای می‌توانم برای رمانم بیاندیشم، ولی این سوال نامربوطی‌ست تا آنکه اندیشه‌های مربوط به ذهن بیاید، و آن سیم‌های متقاطع شکل و محتوا روی هم بیافتد و برق بزند. برای مثال اقناع کمابیش بر مبنای داستانی بود که من پنج‌ـ‌شش سال پیش شنیده بودم. ولی این یک حکایت، یک امکان، بیش‌تر نبود، اندیشه‌ای در پی اندیشه، تا آنکه قالب صمیمی و ضروری برای این داستان صمیمی به‌دست آمد.

نوشتن برای شما آسان است؟ پرلمن می‌گوید دو نوع نویسنده داریم: آنهایی که قلم‌شان آسان پیش می‌رود و کسانی که هر کلمه قطره‌ی خونی است که ازشان کشیده می‌شود. او خودش را در گروه دوم جای می‌دهد. برای شما وضع چگونه است؟

من با آه‌وناله‌ی خونبار خیلی موافق نیستم، چون هیچ‌کس نویسنده را مجبور نکرده که نویسنده شود. اغلب شنیده‌ام که بعضی می‌گویند: وای، نوشتن کار بسیار انزواطلبانه‌ای است، خب، اگر این انزوا را نمی‌پسندی، این کار را نکن. شکوه‌ی بیشتر نویسنده‌ها به عقیده‌ی من نوعی افاده‌فروشی است. نوشتن البته که کاری دشوار است ـــ باید که این‌طور باشد. ولی آیا حاضرید به‌جای آن، مثلاً، مواظبت دو کودک دوقلوی بی‌تاب و بیش‌فعال را به عهده‌ بگیرید؟

مگر نمی‌شود دستاورد را دوست داشت و نه لزوماً روند را؟

به گمان من روند را هم باید دوست داشت. خیال می‌کنم هر پیانونواز بزرگ از تمرین کردن لذت می‌برد، چون پس از آنکه در نواختن ساز مهارت پیدا کردید، تمرین در واقع آزمون تفسیر و ظرایف کوچک و هر چیز دیگر است. ارضا و لذت بردن از نوشتن، البته، درجات مختلفی دارد، لذت پیش‌نویسِ نخست کاملاً غیر از لذت بازخوانی‌ست.

—ترجمه‌ی حسن کامشاد

ابر بارانش گرفته‌ست

چیزی که بود این بود که زیر باران لامذهب ما همینطور راه میرفتیم و چیزی که بود درست این نبود که نوشتم و نمیدانم چطور بنویسم که چیزی که بود دلخوری بود یعنی بدتر از دلخوری یک طوری بود که من نمیشد که یعنی نمیتوانستم خودم را کنار بکشم و همین شد با این که من درست حرفهایش را نمیفهمیدم  و همه‌اش داشت یا برای من شعر انگلیسی میخواند یا مردم را تماشا میکرد و خانه‌ها را تماشا میکرد این را حس میکردم یعنی میدیدم که کم‌کم توی همه‌ی اینها یک طوری یأس بود ترسیده بود یک طوری کوچک شده بود و زیر باران به من چسبیده بود و این بود که خودش نمیفهمید و من که میفهمیدم یعنی تا شب ما داشتیم راه میرفتیم ولی خلاصه کسی را تا به حال این طور ندیده بودم و طور غریبی بود یعنی نه این که اصلاً ندیده باشم دیده بودم گرچه این طور دیگری بود.

—شمیم بهار

بیرون‌مانده‌های شمیم بهار از «دهه‌ی ۴۰ و مشق‌های دیگر»

 «ص» صفحه است، «پ» پاراگراف، و «س» سطر.  

✂️ ص۲۲، پ۲، س۴
مادرقحبه

✂️ ص۳۳، پ۲، س۱۳
مادرسگ

✂️ ص۳۷، پ۲، س۲۱
پدرسگ

✂️ ص۴۱، پ۱، س۱۳
مادرقحبه

✂️ ص۴۱، پ۲، س۵
مادرسگ

✂️ ص۴۲، پ۲، س۸
مادرسگ

✂️ ص۴۲، پ۲، س۱۰
پدرسگ

✂️ ص۴۴، پ۲، س۱۶
مادرقحبه

✂️ ص۴۶، پ۱، س۱۰
پدرسگ

✂️ ص۴۶، پ۱، س۱۱
مادرقحبه

✂️ ص۴۸، پ۱، س۲
چند دفعه‌ای با دختر خوابیدم

✂️ ص۵۳، پ۱، س۲۱
سگ‌پدر

✂️ ص۵۳، پ۱، س۲۲
سگ‌پدر

✂️ ص۶۱، پ۱، س۸
دستم را بردم توی موهاش و آرام چشم‌هاش را بست ــ دستم را درآوردم

✂️ ص۶۷، پ۱، س۵
مشروبی چیزی نداری و من کنیاک داشتم

✂️ ص۶۷، پ۱، س۶
و کنیاک

✂️ ص۷۰، پ۱، س۱۰
کنیاک

✂️ ص۷۵، پ۲، س۶
دست چپش را انداخته بود دور کمرم و من با دست راستم زیر موهاش گردنش را گرفته بودم و گردنش زیر انگشت‌هام سرد بود و هر چند لحظه پوستش میپرید

✂️ ص۷۶، پ۱، س۱۳
منیژه نشست کنارم، دستش را گذاشت پشت گردنم و دستش سرد بود اما صورتش را که نزدیکم آورد عرق کرده بود و موهاش توی صورتش بود، بعد آمد جلوتر و بوسیدم ـــ اول روی دست راستم تکیه داده بودم اما بوسه که طولانی شد دستم تا شد، کشیدمش و خوابیدیم روی خاک ـــ طوری بود که میدانستم باید جلوی خودم را بگیرم و مشکل لباسها بود و نمیشد و منیژه میلرزید و باید ولش می‌کردم اما سوختن پام و درد شانه‌هام قاطی هیجانم شده بود و نمیشد ول کرد و ول نکردم تا منیژه آمد توی گرمای من و میگفت زهرمارش بود با این‌حال میگفت نرو و نفس‌نفس میزد و میگفت بیا بیا تا اینکه یک طوری گذشت

✂️ ص۱۵۴، پ۲، س۹
فاصله‌ی پستانها و قوس کمر تا پشت رانها و آرامش شکم و صداها گاهی، صدای تماس، سرمای تنت در تماس اول نوک انگشتها تا لرزشی که از سرما نبود، و بوها، تمامی بوها که هنوز گاهی شبها در دستهام مشت‌کرده جلوی دماغم نفس میکشم و بوی تنت برمیگردد

در باب ترجمه‌ی پروست

ترجمه کردن شاهکار معروف مارسل پروست «در جستجوی زمان گمشده» نه به این دلیل دشوار است که مثلاً پروست مانند سورئالیست‌ها، که ده سالی پس از انتشار جلد اول کتاب او مکتب خود را عرضه کردند، یا مانند برخی از نویسندگان «رمان نو» یا سبک‌های تازه‌تر، کلمات و اصطلاحات بی‌سابقه‌ای وضع کرده و سیاق عبارات را در هم ریخته و احیاناً در ساختمان دستوری زبان دست برده باشد تا بدین‌گونه، چنانکه بعضی‌ها خواسته‌اند یا ادعا کرده‌اند، زبان را به گفتن چیزهای ناگفتنی وادارد. سبک پروست با سبک جیمز جویس نیز، که تقریباً همزمان اوست، تفاوت بسیار دارد. و حتی شیوه‌ی «گفتار درونی» را به طرز جویس یا پیروان او به‌کار نمی‌برد. خواندن کتاب پروست و، به طریق اولی، ترجمه کردن آن به این دلیل دشوار است که جمله‌ها غالباً طولانی است و حتی چنان طولانی است که گاهی یک جمله در دو یا سه صفحه ادامه می‌یابد و فکر همراه جمله‌های طولانی کشیده می‌شود و به نرمی در قالب آنها می‌ریزد تا بدین‌گونه تمامیت احساس را بیان کند و پیچیدگی و عمق و اوج عاطفه یا لذت توصیف را که در ذات اندیشه‌ها و تصویرها هست نشان دهد، بی‌آنکه از صراحت منطقی کلام ذره‌ای بکاهد یا ساختمان دستور سنتی را درهم بریزد. بنابراین وظیفه‌ی مترجم در اینجا، همچنان که در هرجای دیگر، جعل کردن یا خلق کردن زبان تازه و سبک خارق‌العاده نیست، بلکه بازگو کردن و منتقل کردن صورت و محتوای زبان نویسنده است به زبانی دیگر، تا جایی که شرایط و مضایق خاص این زبان اجازه‌ی آن را می‌دهد، چنانکه فی‌المثل اگر خود نویسنده می‌خواست به این زبان بنویسد مطمئن شویم که تقریباً به همین‌گونه می‌نوشت.

چرا ترجمه‌ی عنوان کتاب «در جستجوی زمان گمشده» است و نه مثلاً «زمان از دست رفته» یا «روزگار رفته» و نظایر آن؟ زیرا خود پروست در جایی از همین کتاب صریحاً به این معنی اشاره می‌کند: «این اعتقاد اقوام سلتی به گمان من بسیار معقول است که ارواح مردگان ما در موجود پست‌تری، حیوان یا گیاه یا شی‌ای بی‌جان، گرفتار می‌شوند و از دست ما می‌روند تا روزی که ـــ و آن روز برای بسیاری هرگز نخواهد آمد ـــ ما از کنار درخت بگذریم و شی‌ای را که زندان آنهاست تصاحب کنیم. آنوقت ارواح از جا می‌جهند و ما را می‌خوانند و به محض آنکه ما آنها را بازشناسیم طلسم می‌شکند و آنها به دست ما آزادی خود را می‌یابند، بر مرگ چیره می‌شوند و دوباره می‌آیند تا با ما زندگی کنند. گذشته‌ی ما هم به همین‌گونه است. کوشش برای یادآوری آن زحمت باطلی است و همه‌ی تلاش‌های هوش ما در این راه به هیچ نتیجه‌ای نخواهد رسید، زیرا زمان گذشته، بیرون از قلمرو هوش و دسترس آن، در شی‌ای مادی (در احساسی که این شی مادی به ما می‌دهد) پنهان است و ما هیچ نمی‌دانیم آن چیست. فقط به تصادف ممکن است که پیش از مردن آن را ببینیم یا هرگز نبینیم.»

—ابوالحسن نجفی، آیندگان ادبی، ۵ تیر ۱۳۵۴