سخن عاشقانه: محوشدن تدریجی

فروید ظاهراً تلفن را دوست نداشت گرچه حتماً عاشق گوش دادن بود. شاید احساس می‌کرد، شاید به‌فراست می‌دید که تلفن همواره چیزی مصنوعی و بدصدا خواهد بود و آنچه را انتقال می‌دهد صدایی عوضی و ارتباطی مصنوعی است... شکی نیست که من می‌خواهم آن جدایی را که با تلفن ایجاد می‌شود نفی کنم. درست مانند آن کودک که می‌ترسد مادرش را از دست دهد مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زند*. اما سیم تلفن وسیله‌ی انتقالی خوبی نیست؛ زیرا نباید آن را فقط یک سیم بی‌جان بدانیم. آن سرشار از معنا است، معنای آن نه در وصل، بلکه در فصل و فاصله است، صدای دلپذیر و خسته‌ای را که از پشت تلفن می‌شنویم صدایی محوشونده و سراسر مضطرب است. از همه‌ی این‌ها گذشته، صدا که به من می‌رسد، وقتی اینجا در گوشم است (وقتی با تقلای زیاد) زنده می‌ماند تازه صدایی است که درست نمی‌توانم آن را تشخیص دهم. انگار از زیر نقابی به گوشم می‌رسد (به همین دلیل می‌گویند نقاب‌هایی که در تراژدی یونانی به کار می‌رفتند نقشی جادویی داشتند، زیرا می‌خواستند به صدا ماهیتی بدهند که منشأ آن عالم اسفل باشد، صدایی تحریف‌شده و بیگانه‌ــ‌با‌ــ‌شنونده، صدایی که انگار از زیرزمین به گوش می‌رسد.) بنابراین صدایی که از پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دوبار تنها می‌گذارد: یک‌بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی‌ست که صحبت کند؟ هماهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*«برای مادری که فرزندش مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زد و آن را محکم می‌گرفت توضیح دادم که فرزندش چون می‌ترسد نکند از او جدا شوی سیم را محکم می‌چسبد همان‌طور که ما جدایی از دوست‌مان را با تلفن زدن به او نفی می‌کنیم» (بازی و واقعیت، وینی کوت).

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت

هتل فین جویس

هنگامی که جویس با نورا آشنا شد، او در هتل فین کار می‌کرد. نورا که احساس می‌کرد در دنیا کسی را ندارد، از آشنایی با جویس استقبال کرد. جویس شیفته‌ی سادگی و سرزندگی و شوخ‌طبعی این دختر بی‌خانمان شهرستانی شده بود. جویس بارها به دوستش گفته بود: «من از زن‌های روشنفکر بیزارم.»

این زوج جوان در همان دیدار اول، در خیابان نسوی دوبلین، به هم دل سپردند. (نورا شیفته‌ی چشم‌های آبی جویس شد و به‌خاطر کلاه ملوانی‌ای که بر سر داشت تصور کرد که قایقران است). آن‌ها قرار گذاشتند چهاردهم ژوئن ساعت هشت‌ونیم شب کنار خانه‌ی سر ویلیام وایلد (از گردشگاه‌های دوبلین)، گوشه‌ی میدان معروف مریون یکدیگر را ملاقات کنند؛ محلی دور از اغیار، جایی که با محل کار نورا، هتل فین، فاصله‌ی زیادی داشت. اما نورا سر قرار نیامد (او چند روز بعد در نامه‌ای به جویس نوشت که هر چه کرد از محل کارش مرخصی بگیرد، حتا به‌مدت یک ساعت، باهاش موافقت نکردند). جویس مدتی در وعدگاه ایستاد و رفت. همان روز برای محبوب ظاهراً بی‌وفایش این یادداشت را نوشت:

شماره‌ی ۶۰ خیابان شل بورن
۱۵ ژوئن ۱۹۰۴
شاید من نابینا شده‌ام زیرا مدت‌ها سر قرار ایستاده بودم به سر زنی با موهای شرابی سیر نگاه می‌کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم انگار عوضی گرفته‌ام. افسرده و پکر رفتم خانه. مایلم تو را ببینم گرچه انگار تو تمایلی به این کار نداری. امیدوارم لطف کنی و قرار دیگری بگذاری. البته اگر فراموشم نکرده‌ای!
جیمز جویس

—احمد اخوت

کتاب، برای پیر شدن

ستارگان عازم ییلاق؛ و شبان خمیده
بر سعادت دنیوی‌اش؛ و آرامشی چنان عظیم
همچون فریاد حشره‌ای، ناموزون،
که خدایی بی‌نوا بر پا می‌دارد. سکوت
از کتاب تو سوی قلبت برخاسته است.
بادی بی‌هیاهو در هیاهوی جهان جابه‌جا می‌شود.
زمان در دوردست لبخند می‌زند، بازمی‌ایستد.
و ساده‌اند در باغْ میوه‌های پرآب.

تو پیر خواهی شد
و رنگ خواهی باخت در رنگ درختان،
سایه‌ای نرم‌تر بر دیوار خواهی انداخت،
و عاقبت، همچو جان، خاکِ مرعوب خواهی بود،
کتاب را باز از همان صفحه‌ی گشوده‌اش برخواهی داشت،
خواهی گفت به‌راستی این‌ها آخرین کلمات تاریک بودند.

—ایو بونفوا، ترجمه‌ی کیوان باجغلی و وحید حکیم

سفر

بیدِ مجنون زیباست.
اما قطارمان
به ایستگاهِ آخر که می‌رسد
ترجیح می‌دهم
رودخانه‌ای کوچک باشم
تا بیدِ مجنون.

—اورهان ولی، ترجمه‌ی شهرام شیدایی

کنار کارما

حالا فهمیده‌ام آن پوزخند همیشگی‌ام به سرنوشت چه ریشه‌ در جوانی و کم‌سنی داشته. دیگر می‌توانم به سطحی از تقدیر معتقد باشم و درک کنم جلوی بسیاری از جریان‌های زندگی نمی‌شود ایستاد، یا برای خیلی از کارها دیگر دیر شده. دیگر آن مسیرِ سبزِ دست‌دردست کنارِ خوابگاه‌ها تکرار نمی‌شود یا آن غروب‌های خوشمزه‌ی همبرگرِ بهروز و یا آن باریکه‌ی شنیِ بین دو دانشکده و آن نیمکتِ تب‌‌دار. حالا روی خیلی‌ از خاطراتم خاک نشسته، کم‌رنگ شده. زخم میان دو استخوان را سابیده و رفته. نخاله‌ی این میانه که تا زنده‌ای اما دست‌ از سرت برنمی‌دارد مغز است که نه می‌شود چیزی ازش پاک کرد و نه با مشابه‌ای کم‌اندوه‌تر جایگزینش کرد. هرچه هست آن‌قدر پررنگ و پررنگ میان دو شقیقه‌ات جا خوش می‌کند که به تعداد هر رنگ و رایحه و نگاه و نشانه‌ای، ناخنی برای فروکردن در گلویت داشته باشد. نقطه‌ی فرسایش و رنج هم همین‌جاست. تابه‌حال دیده‌ای کسی به قلب شلیک کند؟ همه سرشان را نشانه می‌گیرند.

—شهریور ۱۳۹۳