آب‌های تار

طنین شرّه‌ کردن آب را می‌شنوم در رویام. کلمات شرّه می‌کنند مثل آب من شرّه می‌کنم. بر چشمهام نقش چشمهام را می‌کشم، شنا می‌کنم در آب‌های خودم، پیش خود از سکوت‌هام می‌گویم. شب‌همه‌شب چشم‌انتظارم که به من شکل دهد زبان. و به باد می‌اندیشم که نزدم می‌آید، که بیتوته می‌کند در من. شب‌همه‌شب گام زده‌ام زیر باران غریب. مرا سکوتی بخشیده‌اند لبریز شکل‌ها و بصیرت‌ها (به قول شما). و می‌دوم نزار مثل آن تک پرنده‌ی مانده‌در‌باد.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

نام‌های بسیار

نگاهم کن
ستاره‌ای در مرگ
جاودانِ
         پرتابی
همیشه بسته‌ست
این
     مکان‌های روشن
نگاهم کن
ستاره‌ای
         همیشه در یادست

—فیروز ناجی

راه‌های این‌سوی که می‌روی

این چندمین است که برای تو می‌نویسم، بهتر از این نمی‌دانم. تو دشنام نمی‌دانی ف ـــــ اگر می‌خواهی قسمم را باور کن یک روز بمان. ببین از دیوار لجن می‌بارد. باران؟ نه، تو دیگر بچه نیستی تا با افسانه سرگرم شوی. کودکیِ من شبانه است. ف، شبانه! تو می‌توانی شبانه تمام خانه‌های مرا با رقص بگردی. باد و تو یگانگان اینجایند اما من، بین تو و باد محور نمی‌توانم باشم. مو! مو را به یاد بیاور. خانه‌های ما در روز می‌میرند. آن روشناییِ باکره‌ی دوردست‌شان فاصله‌فاصله نابود می‌شود. ف، ختم هر چیزی در اینان ببین که راه می‌روند. بی‌ تو، بی‌ من، بی‌ باد.

من این‌بار می‌انگارم تا در رسایی زنگ‌زده‌ی شمشیر تو را بخوانم که اینک خانه، پرده‌های کهنه را بو گرفته است. و تاریکی خانه‌ام را پنهان می‌کند و اشباح نیستند. اما یک روز، که کدورت عمق یافت و دل در رگ تپید، با خاطره می‌آیم تا از تو نامی را یادآوری کنم که تاریکی هست، اشباح نیستند، تا یاد تو بی من با تو! که پرده‌ام پوسیده است و خانه‌ام را باد برده است.

—علیمراد فدایی‌نیا

آداب مرگ

مرگ باید جا بیفتد. خبر را که می‌شنوی زمان لازم است تا اندوه‌گساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندان‌قروچه‌های معذب. غلیان به کار نمی‌آید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را می‌کشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگ‌ها. پیچِ برگ‌ها باز می‌شود. تفاله‌ها چنانچون نعش‌هایی مثله‌شده از تاریخ پیش چشمانت باز می‌شوند. لشکر می‌بندند. مرگ دم می‌کشد. خاطرات در برابرت پهن می‌شوند، تکه‌پاره‌های یادها. اما همه‌اش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم می‌گشاید که اگر تفاله‌هایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی می‌گشاید؛ مرگ می‌آید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه می‌کند. تا مرگمان سربرسد مرگ آن‌ها در تن ما حفره می‌زند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدان‌زده»ات ـــــ‌بازمانده‌های سوراخ‌سوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومه‌های قبلی را می‌سازد و تو را چون آونگی بین این‌ها معلق می‌کند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتی‌ست برای فکر کردن به این دستگاه.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی

تو را به یاد دارم

تو را به یاد دارم به همان‌گونه که در آخرین خزان بودی.
کلاهْ طوسی و دلْ آرام.
در چشم‌هایِ تو شعله‌هایِ شفق می‌جنگید.
و برگ‌ها در آبِ روحِ تو می‌افتاد.

پیچیده به بازوانِ من چون تاکی،
برگ‌ها صدایِ تو را می‌انباشت، صدایِ آهسته و آرامِ تو را.
هیمه‌یِ حیرتی که در آن تشنگیم می‌سوخت.

سنبلِ آبیِ شیرینی، تافته بر جانم.
چشم‌هایِ تو حس می‌کنم سفر دارد و دورَست خزان:
کلاهْ طوسی؛ صدا صدایِ پرنده‌ای؛ و دل همچو خانه‌ای
که به سویش آرزوهایِ ژرفِ من می‌کوچید
و بوسه‌هایِ من فرومی‌افتاد، به شادیِ اخگرها.

آسمان از یک ناو. کشت‌زار از تپه‌ها:
یادِ تو از روشنی‌ست، از دود، از آبگیری آرام!
ورایِ چشم‌هایِ تو شعله می‌کشید شفق‌ها،
و برگ‌هایِ خشکِ خزان میانِ روحِ تو می‌چرخید.

—پابلو نرودا، ترجمه‌ی بیژن الهی