۱
بادی نیست
برفی نیست
رفرفهی دستی است
که هزار پرنده را
در سینهات پرواز میدهد.
اما آسمان،
هنوز هم بیشعله زبانه میکشد، سیاه میشود و فرو میریزد
نه، من سوگند نخواهم خورد
این دستها ازآن من نیست
کاروان هنوز در میان راه بود
در میان شب
با این همه مرجان که در تنش خواب رفته است
هر شب فراز میآید
بر این دریای مرده میگذرد
موجموج تنم را باز میکند
تا مد دریا
بر صخرهها کوبد
اما در این جزیره شب نیست
در این جزیره سنگ نیست
تو میراث مرجانی دریایی
سرزمینت را گم کردهای.
هنوز آتش کاروان روشن بود
هنوز بوی پیراهن یوسف در باد
اما... چقدر تنم بوی خون میدهد
ولی من یوسف نیستم
من عزیز مصر نیستم
من در کنار همین چاه
من در همین بیابان
کار را تمام میکنم.
هنوز زنجره در کار بافتن شب بود
مگو شب
تو و این همه باد برای رفتن ما
مگو که بادبانی نیست
گاهی که بارانها بعد از هزار سال
از راهها و سفرهای آسمانیشان بازمیگشتند
دمی، خیمههای کوچکشان را برمیافراشتند
ما تنها از تو میگفتیم
گاهی که راه را از سمت ستاره میخواندیم
به خواب میرفتیم
و باد ما را به راه خود میبرد
و تمام گلها
با کودکان کوچکشان در باد میلرزیدند
و تمام گلها
بیکودکان کوچکشان در باد...
شاید در انتهای سفر بودیم
ولی تو، هنوز هم آنجا بودی در کورهراهها
با گلی در دست
یکی سرخ و یکی سپید
تمام راه را آمده بودی
در چهرهات
هنوز هم سنبلهای میسوخت.
۲
نه
این واحه نیست
دشت نیست
سایهای بلند است
اندام کویری تو
همینگونه که میلرزد
سایهوار میگذرد
دودی که بیشعله
زبانه میکشد، میوزد
پوستی که میسوزد
لایهای از خاک
لایهای از باد
لایهای از آفتاب
بستر رودی بیآب
که بادها در آن جاری است
سنگوارهی موجی که بازمانده
سنگوارهی دریایی که بازمانده بود
شاید در انتهای سفر بودیم
که من دریای تو را یافتم
دریای تو بود
من سرزمین نیایم را یافتم
دریای تو بود
من سرزمین نیایم را میشناختم
گاهی که بادها رفته بودند
همان بیکرانه و آرام بود
از خاک بود
همان امواج دریا بود
همان باد بود و خیزش امواج
موجموج غباری که میوزید
بر همین بیکرانهی خاک
بر همین بیکرانهی موج
بعد از هزار سال
من دریای تو را یافتم
همان دریای نیلی ما بود
همان دریای باستانی ما
بعد از هزار سال
از آفتاب
چهرهاش
سوخته
از باد
پوستش
خشکیده
تنش
خاک گشته بود.
۳
نام تو چیست؟
رودت کجاست؟
نخلهایت کو؟
این دنیای دیگری است
که از پوست
خیمه میبندد
از گوشت
شعله میگیرد
از استخوان...
مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟
این صدای کیست؟
این که هر شب
از کورهراهها بازمیآید
نخلهای تو را میجوید
چهرهی نیایت را:
با تمام خاک
با تمام باد
با تمام آفتاب
با تمام آب
نگاه کن:
تو در آن سالها فقط سوختی
صدایت را
زنجرهها پنهان کرده بودند
یادآر
مادرت
پیراهنت را در این نای نهان کرد
چشمهایت را...
اما، این صدای کیست؟
باد میآید
این صدای کیست؟
موج میبالد
ولی این نیزار هنوز هم میسوزد
مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟
تا شب
زنجره و شبتابش را بازآورد
از نای شبانان
شعله، از شعله
دشتی فراز میآید
یادآر
در این سنگ آتشی پنهان بود
در شعله
رقص هزار قبیله بیدار میشود
نگاه کن!
سور شبانهی ما چطور آغاز میشود
یکی
دستش را در میان میگذارد
به گرد دستهای خویش میرقصد
یکی
پایش را در میان میگذارد
با دست
به گرد شعلهی پاهای خویش میرقصد
یکی
تنش را در میان میگذارد
با آسمان گرگرفتهی چشمهایش
به گرد خویش میرقصد
اما من چه کنم؟
کاروانها
مرا همینگونه که میبینی
گمشده یافتند
از دریا
همین غبار را به تن داشتم
از تمام بیابان
همین سراب را در چشم
آنها تمام روز
به هوای آب آمده بودند
ولی از آسمانها
تنها مرا یافتند که میبارم
همینگونه که میبینی
از خاک
همین زخم را به تن داشتم
که هر صبح میشکفت.
من تنم را در باد وانهاده بودم
چشمهایم را، نه
من چشمهایم را در غبار وانهاده بودم
دستهایم را، نه
دستهایم را در رفرفهی شعله و بالی که دیگر نیست
نگاه کن!
تمام شب
میلرزد، میوزد، میبارد
پایآبله میگذرد
راه را
پرده در پرده
در پس خاک میجوید
نه گاه رفتن نیست
نه، مرا راه رفتن نیست
نه یعقوبی در پس و نه زلیخایی در پیش
تا باد
باز در شعلهام بدمد
تا باد
باز در شاخهام بوزد
میمانم
میدانم
از یاد و دیار
تنها او بازمانده است
او که باد را دیده
او که برگبرگ باد را روییده
او که شعلهشعلهی باد را بالیده است
میآید و مرا
همینگونه که میبینی
بازمییابد:
بر طاق و رواق منظر شهر
بر چارتاق دروازههای بلخ
با پوستی که تمام روز
شراع کشیده در باد میوزد
با شرحهشرحهی گوشتی که میسوزد
و شعلهبهشعله میشکوفد:
—محمود نیکبخت