سه داستان عاشقانه

مقاله‌ای داشتم که باید می‌نوشتم، قولش را داده‌ام و منتظرش هستند‌ ــــ یادداشت‌هام را مرتّب کردم و شروع کردم به نوشتن و ننوشتم ــــ حرفی که می‌نوشتم فکر کردم تمامی حرفم نبود که می‌خواستم بنویسم و حرفی که نمی‌دانستم از کجا شروع کنم به‌سادگی همین بود که برای داستان‌سرایی در هنر ــــ در همه‌ی هنرهای داستان‌سرا، از به قول تو حکایتنویسی تا تئاتر، همیشه تئاتر، تا حتا سینما که هنوز حوصله‌اش را ندارم  ــــ  از تمثیل‌های کوتاه به قصد ارشاد شروع کرده‌ایم و آمده‌ایم از همه‌ی این راه‌های پرپیچ‌وخم تا رسیده‌ایم به سرانجام هنری که حرفش به جز نفس هنر نیست، پس منطقی‌ست که از این آخر خط ــــ اگر نپذیریم از این بن‌بست ــــ برگردیم و برمی‌گردیم، گیرم ناآگاه، به تمثیل‌های بلندی که فقط به جای ارشاد نامش مبارزه‌ست احتمالاً و این‌که صراحت بازیافته، صراحت پاک‌ شده از همه‌ی بازیهای هنری ــــ و یادم بود یکباره که دایره‌ی بسته‌ی محتوای حکایت‌نویسی حرف توست و یادم بود، همه‌چیز، و برای تو می‌خواستم بنویسم، با تو می‌خواستم حرف بزنم، و برای توست که می‌نویسم ــــ اگر پیشتر فکر کرده‌ام بنویسم و ننوشته‌ام، چرک‌نویس کرده‌ام و ننوشته‌ام، نوشته‌ام و نفرستاده‌ام، حالا می‌نویسم و می‌فرستم، عاشقانه و به‌سختی به‌سختی ــــ 

عاشقی فکر می‌کنم محدودکننده‌ست، عاشقی در این سنی که هستیم ــــ و به همین زودی دیگر یادم نیست بار اول که عاشق بودیم چطور بود ــــ حالا فکر می‌کنم عاشقی خطر کردن رها کردن پذیرفتن در دادن، کلمه‌ی درستش چیست ــــ نپرس، ولی این‌قدر هست که اگر می‌نویسم سرانجام، و عاشقانه، فکرکرده به‌نتیجه‌رسیده تصمیم‌گرفته نیست، بی‌طاقتم فقط ــــ و از این‌جا می‌نویسم که باغ کوچکی‌ست نزدیک کرج، گرچه کارهاش تمام است و دیگر نیازی به سرپرستی ندارد صبح‌ها همچنان با ماشین و به‌عجله می‌آیم این‌جا، تمام روز را زیر درخت‌ها دراز می‌کشم و بیشتر در گلخانه می‌نشینم ــــ بهار امسال سرد و بارانی و بی‌قرار است ــــ و راه می‌روم، در خیابان‌های باریک طولانی، در سایه‌روشن درخت‌های بلند تبریزی، کنار جوی‌های کم‌عمق بی‌صدا که نمی‌دانم چرا پاک نیست، نمی‌دانم چرا صبح‌هایی که آب را بسته‌اند یا صبح‌هایی که آب را باز می‌کنند بوی لجن همراه دارد ــــ شب‌ها برمی‌گردم به صندلی راحتی‌م و نمایشنامه‌ها، هر نمایشنامه، که می‌بلعم پشت هم تا وقتی دیگر با نمایشنامه نیستم، برای خودم چای درست می‌کنم و در اتاق‌ها راه می‌روم و در خودم فحش می‌دهم، عادت جدید ــــ 

نمی‌خواستم این حرف‌ها را بنویسم، باغ و روزهای بارانی و تنهایی ــــ نامه‌های عاشقانه بچه که بودیم سراسر همین بود چون برگشتم و گشتم پاکت بزرگ زرد‌رنگی پیدا کردم، دربسته، با همه‌ی نامه‌هات...

—شمیم بهار

فلسفه‌ی ترکیب

از خود پرسیدم «از میان مضامین حزن‌انگیز کدامیک، مطابق با تفاهم جهانی بشری، از همه حزن‌انگیزتر است؟» جواب مسلم بود، مرگ. گفتم «و چه وقت این حزن‌انگیزترینِ مضامین از همیشه شاعرانه‌تر است؟» ~ این پاسخ هم آشکار است «وقتی با زیبایی پیوند خورد، پس مرگ زنی زیبا بی‌تردید حزن‌انگیزترینِ مضامین جهان است، و باز جای هیچ تردیدی نیست که مناسب‌ترین لب‌ودهان برای بیان این مضمون لب‌ودهان عاشقی سرگشته است.»

—ادگار آلن پو، ترجمه‌ی داریوش سبزی‌زار

آشفتگی‌های ترلس جوان

نخستین نیازِ هر تازه‌بالغ عشق به یک نفر نیست، بل نفرت از همه است. خود را درک‌ناشده دانستن و دنیا را درک نکردن صرفاً شهوت تازه‌بیدارشده‌ی ما را همراهی نمی‌کند، بل یگانه علّت‌ ــــ‌و علّت غیرتصادفی آن است. حتا خود شهوت هم فرار است. فراری که در گرماگرمش هم‌آغوشی جز یک تنهایی مضاعف به حساب نمی‌آید.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی

هنوزها

عصر دوباره نشستم پشت میز و سه ساعت به کاغذ سفید خیره بودم. برای چیزی که می‌خواستم کلمات مناسب پیدا نمی‌شد. باید سریع‌تر بیرون می‌رفتم و دور می‌شدم، هم در نوشته‌ام و هم خودم. کار آسان‌تر این بود که خیلی ساده و بی‌مقدمه لباس بپوشم و از در بیرون بروم. بالاخره لباس را پوشیدم، ولی دلم راضی نشد که چیزی ننویسم. گفتم نیم ساعت دیگر می‌نشینم، اگر نشد، آن‌وقت دیگر حتماً می‌روم.

نیم ساعت داشت تمام می‌شد که راضی شدم به این‌که هر چیزی بیاید بنویسم. نوشتم که دیروزش چه کارها کرده‌ام و می‌خواسته‌ام چه‌ها بکنم. فردا را هم نوشتم. تصویر ساده‌ای بود. وسایلم را جمع می‌کردم و از در بیرون می‌رفتم. پیاده بودم. توی خیابان‌ها گم می‌شدم. زمان زیادی نمی‌گذشت که پشیمان می‌شدم و برمی‌گشتم خانه و دوباره قرار بود عصر بروم رستوران و جلوی مهمان‌ها خم و راست شوم. یا مثلاً خواب دم صبح را می‌نوشتم که چطور با موی ژولیده و ریش نزده زیر نور لامپ روشن‌مانده دراز کشیده‌ام و نفس می‌کشم. خوابم را هم نوشتم، خوابی که ندیده بودم و با مکتوب شدنش انگار دیده بودم. چیزی را ننوشتم که دلم می‌خواست، خوابی را نوشتم که حتماً می‌دیدم. توی مستراح می‌نشستم و فکر می‌کردم، صبح روی صندلی اول اتوبوس، آخر وقت پشت دفتر دستک رستوران، دیرتر روی تخت، نیمه‌شب توی آشپزخانه، خودم را می‌دیدم که نشسته‌ام و در باز است و هیچ کاری نمی‌کنم و قرار است فردا یادم نیاید که این‌ها را در خواب دیده‌ام و خیال کنم خواب ندیده‌ام.

حالا این‌ها همه از دیروز یادم است و باز خواب دیشب را به‌ یاد ندارم. بالش را از روی صورتم کنار می‌زنم و به ساعت گوشی‌ام نگاه می‌کنم. هفت‌ونیم. ده ساعت وقت دارم و بعد، هر جا که باشم خودم را به رستوران می‌رسانم. اگر مریض باشم، نمی‌روم. می‌روم شمال و تا چند روز خوب نمی‌شوم. اگر می‌توانستم خودم را به بیمارستان برسانم و در عرض نیم‌ساعت از مرگ فرار کنم و معجزه‌آسا بهبود یابم و سریع برگردم و وسایلم را جمع کنم و بروم شمال خیلی بهتر می‌شد. حتا اگر وقت نبود، می‌توانم چیزی برندارم و تا جاده چالوس بروم و عصر دوباره برگردم. بله، یک روز کافی است. چون هیچ تضمینی نیست که چند روز ماندن در یک جای دیگر مرا دچار همین احوال نکند. به‌هرحال دو مشکل بزرگ در میان است؛ اول این‌که مریض نیستم و نمی‌توانم بستری شوم؛ دوم این‌که اگر مرض مهلکی پیدا شود، تضمینی وجود ندارد که نیم‌ساعته، و حتا تا ظهر، از آن رها شوم و بتوانم از بیمارستان بیرون بروم. احتمالاً مجبور شوم چند روز بوی بد و ملال آنجا را تحمل کنم.

راه دیگری هم هست. دلیلی ندارد که از این خیال‌ها بکنم. حالا دیگر قرار است از نگاه کردن و شنیدن لذت ببرم. این تصمیم مال همین دیشب است و سه ساعت فکر مدام پشت سرش. آدم باید بتواند به حالش مهار بزند و چیزی را نخواهد که نمی‌خواهد. خیال نکند همین است که هست و به‌ جایش حواسش به زندگی باشد. از همین حالا به چیزهای ملال‌آور طوری نگاه می‌کنم که شادی‌آور باشند. هرچند اگر به شادی‌آور بودن آن‌ها ایمان نداشته باشم، باز ملال‌انگیز خواهند بود. آری، باید به خودم بپذیرانم که این‌جا از شمال هم بهتر است. چون درهرحال شمال هم تحفه‌ای نیست و بیشتر جاهایش کثیف و شرجی است. اصلاً از همین حالا دیگر هیچ فکر منفی‌ای درباره‌ی هیچ‌چیز مجاز نیست. شمال عالی است و اینجا هم عالی است و من هم فوق‌العاده‌ام. شایسته است به تصمیم‌هایم احترام بگذارم و آنها را عملی کنم.

لباسم را درمی‌آورم و زیر دوش می‌روم. زیر آب آواز می‌خوانم. صابون را بو می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم. گوش‌هایم را می‌گیرم و به صدای بارش آب سرد که به سرم نزدیک و از گوشم دور شده گوش می‌دهم. هر وقت نفسم آرام شود، بیرون می‌روم. هر وقت نفسم سر جا بیاید کنار می‌روم. آن‌وقت دیگر دوست ندارم کنار بروم، چون لذت دیگری دارد. هیجان جای خودش را به آرامش داده. زمان طولانی شده و آب بیشتری روی سرم ریخته. انگار که زیر حجم بزرگی از آب، مثل آبشار یا قسمت عمیق استخر باشم. حتماً چشم‌هایم را باز می‌کنم. حتماً به اطراف بهتر نگاه می‌کنم. زیر آب همه‌چیز شفاف‌تر می‌شود. زیر استخر شفاف‌تر است و پا سبک‌تر. اگر نفس آرام باشد، می‌توانی خودت را رها کنی و غوطه‌ور روی آب بیایی. آن‌وقت است که هوای تازه بدنت را می‌گیرد و می‌توانی ته نفست را بیرون بدهی و بعد چند باز و بازدم بلند. میز صبحانه: نان سبوس‌دار، خامه، شربت سکنجبین، سیب نیم‌شده، آب پرتقال و نرگس‌های خشک. آب پرتقال و سیب را می‌خورم.

—صالح ادنانی

خواب خون

هیچ‌چیز واقعاً وحشتناک و حتا غم‌انگیز نیست. غیر از نگاهی که از پشت شیشه می‌اندازد و به‌ناچار آدم را به قعر آب‌ها فرامی‌خواند و این نگاه گویی طنابی است که به انتهایش وزنه‌ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم‌ها نهفته است.

—بهرام صادقی