هنوز

شاید هنوز هم
مرد بر سر چینه نشسته است

شاید این دستهای اوست
که در شب سفید می‌زند

امشب
این گلدسته چه سیاه است و بلند
نمی‌دانم
نه دستی
نه ماهی
از شب
از بادی که نمی‌بینم
این ستاره همیشه می‌لرزد
بر تاریکترین ساقه‌ای که پیدا نیست.

—محمود نیکبخت

عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه

فکرِ خودکشی خیلی زود از راه می‌رسد، منطقی هم هست. اغلبِ روزها از پیاده‌رویی می‌گذرم که اول‌بار وقتی به امتداد آن نگاه می‌کردم فکر خودکشی به سرم زد. به خودم ایکس ماه یا ایکس سال (تا حداکثر دو) فرصت می‌دهم و بعد اگر ببینم بدون او نمی‌توانم زندگی کنم، اگر زندگی‌ام فقط بشود یک گذرانِ منفعلانه، دست‌به‌کار خواهم شد. خیلی زود می‌دانستم چه روشی را ترجیح می‌دهم ـــــ وان آب داغ، گیلاسِ شراب کنار شیرِ آب و یک کارد گوشت‌بری ژاپنی فوق‌العاده تیز. به این راهکار تقریباً همیشه فکر می‌کردم و هنوز می‌کنم. می‌گویند (از این «می‌گویند که»ها در مورد اندوه، و صبر و تحمل آن، زیاد هست) فکر کردن به خودکشی خطر اقدام به خودکشی را می‌کاهد. نمی‌دانم درست است یا نه، ولی به بعضی‌ها ممکن است کمک کند نقشه‌هایشان را بهتر بکشند. پس به گمانم فکر کردن به آن، تیغ دودَم باشد.

—جولین بارنز، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

جنین پرسش

پس چه چیز آسمانی‌تر
—در حبس سفید—
از اشارت‌های آبی‌ی در چشم
—ولو مختصر؟

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

جنین عیسا

ابوبکر عتیق نیشابوری نوشت: «در اخبارست که مریم بار گرفت به عیسا در آن ساعت که جبرئیل در بادبانِ وی دمید... در بعضی اخبارست که مریم هشت ماه عیسا را در شکم داشت...» و بعضی می‌گویند شش ماه.

و در انجیل لوقا، عیسا که از گور خود بیرون آمده، گفت: «بر همین منوال مکتوب است و بدین‌طور سزاوار بود که مسیح زحمت کشد و روز سوم از مردگان برخیزد.»

عیسای کلمه‌الله را چه کار با رحم و گور، که ساحت سکوتند و بی‌زبانی. جنین که بیرون بیاید می‌میرد، در معرض نام و زبان. پس تمام جنین‌ها بر صفحه‌ی سفید کاغذ مرده‌اند. عیسا اما نه جنینی کرد، نه مردگی. برای ما او، که از تمام فضاهای بسته می‌گریخت، همیشه فقط، بر صفحات، مکتوب بوده است:

مکتوب است روزی زورقی از جلیل در مردگی باد و آب میانِ دریا ماند. عیسا نامش بر بادبان نوشت و زورق به راه افتاد مثل این خودکار روان روی کاغذ.

—کیوان طهماسبیان، جنگ پردیس، ۱۳۸۶

قطعات

کمی خون در شقیقه‌ها
کمی آتش در انگشتان
چهره‌ی تو را رسم می‌کنم
بر پوسته‌ی بی‌خوابی

کمی خون بر لب‌ها
کمی آتش در چشمان
(و بادبادک خنده‌ات
که به ستاره‌ها گیر کرده است)
من چهره‌ی تو را رسم می‌کنم
همانگونه که در آن زیسته‌ام

تو باز برای من راه می‌روی
در منظره‌ای واقعی
هر یک از گام‌هایت در گذشته جاری است
اما با چنان ارزشی
که آتشی از برگ‌های خشکیده
افروخته شود
با بویی فراموش‌نشدنی

—ژرالد نوو، ترجمه‌ی رضا سیدحسینی